-
سهم من
پنجشنبه 30 آذر 1402 12:23
نمی دونم چرا همیشه مامانم که با خاله هام و بقیه حرف میزد قبل تمام مهمونی ها در جواب اینکه غذا چی درست کنیم میگفت غذا که مهم نیست! مهم فقط دورهم بودن و همدیگه رو دیدن! از وقتی خیلی بچه بودم تا همین الان از شنیدن این جمله حرص خوردم واقعا برای من مهم بوده غذا چی باشه اصلا درکی از دور هم بودن ندارم اگه چیزی که میخواد سرو...
-
پرواز بال کاغذی
سهشنبه 28 آذر 1402 19:29
میخوام نصیحت گل درشتی بکنم: اون روز خیلی پُر کار و خسته کننده بود, بین کارام فقط فرصت کردم ویدیو درست کردن هواپیمای کاغذی رو پیدا کنم و گذاشتم توی هایلات که شب درستش کنم. ساعت یازده با گلو درد و بدن درد و چشمایی که داشت درمی اومد نشستم گفتم ماکزیمم یه ربع زمان میبره درست کردنش و فردا میتونم برای پروژه عکاسی کنم. نشون...
-
دلخوشی
پنجشنبه 23 آذر 1402 20:56
دلم میخواد برگردم اون موقعی که تنها دغدغه زندگیم این بود وقتی همه خوابیدن بلند بشم و پاورچین پاورچین برم سروقت یخچال و آخرین تیکه پیتزا یخ کرده رو بردارم تا کسی نیاد بخوره یا بسته چی توز رو زیر تخت قایم کنم و همه که خوابیدن آروم بدون کمترین صدا درش رو باز کنم و تا دونه آخرش رو بخورم و انگشتام رو تک تک لیس بزنم که کسی...
-
A model of the universe
سهشنبه 21 آذر 1402 16:52
این موزیک رو گذاشته بود و کپشن نوشته بود "قرار ما جهانِ بعدی زیر درخت به" وقتی شنیدم وسط گلو درد و آب سیب به دست انگار پیترپن نازنین جلو رویم ظاهر شد و دستم رو کشید به سمت Neverland و ناخودآگاه توی دلم گفتم: قرار ما جهانِ بعدی زیر درختان پرتقال ماه آذر
-
چندوجهی های ظاهرا عادی
سهشنبه 21 آذر 1402 12:39
داشتم عدس را با پیاز و سیر تفت میدادم, به محض اینکه زیره سیاه و کاری بهشون اضافه کردم بویی راه انداخت که هوش برنده بود و فکر کردم تا همین چند وقت قبل روایت های ساده زندگی خودم و بقیه به چشمم نمی آمد. بیشتر نمایی از یه زندگی لاجون تکراری بود. من همیشه از آن هایی بودم که دنبال اتفاقات اعجاب آور و هیجان انگیزند. همیشه...
-
اختاپوس نارنجی محبوبم
یکشنبه 19 آذر 1402 20:48
از روزی که این پتو رو دیدم دلم واسش رفت, روزی چند بار نگاهش میکنم و حسرت نداشتنش رو میکشم. دلم میخواد باشه و بکشم روی سرم و هروقت حالم بد و مزخرف شد تغییر ماهیت بدم به اختاپوس
-
wow
یکشنبه 19 آذر 1402 20:33
نیاز دارم یک نفر باشه از لحظه یی که چشمم رو باز میکنم و هنوز میخوام از تخت بیام بیرون شروع کنه بهم امیدواری دادن و از محاسن و کمالاتم تعریف کردن. هر لحظه بهم بگه آفرین! برو جلو تو از پسش برمیای, برو مرحله بعدی, چقدر کارت خوب بود. حتی از اون واووو های انگلیسی به همون شکل مفتضحانه و لوس با دهن گشاد هم بهم بگه, مثلا رفتی...
-
اُفتان و خیزان
سهشنبه 14 آذر 1402 18:02
یکی از معضلات شخصیتی ام از وقتی یادم می آِید این بوده که اگر یک قسمت یا کنار گوشه یی از بیرون و درونم لنگ بزند یا خراب شده باشد کل محوطه زندگی و پیرامون و خودم و آدم های اطرافم را به گند می کشانم; دقیقا شبیه اینکه اگر یک پایه از میز بشکند جای اینکه دنبال درست کردن پایه شکسته باشم سه تا پایه دیگر را هم می شکنم که کلا...
-
پیچ آخر
یکشنبه 12 آذر 1402 19:31
روی سنگ قبر نوشته بود " این نور چشم ماست که در بر گرفته ای" من مات و مبهوت و حیرون به جا موندم مخصوصا که از اون وقتایی بود که پایین دره نشستم و دارم خودم رو به شکل های مختلف درمیبرم, ناخودآگاه اشکام ریخت, نمی دونم به اون کسی که زیر سنگ بود حسادت کنم که نور چشم کسی بوده, نمی دونستم به ذوق و حال لطیف اونی...
-
قرص بال ملخی و معجزات به عمل نیامده اش
پنجشنبه 9 آذر 1402 13:22
یک سال قبل دکتر گفت باید مرتب ویتامین ب-دوازده استفاده کنی و من چون اساسا آدم دیلی کردن هستم یک هفته است که گرفتم و استفاده میکنم. اومدم جعبه ش رو بندازم دور که اتفاقی پشتش رو خوندم نوشته بود برای بهبود خلق و خو و سیستم اعصاب! از اون روز هر روز ملتمسانه انگار چراغ جادو یا گوی جادویی باشه میرم جلوش و با آرامش و وقاری...
-
اثر هنری در چهار سالگی
دوشنبه 6 آذر 1402 22:02
از این نقاشی سی سال گذشته, امروز مامانم یک بسته زیر بغل زده آورد واسم با تمام آثار هنری که خلق کرده بودم و نوشته های دوران دبستان. من عاشق نقاشی بودم و چون مامان نقاشی میخوند اون سال ها تمام مدت توی گالری های مختلف و کف استودیوهای دوستاش می گذشت. توی تمام خاطراتم مدادرنگی و کاغذ هست. عاشق این شخصیت بودم هر چیزی که...
-
گندم زار
جمعه 3 آذر 1402 14:10
ساعت چهار صبح از خواب پریدم و کورمال کورمال با چشم نیمه باز دنبال گوشی گشتم و آهنگ ستار" بوی موهات زیر بارون" رو دانلود کردم, وقتی نوجوون بودم موقع شنیدن این آهنگ احساس عجیبی داشتم, درد توی قفسه سینه و مور مور شدن بود. آهنگی بود که اون موقع حس می کردم کف بین کف دستم رو گرفته یا فالگیری قهوه مو داره نگاه...
-
خوشحالیم شما هستید
سهشنبه 30 آبان 1402 12:17
گوشی را با زنگ اول برمیدارم تحمل شنیدن صدای زنگش را ندارم, زودتر برمیدارم که زودتر تمام شود. دندان هایم را محکم روی هم فشار میدهم که حرفش را بزند. نمی دانم با چه سرعتی و چقدر سر تا ته خانه را راه میروم و حرص میخورم و با خودم فکر میکنم چرا تمامش نمیکند! ماه هاست فقط همین حرف ها را می شنوم که صدای پدومتر که تارگت امروز...
-
طعم جدید
یکشنبه 28 آبان 1402 16:34
برای اولین بار فرنی نیمه داغ میخورم در حالیکه روش رو پُر از دارچین میکنم, طعم ساده و نرمی داره که توی دهن آب میشه و غلظتش رو دوست دارم, انگار از لُپ بچه تازه از حموم بیرون اومده الهام گرفته شده. دانیال با تعجب میگه مگه از پشت کوه اومدی چیز به این سادگی رو تا حالا نخوردی؟ فکر میکنم نه تعمق میکنم(همیشه عاشق این بودم...
-
برعکس ترین خنده لاغر در ساعت دوازده و سی دقیقه شب اواخر آبان
شنبه 27 آبان 1402 22:20
پشت چراغ قرمز تمرین لبخند زدن میکنم, یعنی یک دفعه یی می افته توی سرم که چرا نمی تونم بخندم! هر کاری میکنم عضلات صورتم باز نمیشه و لب هام در بهترین حالت و بیشترین تلاش و فشار به زور فقط کمی جا به جا میشه! یاد مربی توی باشگاه میافتم که بیشتر جلسه ها میزنه روی شونه ام, انقدر صورتت رو مقبض نکن! مامانم همیشه میگه اخم نکن,...
-
از دلزدگی های خجالت بار
پنجشنبه 18 آبان 1402 15:13
تمام عمرم متنفر بودم از آدمایی که میرن کافه و دمنوش سفارش میدن و معمولا هم یه رنج سنی خاصی این کارو انجام میدن. توی دلم کلی فحششون میدادم و مسخره شون میکردم که خب برو خونه ت بشین اینو بخور الان چه لذتی واست داره بیای یه مشت پر مَر گیاهی توی آب داغ بریزی و بوی عطاری توی سر و کله ت راه بندازی, البته که نشون دهنده بی...
-
چراهای اساسی
پنجشنبه 18 آبان 1402 14:59
همه با افزایش سن موهاشون سفید میشه من موهام قرمز شده! با دقت و توی نور زیاد که نگاه میکنم کلی موی قرمز میبینم و تعجب میکنم چرا قبلا ندیدم! اول قرمز میشه بعد سفید میشه؟! یا کلا قراره یه دست بره سمت هویجی شدن! نگرانم خواستم یه نفر رو نصیحت کنم و قسم به موی سفیدم بخورم یا دک و پُز نداشته افزایش سن رو بیام و نشون بدم چه...
-
کشف اسفناج با سُس جدید
سهشنبه 16 آبان 1402 13:48
اسفناج ها رو خُرد میکنم و میریزم توی ظرف سفالی خاکستری خیلی بزرگ و برای اولین بار دونه های انار رو میریزم روش, سس جدیدی که لی لی یاد داده رو درست میکنم و توی کره بادوم زمینی آب لیمو اضافه میکنم و یه ذره سس مایونز, وقتی با سر انگشت برمیدارم از چشیدنش کیف میکنم اون طعم کرمی که بادوم زمینی بهش داده با آب لیمو ترش واسم...
-
از خرده عادت ها
یکشنبه 14 آبان 1402 12:36
از وقتی یادم میاد آدم برعکس و چپه ای در همه چیز بودم, نمونه اش دیشب بود. وقتی داشتم ساعت یازده شب پرده ها رو کنار میزدم از خودم تعجب کردم! در طول روز اگه به اندازه سر سوزنی نور جایی باشه اذیتم میکنه و هرجایی باشم باید جلوی نور را تا آخرین قطره اش بگیرم برعکس شب که میشود میل عجیبی به کنار زدن پرده ها و دیدن شب پیدا...
-
نقش آفرینان: چه دانم های بسیار است لیکن من نمیدانم- نقاشی- تبدیل نقطه به سیاهچاله- یادآوری
پنجشنبه 11 آبان 1402 20:46
خونه رو دارن نقاشی میکنن, مثل تمام کارهایی که آدم توی ذهنش برنامه ریزی دقیق میکنه و روی کاغذ پلن با دقت و جزییاتی درمیاره و پروسه رو مرحله به مرحله میکشه ولی در عمل نقطه میشه دایره با قطر ده سانت و کم کم دایره میشه یه سیاهچاله عظیم که روبروی صورتت باز شده و هرچی بخوای پُرش کنی میبینی خیلی عمق خرابی و ویرانی بالاست, یه...
-
باگ شخصیت
یکشنبه 7 آبان 1402 16:15
نمیدونم همه اینطوری هستن یا این یه باگ توی شخصیت منه که از شیش و هفت عصر فکر میکنم فردا ظهر برای ناهار چه غذایی بخورم و تا شب موقع خوابیدن کلی به جزییات فکر میکنم و لذت میبرم و کلی چیزی اضافه میکنم و عوض میکنم و تدارک میبینم, هی فکر میکنم اینم خوبه اونم خوبه اون یکی رو هم چند وقته نخوردم و دیگه ببین چه شود و ... بعد...
-
پس از رویا
سهشنبه 2 آبان 1402 12:13
اسم کافه-قنادی رو گذاشته بعد از رویا ! اومدم برم توی مغازه بهش بگم آخه لامصب, قبل رویاست که آدم شور و انگیزه و حال داره و یه ویژنی توی ذهنش داره از رسیدن, از موفق شدن, از تجربه خوشی و لذت, از تصویرایی که رسیدن فریم به فریم میاره جلوی چشمات و شادی از دوز پایین تزریق میشه توی تمام رگ و پی ات, حتی اگه مستاصل و خسته ام...
-
امتیازم رفت بالا ! خاگینه-چنجه-دودی
سهشنبه 2 آبان 1402 11:49
اسم و فامیل بازی میکنیم, غذا از خ رو نوشتم خامه پلو! از چ نوشتم چاینیز رایس, رنگ از دال دارک! دانیال به مسخره میگه خیلی وقته خامه پلو نخوردم, لامصب عجب غذا لذیذ و معروفی; علی می خنده میگه هنوز مثل بچگی هات بازی میکنی! خوابیدم و ساعت دو و ربع نصفه شب از خواب بلند شدم یه قلپ آب از پایین تخت برداشتم بعد یه صفحه کتاب...
-
جایگذاری ها
پنجشنبه 27 مهر 1402 19:32
چندین سال قبل زمانی که احساس میکردم قبرستون سیاری رو داخل خودم این طرف و اون طرف میکشم به پیشنهاد دوستی شروع به فیلم تراپی کردم! فیلما رو روی سی دی میزدن و یادم میاد لیست چهل-پنجاه تایی درست میکردم و سفارش میدادم و فقط مهم بود تصاویر متحرکی رو پشت سرهم ببینم و ذهن حرافم ساکت باشه برای چند ساعت. دقیقا یادم نیست چی شد...
-
از زُمختی و بدقواره گی
دوشنبه 24 مهر 1402 16:47
چند وقته علاقه مند شدم به کانال های توی تلگرام که از زندگی ساده و معمولی روزمره شون چیزی میذارن, بی ادعا و بدون قر و فر و ادا اطوار! هروقت نفسم از خستگی بند میاد خوندن و دیدن آدمایی که در حال سر و کله زدن با موضوعات مشابه هستن و گوشه کنار زندگی شون یه تیکه ناپیدا و به چشم نیومدنی از زیبایی روح اشیاء و دور و اطرافشون...
-
نیازمند تنظیمات مجدد!
دوشنبه 24 مهر 1402 16:19
بچه که بودم بزرگ ترین ترس زندگیم شامپو صدر صحت بود! یه ترکیب غلیظ سبز تیره با بوی عجیب که بند بند تن لاغر و استخونیم رو می لرزوند; هر بار فکر میکردم اون ترکیب چندشناک غلیظ دست و پا درمیاره و از روی سرم تبدیل به یه هیولای گنده میشه و منو می بلعه و باقی مونده ام میریزه پایین و از چاه رد میشه و هیچی. الان نیاز دارم...
-
روز با طعم ژله آلوورا-لیمو
دوشنبه 24 مهر 1402 09:16
چند وقته قبل از جاذبه های گردشگری یکی از شهرهای دانمارک نوشته بود, نمیدونم دانمارک بود یا جای دیگه, مهم ام نیست. عکس یه خونه شیروونی دار بود که برعکس بود, سقف خونه پایین بود و کف خونه بالا و داخل خونه همین طوری! منم الان احساس میکنم زندگی و دنیایی که من رو داخلش جا داده این حالت رو پیدا کرده, ته ِ دنیا اومده روی سرم و...
-
جمعه با چایی, پیتزا الکی, نسخه دوم پدر, بیرون, هیجده سالگی, آینده
جمعه 21 مهر 1402 20:41
چایی بِه دم میکنم و یه ذره خشکش رو خالی میخورم, دلم هوس پیتزا کرده ولی بعد نیم ساعت بالا پایین کردن رستورانا سفارش نمیدم. گوجه فرنگی ها رو اسلایس میکنم و میذارم روی نون تست و یه ذره پنیر پیتزا میریزم روش و میذارم توی فر, نیازم به خوردن پیتزا رفع میشه و هم زمان که گاز میزنم احساس پیری میکنم. یاد بابام می افتم که همیشه...
-
هذیان
دوشنبه 17 مهر 1402 20:52
گلوم جوری شده انگار یه بیابون خار قورت دادم و هضم نشده ! نه پایین رفته نه بالا میاد حالت بینابینی. تب دارم و انقدر سیب پختم خوردم دلم لیز شده, از منظر زیبایی شناسی خیلی خوشگل میشه سیب پخته ولی موقع خوردن دلم رو میزنه و مجبورم یخ روش بریزم و بعد لرزم میگیره و حالم بدتر میشه ولی خار توی گلوم از تیزیش کم شده. موقع برگشتن...
-
روح ملافه ای
یکشنبه 16 مهر 1402 11:04
چند سال قبل توی باشگاه آسیب شدید گردن و کتف داشتم, بعد زانو و کمر; ماه ها درد زیادی رو کشیدم, این باعث شد با وجود اینکه بعدا تصمیم گرفتم قدرتی کار کنم توی یه سری حرکات بیش از حد وسواس به خرج بدم و مدام میترسیدم نکنه دوباره آسیب ببینم, حرکات معکوس رو خیلی دیرتر از بقیه شروع کردم با ترس خیلی زیاد. از جایی که ذهنی شبیه...