-
آمده بود از دل ما رَد بشود
یکشنبه 16 دی 1403 11:17
این تیکه از کتاب رو بارها و بارها برگشتم و خوندم, بازم خوندم, چیزی توی دلم بالا و پایین رفت و نفس هام وسط حجم قفسه سینه م همزمان هم شکل متراکمی از ابر بود و هم غلظتی داشت انگار ساعت ها مربای آلبالو رو هم بزنی و هم بزنی و حرارت بالا و بالاتر بره. احساس های متضاد, هم زیبایی, هم خوشرنگی و طعم خوشایند, هم عظمت, هم حزن, هم...
-
ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان / جان به غم هایش سپردم, نیست آرامم هنوز
یکشنبه 2 دی 1403 20:09
مَه عزیزم, از دیشب فقط به این فکر میکنم چقدر یک انسان می تونه صفات منحوس و زننده یی داشته باشه و ظاهرش, کلامش, رفتارش انقدر با اتیکت و جذاب و دوست داشتنی باشه! به قدری دیشب ناراحت بودم که از حجم بی شعور بودنت و سخیف بودن جملاتت خودم از خودم خجالت کشیدم که مخاطب این گفتگوی کودکانه و ابلهانه منم! گفتم کودکانه, این...
-
عزیز مزخرف من
سهشنبه 13 آذر 1403 18:58
هنوز که هنوزه بعد این همه سال تجارب شگفت انگیز بدست آورده شده توی زندگی, چیزی که بیشتر از همه آزارم میده و روزها و گاهی ماه ها طول میکشه که بتونم قبولش کنم, دیدن شفافیت آدم هاست; لحظه یی که هرچی ماسک زده ته کشیده و چیزی نداره بزن به صورتش و میشه چیزی که بوده! آدمایی که روشون حساب کردی, آدمایی که با پنس انتخابشون کردی,...
-
..
دوشنبه 12 آذر 1403 11:25
جاماندگان داریم, بازماندگان داریم .. من توی دسته واماندگان باید قرار بگیرم
-
چه کسی بود مرا تنها در باغ تنهایی و در تنهایی باغ صدا کرد؟
شنبه 3 آذر 1403 08:00
پنج شنبه ساعت هشت و نیم شب بعد مدت ها احساس آرامش فوق العاده یی کردم. در جهنم موقتی بسته شد و یه نمه نور اومده بود داخل غارم و حتی اون یه ذره نور یه گرمای بی نهایت لذت بخش داشت. وقتی بعد از شنا و درگیری کامل عصب و عضله احساس میکردم تمام اعضا و جوارحم در حال انبساط و دارم غش میکنم, با کلی لباس گرم شبیه یه جالباسی متحرک...
-
اِم
پنجشنبه 24 آبان 1403 21:40
وقتی قدرت روانم به اون درجه میرسه که می تونم آدمی که باعث رنجم میشه و هم زمان شدیدترین احساس رو دارم حذف کنم و کنار بذارم احساس خوبی دارم. شبیه درآوردن کفشی که با کلی ذوق, برنامه ریزی و پول خریدی و از اولش هر دفعه پات رو میزد, بالاخره یه روز میای خونه به وسط هال نرسیده پرتش میکنی یه گوشه. بعد یکی دو ساعت به خودت مسلط...
-
من خوبم!
چهارشنبه 23 آبان 1403 08:29
هفته یی یک بار پنج شنبه با سه کلمه می پرسه: سلام, حالت خوبه؟ این تمام میزان نگرانی و علاقه و به قول خودش ارزشی هست که من دارم! حالا چندان تفاوتی نداره تو بگی من خوبم. من بدم. افتضاحم. دارم جون میدم. تو میدون جنگم. تیر خوردم. قطع شدم. وصل شدم. تو سرم مسگرا دارن تیشه میزنن وسط سینی مسی. رو آتیش دارم راه میرم. یه مشت میخ...
-
زمین بازی من
سهشنبه 22 آبان 1403 09:31
کاش میتونستم بهت بگم چه احساس های متضادی رو تجربه میکنم. روی نازک ترین لبه دنیا دوباره نشستم و هم زمان میتونم از کوچیک ترین و پیش پا افتاده ترین چیزایی که میبینم لذت ببرم و هم زمان و توی همون لحظه مطلقا میتونم حفره یی توی خودم باز کنم که همه چیز رو بکشه توی خودش. چقدر قلبم وزن پیدا کرده انگار یه زمین توپ بسکتبال داخلش...
-
براق عین فلس ماهی
سهشنبه 15 آبان 1403 20:59
من دو قسمت شخصیت دارم. یکی باید در طول روز حتما و قطعا چند ساعت کامل بدون ارتباطات انسانی و کلامی بگذره. فقط خودم روبروی خودم. خودم کنار خودم. خودم زدن توی سر و کله خودم. خلاصه هر شکلی از خودم با ورژن های دیگه خودم. قسمت دوم شخصیت من شدیدا اهل ارتباطات و هم کلامی و صحبت های زیاد و مراودات و مکالمات هست. از ساده ترین و...
-
قدم بردار .. راه برو .. برنگرد
چهارشنبه 2 آبان 1403 11:53
اگه بپرسن بیشتر از هر چیزی این روزا به چی احتیاج دارم فقط می تونم یه جواب داشته باشم. هر دقیقه و لحظه و ساعت فقط این جواب به شکل های مختلف از توی ذهنم می گذره. نمی دونم فقط من اون موجود عجیبه هستم یا همه شده یک بار یا گاهی چند بار توی زندگی به این حالت دچار میشن. دوست دارم کفش های جیغ جیغی چسبدار مخصوص بچه هایی که...
-
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب ..
دوشنبه 9 مهر 1403 09:40
دیده ی بخت به افسانه او شد در خواب کونسیمی ز عنایت که کند بیدارم؟ چون تو را درگذر ای یار نمی یارم دید با که گویم که بگوید سخنی با یارم؟ دوش میگفت که حافظ همه روی است و ریا به جز از خاک درش با که بود بازارم؟
-
برای موهای قهوه یی و صورت استخوانی ات
جمعه 23 شهریور 1403 20:22
انقدر همه چیز فشرده و کامپکت شده ست, انقدر باید در حال بدو بدو این طرف و اون طرف باشم توی ده جهت که فرصت نمیشه. باید روزی چند بار دنبال کارای سحر باشم, ساعت ها از این ساختمون و اتاق به اون اتاق برای تایید گرفتن مورفین و عوارض وحشتناک بعدیش که نمیدونم باید چکار کرد. انقدر دیدن روز به روز بدتر شدن سحر زجرآور و انرژی بره...
-
هیجده شهریور سال صفر-سه
یکشنبه 18 شهریور 1403 22:01
دوست عزیزی و دلستان نازنینی رو برای همیشه از دست دادم, صدای گرمش, لبخندش, چشم های شیطنت آمیزش, موهای قهوه یی پر پشتش و صورت استخوانی اش برای همیشه از دست رفت .. ساعت نُه و بیست و هفت دقیقه شب
-
؟!
یکشنبه 18 شهریور 1403 21:18
ما هر بار با یک مسئله یکسان بارها و بارها مواجه میشیم. هر باری که از داخل چاهی بیرون می آیی و فکر میکنی این آخرین باری بود که خودت رو به زور و تقلا کشوندی بالا می بینی دو قدم راه نرفته و هنوز نفس تازه نکرده در حای که در حال مرور تجربیات گهربارت هستی و اگر و اگر و اگر راه میندازی که دوباره اتفاق افتاد چه راه حلی اتخاذ...
-
آیینه
شنبه 17 شهریور 1403 09:41
موهامو با موزر کوتاه کردم. از پنج شنبه هر روز که به خودم توی آیینه نگاه میکنم یه نفر دیگه ست! خیلی جالبه یه نفر به من نگاه میکنه که هم زمان هم من هست هم هیچ شباهتی به من قبلی نداره! کرولیشن زیاد بین مو و شخصیت پس واقعا وجود داره! دوسش دارم ..
-
چهارشنبه چهارده شهریور سال صفر-سه
چهارشنبه 14 شهریور 1403 10:32
خیلی سال قبل به واسطه دوستی با شخصیتی آشنا شدم که برای ثمر هیجده-نوزده ساله چیزی بالاتر از یک ابرقهرمان بود. من همیشه دنبال قهرمان و سمبل گشتم. یکی رو بذارم روبروم و مثل یه نجات بخش عمل کنه. چیزایی که توی کارتونا و کتابای بچگی یاد گرفته بودم. قهرمان بیاد با شنل بی شنل از بالای جایی که داری پرت میشی برت داره بذارت روی...
-
مرنجان دلت را ..
سهشنبه 13 شهریور 1403 21:40
یکی از امراضی که دچارشم این هست وقتی موزیکی رو خیلی دوست دارم بعد چند وقت گوش دادن دیلیت میکنم. مخصوصا و مخصوصا اونایی که مربوط به سال های قبل میشه. بعد هرچند وقت یه بار یه دفعه یی اتصالی میکنم میرم دوباره دانلود میکنم. یه بار گوش میدم و بلافاصله دیلیت می کنم. الان از عصر هندزفری گذاشتم و فقط دارم گلچهره شجریان رو گوش...
-
پنج شنبه هشت شهریور ساعت دو و نیم بعد از ظهر
شنبه 10 شهریور 1403 11:19
نمی دونم کی بود یه جا گفته بود از خوش اومدن و بد اومدن خسته شدم! خواستم بگم دمت گرم هر کسی هستی و بودی. الان اون جام روی اون نقطه. از پنج شنبه ساعت دو و نیم ظهر که برگشتم خونه و خیلی گرم بود و سرم درد میکرد اینو فهمیدم. یه دونه کلونازپام خوردم و یه دونه والپروات سدیم و دراز کشیدم و اینو دوباره فهمیدم. سرم رو کردم زیر...
-
شانه شماره شش
سهشنبه 6 شهریور 1403 20:58
دو سال و نیم گذشته ولی هنوز به محیط کلینیک شیمی درمانی عادت نکردم. هروقت سحر رو میبرم یه حس خفگی یه حس دررفتن و فرار از اونجا بهم دست میده. دیدن چهره های آدمایی که تقریبا توی صورت هاشون هیچ حسی باقی نمونده. ورم دست و پاها و صورتا. چشمایی که کوچیک ترین برقی از زندگی نداره. تقریبا لبخندی روی صورت کسی نمی بینی. بوی الکل...
-
همین دیگه ..
یکشنبه 4 شهریور 1403 17:38
هوشنگ گلشیری یه جایی توی داستان شیش انگشتی میگه, " پدر گفت: هر کسی را نگاه کنی یک چیزی دارد, اضافه یا کم! " من خیلی از اضافات را کم کردم, با ذره ذره جونم تلاش کردم و جون کندم هر چیزی جایی اضافه داشتم کمش کنم. مدام کم و کمترش کنم. شاید یه چیزایی هنوز کامل حذف نشدن ولی خیلی توی چشم نیستن. یه وقتایی ناخواسته...
-
موزیک برای دوستی که نیست ...
شنبه 3 شهریور 1403 21:23
دقیقا یک هفته ست تازه آهنگ لیلا (علیرضا قربانی) رو وقتی وسط شهرکتاب ایستاده بودم کشف کردم و کتاب رو گذاشتم سر جاش و بلافاصله آهنگ رو دانلود کردم. یک هفته است روزی نمی دونم چند بار گوشش میدم و از جایی که الان ماسک قوی و قهرمانم رو برداشتم و ماسک قایم شده ام اومده بالا بی برو برگرد هر دفعه ام گریه کردم و هر دفعه یاد یه...
-
چیزهایی هست که دوست دارم بدانم ...
چهارشنبه 31 مرداد 1403 11:14
یکی از چیزایی که در مورد آدما دوست دارم بدونم و اگه نویسنده شدم به عنوان یه پروژه شخصی دلم میخواد روش کار کنم دونستن لیست خرید روزانه آدماست. دلم میخواد ببینم هر آدمی توی هر سنی, هر وضعیتی, هر شغلی چه لیست خریدی داره؟ چه چیزایی داره که از سر ذوق میخره چه چیزایی هست که روتین برمیداره و روی چه چیزایی توجهش جلب میشه؟...
-
psychologische Spiele zu spielen
جمعه 26 مرداد 1403 10:53
چرا آدما توی ارتباط باهمدیگه بازی های روانی درست می کنن؟ چرا بازی روانی راه میندازن و در عین اینکه از این بازی رنج می کشن و سیستم عصبی شون رو بهم میریزه و مدام به شکل های مختلف سعی میکنن اجتناب کنن ولی هم زمان یه لذت عجیب زیرپوستی هم میبرن؟ خیلی فکر میکنم و نمی تونم به جواب قطعی برسم چرا این کار رو توی ذهنم و با روانم...
-
ردبول و بال های آبی
سهشنبه 23 مرداد 1403 12:08
بعد از یک هفته-ده روز مریضی و روان پریشون امروز خیلی خوبم. البته یه دلیل جذاب هم داره اونم این بود که نوشته ام کلی فیدبک خوب گرفته و با اینکه داستان کوتاه نبوده و فقط توصیف بوده در همین حد هم احساس میکنم میتونم برای شرکت ردبول تبلیغ کنم و بگم منم بال درآوردم. موضوع " توصیف مادربزرگ بوده طوری که به وضوح شخصیت و...
-
Top Notes, Middle Notes, Base Notes
شنبه 20 مرداد 1403 13:46
توی این چند وقت اخیر بعد سال ها متوجه چیزی شدم که کشفش همزمان خیلی غم انگیز بود و هم تسکین دهنده. شبیه نت های اولیه و میانی و پایانی یک بوی دل انگیز از گذشته می مونه که حس اولیه ت یه گزش, غم, حسرت, درد, اندوه طولانی, نت میانی مستاصل کننده و حتی گاهی به گریه ت میندازه, شایدم با اشک هات یه لبخند کجکی گوشه لبت بیاد و...
-
ظهر هفده مُرداد
چهارشنبه 17 مرداد 1403 20:17
از وقتی شبا قرص میخورم بعد یه ساعت توی چنان خوابی میرم که تا صبح متوجه هیچ چیزی نمیشم. بعد سال ها احساس خوشحالی وصف نشدنی واسم داره این جور خوابیدن. دیشب ساعت یک و نیم-دو یه لحظه پریدم; خواب ف رو دیدم و خواب خوبی نبود. روزهاست که گوشه ذهن و قلبم درگیرشم و نمیتونم دست بردارم. صبح خوابم یادم رفته بود و کلا هیچ چیزی توی...
-
گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو ...
سهشنبه 16 مرداد 1403 21:49
یکی از اولین آهنگ هایی که اون سال ها یاد گرفته بودم با سنتور بزنم تصنیف چهره به چهره بود. امروز توی ذهنم, پشت چشمام تصویر زنی بود با پیرهن حریر سفید و صورتی, موهای خیلی کوتاه و گوشواره های دایره یی بزرگ. می چرخه توی خونه و باد کولر پایین دامنش رو حرکت میده و با انگشت های پا روی پارکت ها ضرب گرفته و انقدر می چرخه تا...
-
من تو را آه کشیدم .. آه و بووووم
دوشنبه 15 مرداد 1403 22:24
باید برای امروز یه داستان کوتاه می نوشتم و این هفته خیلی درگیری های زیاد و جون کندن های مختلفی بود. از لحظه اول توی ذهنم همه چیز رو چیده بودم. صحنه و فضا رو درست کرده بودم. زاویه دید و نوع روایت رو می دونستم. حتی قراره کجا فلش بک به گذشته بزنه. قهرمان کی بوده و چه سرگذشتی داشته و چه چالشی داره. بین کار, توی خواب, موقع...
-
روزنوشت دویست و چندم
چهارشنبه 10 مرداد 1403 10:27
دایی هادی دیروز فوت کرد. پسر دایی مامان بود ولی من از بچگی بهش گفتم دایی و هزاربار از دایی خودم دلنشین تر و دوست داشتنی تر بود. دو سال بود سرطان داشت و حال فوق العاده بد. پسرش نوید دیشب صداش آروم و نسبتا خوشحال بود گفت: بابا راحت شد. بالاخره یه نفس راحت کشید. سحر دیروز شیمی درمانی داشت و به محض شنیدن خبر حالش هزار بار...
-
کشف خوشحالی ریز دوشنبه مُرداد
دوشنبه 8 مرداد 1403 08:39
توی آبی که هر روز میخورم به جز لیموترش دو روزه چوب دارچین و زنجبیل اضافه میکنم و نگم چه طعم معرکه یی میده. فوق العاده ست. کاش میتونستم توی همه چیز دارچین اضافه کنم. تو چه موجود جذاب ِخوش طعم و بویی هستی.