"گسستگی" و "تجزیه شدن خود" اولی مصطلح تر و عمومی تر و دومی تخصصی; فرد توی موقعیتای مختلف حضور فیزیکی صرفا داره بدون حضور ذهنی. یه محیط ایزوله شده تخیلی درست میکنه و خودش رو داخل اون قرار میده برای محافظت کردن از خودش و کمتر آسیب دیدن, من از هفت سالگی این کارو یاد گرفتم, بدون اینکه راجع به این موضوع چیزی بدونم, یه حباب بزرگ رنگی درست میکردم و خودم را پرت میکردم داخلش و صداهای بیرون قطع میشد, همه چیز آروم میشد و حالم رو خوب میکرد. کم کم با تجربه یاد گرفتم چه قابلیتایی داره و چیزایی که دوست داشتم را مینداختم داخل حبابم. حالا خیلی از خاطره ها رو یادم نمیاد, خیلی از چیزایی که بقیه تعریف میکنن من با اینکه توی اون موقعیت بودم, لبخند زدم, کلی حرف زدم, عکس گرفتیم و خوش گذشته ولی سر سوزنی چیزی توی ذهنم نیست! از طرف دیگه خاطره هایی که دوست داشتم و توی ذهنم مونده انگار مال من نیست انگار دستکاری شده است! انقدر که مرورشون کردم چیزی اضافه کردم و از این طرف اون طرفش کات کردم که نمیدونم اصلش چی بوده! مال کی بوده! وقتی مرور میکنم واسم دیگه چیزی آشنا نیست. توی چهار-پنج ماهه گذشته انقدر تقه زدم به این حباب که بعد سال ها شکست, حالا دیگه نه توی اون حبابی که اندازه یه دنیا بزرگش کرده بودم و داخلش زندگی میکردم هستم نه چیزی که دور و اطرافم میبینم حس مانوس بودن واطمینان بهم میده.