-
یک برش کیک با بوی سیب-هویج- دارچین و گردو
یکشنبه 22 تیر 1404 07:31
کافکا, یادداشت های روزانه, دفتر دوازدهم, 1932 " خبیثانه نیست; وقتی از آستانه ی در گذشتی, همه چیز درست می شود. دنیای دیگری ست و تو مجبور نیستی سخن بگویی. "
-
پایان مونولوگ (نقطه)
سهشنبه 17 تیر 1404 10:03
و چیزهایی هست که تو نمیدانی و به طبع آن چیزهایی ماورای اتفاقات هست که من نمیدانم; اما امر مسلم و حقیقی: قلب سبز در مقابل عقل سرخ
-
برای نیلی که همیشه هیجده ساله موند و بزرگ نشد(نقطه)
یکشنبه 15 تیر 1404 17:31
وقتی نیلی توی هیجده سالگی خودکشی کرد باهم دو-سه روز قبل بیرون بودیم. می خندید. حرف میزد. پُر از شور و اشتیاق بود ولی یه لحظه احساس کردم چیزی بهمش ریخت. رفت بیرون و گوشه کافه ایستاد و شروع کرد به سیگار کشیدن. پُک های عمیق میزد و اشک هاش می ریخت. من نمی دونستم یا فکر می کردم برای یک دختر هیجده ساله چیزی نمی تونه انقدر...
-
این منم ...
جمعه 13 تیر 1404 21:11
تمام جرات و جسارت و شجاعتم رو یک بار دیگه بعد از بیشتر پونزده سال جمع کردم تا آسیب پذیر بودنم رو نشون بدم. ذره ذره از عمیق ترین ترس های هر روزم, از وحشتی که سر تا پای وجودم رو گاهی اوقات میگیره و رها نمی کنه و هیچ وقت نذاشتم کسی بفهمه با اراده خودم نشون دادم. با همه وجودم از بی اعتمادی خالصی که نسبت به آدم ها پیدا...
-
از اینجا, آنجا, بالا, پایین, زیر آب, روی آب, زیر خاک, بالای خاک
چهارشنبه 11 تیر 1404 20:50
توی باغ, ظهر بود روی ننو نشسته بودم و تاب میخوردم. کم کم خوشم اومد. محکم تر و بلند تر تاب خوردم. یکدفعه یی از یک طرف در رفت و با کمر و پهلو روی سنگ های داغ و تفت خورده فرود اومدم. از شدت درد و ترس نفسم بند اومد. حتی یه ذره حرکت کوچیک نمی تونستم به خودم بدم. یاد بچگی هام افتادم. توی پارک عاشق تاب سواری بودم. وقتی برای...
-
تپنده نمایشی فریز شده + ترکیب با عقل اضافه + آبلیمو و روغن زیتون به میزان لازم
یکشنبه 8 تیر 1404 09:51
گاهی اوقات مثل دیشب با تمام وجودم دوست دارم قلب بعضی آدم ها رو محکم بکشم بیرون ببینم دقیقا داخلش چی داره؟! چی داره که هیچ کاری این قلب رو به تپش نمیندازه! ذره یی محبت نسبت به آدم های اطراف نشون نمیده! این نمود فرهنگی که ازش اومده بیرون یا اکتسابی و به مرور زمان با دست های خودش خلقش کرده! ظاهرا حرف زدن و رفتارا نشون...
-
به سرعت دارم در سیاهچال تکلف سقوط میکنم
چهارشنبه 4 تیر 1404 09:09
سیگار میکشم ولی قبل و بعدش آب هویج و آب سیب می خورم. بالانس رو همیشه حفظ میکنم! ولی به قول حسین پناهی: تو به جای سیگار, پسته بشکن یا آب پرتقال بنوش!
-
خودخواهی سخت جان
سهشنبه 3 تیر 1404 19:44
ترجیح میدم برای همیشه درگیر فقدان, سوگواری و از دست رفتن عزیزترین انسان زندگیم باشم تا اینکه تیکه تیکه کم شدنش, درد و رنج بی پایان و تموم نشدنی ش, درگیریش با جنگ بی پایان بیماریش و ریخته شدن ذره ذره جانش روی خاک رو شاهد باشم. هیچ وقت فکر نمیکردم روزی به این نقطه پُر رنگ برسم و انقدر قلبم سنگین و سنگ شه که ترجیح بدم...
-
پیدا نشدن
جمعه 30 خرداد 1404 16:42
این قسمت رو خوندم, بارها بعد از چند صفحه برگشتم و دوباره خوندم و برای من آبی دوست که معنی تمام حواس دنیا توی آبی خلاصه شده: از شادی های پُر عمق و شگفتی آور, دردهای لبه تیز و تنهایی های بُرنده, خشم های غلیظ و سنگین و گوله شده, ترس های رقیق, ترس های لزج, ترس های کنده نشدنی تا غم های پُر ملال یکدست صاف و بدون زدگی, همه...
-
شکلات های دوست داشتنی
چهارشنبه 28 خرداد 1404 21:26
چند شب پیش خیلی حالم بد بود و پریشون بودم. مستاصل از همه طرف. از همه جا. با شیرین شروع کردم صحبت کردن. یه رفیق بیست ساله ست که همیشه توی زندگی, توی تمام لحظه هایی که خودم حواسم به خودم نبود حواسش به من بود. تراپیسته ولی برای من نقشش بیشتر از رفاقت و بیشتر از کارش بوده. کسی هست که توی تاریک ترین نقطه های اقیانوس که...
-
روز کشیده شده
چهارشنبه 28 خرداد 1404 08:34
ت ولد بچه است. نمی توانم بهش بگویم تولدت رو بگذار برای بعد الان وقت فوت کردن شمع نیست. خودمان داریم فوت می شویم. حسابی به خودش رسیده است و توی ماشین که نشسته از خوشحالی سر از پا نمی شناسد. به محض نشستن تمام اخباری که خوانده و شنیده را رگباری روی سرم می ریزد. ترسیده است و از فکر اینکه به جز مادری که ندارد بقیه هم...
-
نقطه ویرگول
یکشنبه 25 خرداد 1404 18:26
برای تولدم بالاخره پرینتر عکسی که خیلی وقت بود تو فکرش بودم رو هدیه گرفتم. بسته رو باز نکرده بودم و گوشه اتاق بود. نگاهش می کردم و فکر می کردم: " اومدی بالاخره اومدی ولی چقدر دیر ". جمعه عصر از شدت ترس و اضطراب نیم ساعت فقط ایستاده بودم و محو سقف بودم. انگار قرار بود اتفاق عجیبی توی سقف بیفته که من منتظرش...
-
پُرتره- جادوگر- گوی زرین
چهارشنبه 21 خرداد 1404 10:17
مامان اون موقع جوون بود. من پنج-شیش ساله بودم. شبیه سوییچ بیشتر جاها چسبیده بودم به دسته کلیدش. تمام عصرها توی گالری نقاشی یکی از معروف ترین نقاش های ایران می گذشت. عاشق نقاش بودم. توی چشمای ثمر پنج ساله اون موهای بهم ریخته یک دست پنبه یی, اون صورت پُر از چروک های عمیق, پیپی که همیشه می کشید و تمام فضا رو بوی توتون...
-
مرحله بعد از آخر بازی
سهشنبه 20 خرداد 1404 08:39
سال هاست عادت کردم آدم ها رو با ظرافت و دقت و حتی وسواس بیش تر از حد معمول وارد محدوده خصوصی زندگیم کنم. از اون شدیدتر آدم هایی که وارد قلبم میکنم احتیاج به یک جراحی عمیق و اساسی روی خودم دارم. سال هاست به خودم یاد دادم کسی رو بد نبینم. بد قضاوت نکنم. اگه آسیبی زد, زخمی زد, رد ناخوشایندی از خودش گذاشت بذارم رو حساب...
-
به این سادگی
چهارشنبه 14 خرداد 1404 08:36
بچه به سحر میگه تازگیا خیلی حالت بده انگار داری می میری! واقعا داری می میری؟! اگه بمیری دلت واس من یعنی تنگ نمیشه؟ حالا نمیر بذار بعدا. خنده م می گیره فکر میکنم چقدر مُردن واسش ساده ست, انگار قراره یه نفر یه چمدون لباس و لوازم برداره و وسایل کمپینگش رو بذاره دم در بگه: بچه ها من دارم میرم یه سر بمیرم و برگردم. جای...
-
معجون
سهشنبه 13 خرداد 1404 18:30
امروز به من میگه: چطوری تو این مدت این ترکیب سمی رو از خودت درست کردی؟ - نمی دونم. تنها نبودم نیروی کمکی هم داشتم. میگه: آره معلومه! شبیه کسی شدی که هر روز کلی هیزم جمع میکنه و یه آتیش درست و حسابی درست میکنه, بعد که میبینه سرتا پاش توی آتیش گیر کرده دنبال آب میگرده بریزه روی آتیش. آب پیدا نمیکنه به جاش بنزین روی آتیش...
-
سخت جان, سخت ِجان, خسته جانم
شنبه 10 خرداد 1404 10:28
ماه هایی رو گذروندم که هر لحظه ش رو نمی دونم, نمی فهمم چطوری جان رو به در بُردم از مهلکه و هنوز زنده ام! چه پتانسیل عجیب و فوق تصوری داره آدمیزاد. البته نمی دونم هنوز توی کتگوری آدم به حساب میام یا نه! تغییر ماهیت دادم. چیزی شدم سفت و سخت و جامد و غیر محلول, بی احساس شبیه سنگ صیقل خورده کنار دریا ولی نه به اون زیبایی...
-
آمده بود از دل ما رَد بشود
یکشنبه 16 دی 1403 11:17
این تیکه از کتاب رو بارها و بارها برگشتم و خوندم, بازم خوندم, چیزی توی دلم بالا و پایین رفت و نفس هام وسط حجم قفسه سینه م همزمان هم شکل متراکمی از ابر بود و هم غلظتی داشت انگار ساعت ها مربای آلبالو رو هم بزنی و هم بزنی و حرارت بالا و بالاتر بره. احساس های متضاد, هم زیبایی, هم خوشرنگی و طعم خوشایند, هم عظمت, هم حزن, هم...
-
ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان / جان به غم هایش سپردم, نیست آرامم هنوز
یکشنبه 2 دی 1403 20:09
مَه عزیزم, از دیشب فقط به این فکر میکنم چقدر یک انسان می تونه صفات منحوس و زننده یی داشته باشه و ظاهرش, کلامش, رفتارش انقدر با اتیکت و جذاب و دوست داشتنی باشه! به قدری دیشب ناراحت بودم که از حجم بی شعور بودنت و سخیف بودن جملاتت خودم از خودم خجالت کشیدم که مخاطب این گفتگوی کودکانه و ابلهانه منم! گفتم کودکانه, این...
-
عزیز مزخرف من
سهشنبه 13 آذر 1403 18:58
هنوز که هنوزه بعد این همه سال تجارب شگفت انگیز بدست آورده شده توی زندگی, چیزی که بیشتر از همه آزارم میده و روزها و گاهی ماه ها طول میکشه که بتونم قبولش کنم, دیدن شفافیت آدم هاست; لحظه یی که هرچی ماسک زده ته کشیده و چیزی نداره بزن به صورتش و میشه چیزی که بوده! آدمایی که روشون حساب کردی, آدمایی که با پنس انتخابشون کردی,...
-
..
دوشنبه 12 آذر 1403 11:25
جاماندگان داریم, بازماندگان داریم .. من توی دسته واماندگان باید قرار بگیرم
-
چه کسی بود مرا تنها در باغ تنهایی و در تنهایی باغ صدا کرد؟
شنبه 3 آذر 1403 08:00
پنج شنبه ساعت هشت و نیم شب بعد مدت ها احساس آرامش فوق العاده یی کردم. در جهنم موقتی بسته شد و یه نمه نور اومده بود داخل غارم و حتی اون یه ذره نور یه گرمای بی نهایت لذت بخش داشت. وقتی بعد از شنا و درگیری کامل عصب و عضله احساس میکردم تمام اعضا و جوارحم در حال انبساط و دارم غش میکنم, با کلی لباس گرم شبیه یه جالباسی متحرک...
-
اِم
پنجشنبه 24 آبان 1403 21:40
وقتی قدرت روانم به اون درجه میرسه که می تونم آدمی که باعث رنجم میشه و هم زمان شدیدترین احساس رو دارم حذف کنم و کنار بذارم احساس خوبی دارم. شبیه درآوردن کفشی که با کلی ذوق, برنامه ریزی و پول خریدی و از اولش هر دفعه پات رو میزد, بالاخره یه روز میای خونه به وسط هال نرسیده پرتش میکنی یه گوشه. بعد یکی دو ساعت به خودت مسلط...
-
من خوبم!
چهارشنبه 23 آبان 1403 08:29
هفته یی یک بار پنج شنبه با سه کلمه می پرسه: سلام, حالت خوبه؟ این تمام میزان نگرانی و علاقه و به قول خودش ارزشی هست که من دارم! حالا چندان تفاوتی نداره تو بگی من خوبم. من بدم. افتضاحم. دارم جون میدم. تو میدون جنگم. تیر خوردم. قطع شدم. وصل شدم. تو سرم مسگرا دارن تیشه میزنن وسط سینی مسی. رو آتیش دارم راه میرم. یه مشت میخ...
-
زمین بازی من
سهشنبه 22 آبان 1403 09:31
کاش میتونستم بهت بگم چه احساس های متضادی رو تجربه میکنم. روی نازک ترین لبه دنیا دوباره نشستم و هم زمان میتونم از کوچیک ترین و پیش پا افتاده ترین چیزایی که میبینم لذت ببرم و هم زمان و توی همون لحظه مطلقا میتونم حفره یی توی خودم باز کنم که همه چیز رو بکشه توی خودش. چقدر قلبم وزن پیدا کرده انگار یه زمین توپ بسکتبال داخلش...
-
براق عین فلس ماهی
سهشنبه 15 آبان 1403 20:59
من دو قسمت شخصیت دارم. یکی باید در طول روز حتما و قطعا چند ساعت کامل بدون ارتباطات انسانی و کلامی بگذره. فقط خودم روبروی خودم. خودم کنار خودم. خودم زدن توی سر و کله خودم. خلاصه هر شکلی از خودم با ورژن های دیگه خودم. قسمت دوم شخصیت من شدیدا اهل ارتباطات و هم کلامی و صحبت های زیاد و مراودات و مکالمات هست. از ساده ترین و...
-
قدم بردار .. راه برو .. برنگرد
چهارشنبه 2 آبان 1403 11:53
اگه بپرسن بیشتر از هر چیزی این روزا به چی احتیاج دارم فقط می تونم یه جواب داشته باشم. هر دقیقه و لحظه و ساعت فقط این جواب به شکل های مختلف از توی ذهنم می گذره. نمی دونم فقط من اون موجود عجیبه هستم یا همه شده یک بار یا گاهی چند بار توی زندگی به این حالت دچار میشن. دوست دارم کفش های جیغ جیغی چسبدار مخصوص بچه هایی که...
-
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب ..
دوشنبه 9 مهر 1403 09:40
دیده ی بخت به افسانه او شد در خواب کونسیمی ز عنایت که کند بیدارم؟ چون تو را درگذر ای یار نمی یارم دید با که گویم که بگوید سخنی با یارم؟ دوش میگفت که حافظ همه روی است و ریا به جز از خاک درش با که بود بازارم؟
-
برای موهای قهوه یی و صورت استخوانی ات
جمعه 23 شهریور 1403 20:22
انقدر همه چیز فشرده و کامپکت شده ست, انقدر باید در حال بدو بدو این طرف و اون طرف باشم توی ده جهت که فرصت نمیشه. باید روزی چند بار دنبال کارای سحر باشم, ساعت ها از این ساختمون و اتاق به اون اتاق برای تایید گرفتن مورفین و عوارض وحشتناک بعدیش که نمیدونم باید چکار کرد. انقدر دیدن روز به روز بدتر شدن سحر زجرآور و انرژی بره...
-
هیجده شهریور سال صفر-سه
یکشنبه 18 شهریور 1403 22:01
دوست عزیزی و دلستان نازنینی رو برای همیشه از دست دادم, صدای گرمش, لبخندش, چشم های شیطنت آمیزش, موهای قهوه یی پر پشتش و صورت استخوانی اش برای همیشه از دست رفت .. ساعت نُه و بیست و هفت دقیقه شب