وقتی قدرت روانم به اون درجه میرسه که می تونم آدمی که باعث رنجم میشه و هم زمان شدیدترین احساس رو دارم حذف کنم و کنار بذارم احساس خوبی دارم. شبیه درآوردن کفشی که با کلی ذوق, برنامه ریزی و پول خریدی و از اولش هر دفعه پات رو میزد, بالاخره یه روز میای خونه به وسط هال نرسیده پرتش میکنی یه گوشه. بعد یکی دو ساعت به خودت مسلط میشی و دستات که دور لیوان چایی گرم شدن, کفش ها رو میذاری توی کیسه و میندازی بیرون یا نه میدی به کسی که دوستش داره. درو میبندی. میای میشینی بقیه زندگیت رو بدون اون احساسات متضاد مزخرف می گذرونی.