خانه عناوین مطالب تماس با من

Glass Bubbles

Glass Bubbles

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • یک برش کیک با بوی سیب-هویج- دارچین و گردو
  • پایان مونولوگ (نقطه)
  • برای نیلی که همیشه هیجده ساله موند و بزرگ نشد(نقطه)
  • این منم ...
  • از اینجا, آنجا, بالا, پایین, زیر آب, روی آب, زیر خاک, بالای خاک
  • تپنده نمایشی فریز شده + ترکیب با عقل اضافه + آبلیمو و روغن زیتون به میزان لازم
  • به سرعت دارم در سیاهچال تکلف سقوط میکنم
  • خودخواهی سخت جان
  • پیدا نشدن
  • شکلات های دوست داشتنی

جستجو


آمار : 37001 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • با پاشنه بیست سانتی روی کلاویه ها راه نرو! سه‌شنبه 14 فروردین 1403 19:56
    یک گروه از عجیب الخلقه ترین آدم ها برای من کسایی هستن که پیش خودشون در مورد تو سناریو درست میکنن, خودشون دیالوگ درست میکنن, خودشون هم زمان نقش تو و نقش خودش و بقیه نقش ها رو بازی می کنه, چیزایی که نگفتی و روحت خبر نداره جای صحبت های تو میذاره و کارهایی که نکردی بهت وصل میکنه و کلی بکگراند و فضا واست درست میکنه و یک...
  • I'm ok You're ok دوشنبه 6 فروردین 1403 20:34
    دوتا کتاب بهم معرفی شده بود و از روزی که شروع کردم به خوندن هر یه صفحه نیم ساعت خیره میشم و با سرعت زیاد مثال های نقضش توی زندگی روزمره توی اتفاقات خاص زندگیم توی ارتباطاتم با بقیه میاد توی ذهنم. کتاب ها در مورد تحلیل رفتار متقابل هست و تئوری وجود کودک-والد-بالغ که خیلی ها با مبحث یونگ اشتباهش میگیرن ولی دوتا موضوع...
  • حال تون نو جمعه 3 فروردین 1403 21:42
    اثر هنری من توی هفت سالگیه, امیدوارم زندگی رو دوباره اینقدر غیرمعمول و هیجان زده با رنگ های شاد و غیرمنظم ببینم, امیدوارم بازم بتونم مداد رو با تمام زورم روی کاغذ فشار بدم تا ده بار نوک مداد بشکنه ولی هم چنان از رو نرم تا تمام جایی که میخوام پُر رنگ بشه. امیدوارم برای هر کسی که دوست داره و برای خودم بتونیم لاک پشت توی...
  • آن جا شنبه 26 اسفند 1402 16:06
    به نقطه یی رسیدم که همیشه توی ذهنم میگفتم دیگه به اونجاها که نمیرسه! الان دقیقا به اونجایی ترین وضع ممکن رسیدم و به نظرم از اونجا اون جاهاترم هست که هنوز کشف نشده باشه ..
  • کشف یکی دیگر از حیوانات باغ وحش درونی ام دوشنبه 21 اسفند 1402 22:11
    وقتی کسی ازم تعریفی میکنه که میتونم با اطمینان بالا به درست بودنش اعتماد داشته باشم با تمام وجود خوشحال میشم چون نشونه حرکت رو به جلو میبینمش, واسم شبیه این می مونه که گیاهی که توی گلدونم کاشتم و هر روز مواظبش بودم و هر هفته سر ساعت به اندازه آب بهش دادم و نورش رو تنظیم کردم و خاک مناسب و تقویتی بهش دادم داره اولین...
  • به همین خوشمزه گی شنبه 19 اسفند 1402 12:43
    بدون شک یکی از بزرگ ترین تراپی های دنیا برای من آشپزی کردنه, کمال تشکر رو دارم از اولین تراپیستی که پیشش رفتم و پیشنهاد داد هفته یی چند بار چیزی درست کنم و توی دلم فکر کردم عجب آدم خرفتیه ولی اثر نرم کنندگی روان داشت; کمال تشکر رو دارم از ارغوان که عاشق آشپزی کردن بود و وقتی همخونه بودیم ساعت ها وقت میذاشت و بهم یاد...
  • واتاشی نو چی سانا سوبومی (جوانه کوچک من) سه‌شنبه 15 اسفند 1402 21:35
    دختر ظرف های استوک ژاپنی می فروشه, انقدر این کاسه و بشقاب و ماگ و فنجون ها مینیمال و رویایی و ظریف هستند که هروقت جنگل و طویله سیاه افسردگی چنگالش رو میاد واسم تیز کنه میرم ظرفاش و اسماش رو نگاه میکنم و بعد به ماهیت دنیا امیدوار میشم. اسم کاسه آمایا (باران ِ شب), آسوکا (بوی فردا), مائمی (لبخند صمیمانه), پیش دستی کیچی...
  • دیالوگ یکشنبه 13 اسفند 1402 09:38
    یوکابد را سال هاست می شناسم ولی تا دو-سه سال قبل خیلی از هم خوشمون نمی اومد, اون خیلی پر سر و صدا و جیغ جیغی و رُک و سر راست حرفش رو میزنه و من تا چند سال قبل شبیه ماتم زده های دو عالم بودم و انگار توی یه پوسته صدف خیلی سفت و سخت نشسته بودم و فقط گاهی لای پوسته رو باز میکردم و چشم هام رو ریز تا بیرون رو ببینم و دوباره...
  • از انسان های زیبا سه‌شنبه 8 اسفند 1402 20:00
    قبلا گفتم من از معاشرت و هم کلامی با آدما لذت میبرم ولی خیلی خیلی کم پیش اومده کسی چنان خوب حرف بزنه که بتونم ترکیب احساس های ریز و تُرد انسانی و باور قلبی به چیزی که میگه رو توی تک تک حرفاش و توی هر کلمه یی ببینم, آدما معمولا به ارزش و بار کلمه ها توجه نمیکنن یا شاید گوش ها عادت های بد و مخرب داره به ای بابا اینم مثل...
  • مهارت کشیدن مرغابی سه‌شنبه 8 اسفند 1402 19:01
    گاهی اوقات فکر میکنم هنوز که هنوزه تنها مهارتی که تو زندگی کسب کردم کشیدن مرغابی با چارده ست, هنوز که هنوزه پیشرفت چندانی نمیبینم ..
  • یادداشت پنجم اسفند شنبه 5 اسفند 1402 11:13
    کوه ظرف از مهمانی دیشب مانده داخل سینک و روی میز پر از لیوان و ظرف است, بوی غذای شب مانده و ته مانده سوپ و غذا این طرف آن طرف است. لیوان تمیز پیدا نمیکنم و از داخل اتاق ماگی پیدا میکنم و داخل همان قهوه را میریزم و چندشم میشود ولی بعد شانه بالا می اندازم به درک! دو-سوم مهمانی را داخل اتاق یخ کرده با کوهی از لباس نشسته...
  • پیچک های خانه روبرویی پنج‌شنبه 3 اسفند 1402 11:12
    دیشب وارد سالن باشگاه جدید شدم, عرض سالن کم بود و طول زیاد با دیوارای سفید تازه رنگ شده, وقتی پام رو گذاشتم روی پارکت های داغ یه احساس لذت عجیبی داشت و از اینکه گرمایش از کف بود خیلی لذت بردم. دلم میخواست برم بشینم یه گوشه چایی بریزم زانوهام رو بغل کنم و چند ساعت از روی زمین بلند نشم. دراز کشیده بودم روی مت و از گرمای...
  • از آدم ها شنبه 28 بهمن 1402 21:12
    امروز داشتم با ستایش صحبت میکردم, دخترک بانمکی است با لهجه زیاد و بسیار شیطون و خنده رو. ده سالی از من کوچیکتره و یکی-دو سالی است ازدواج کرده, شنیده بودم مدتی از همسرش جدا زندگی میکرد و به مشکل خورده بود ولی دوباره برگشته. سر حرف رو باز کردم ببینم جریانی از توش درمیاد برای داستان کوتاه بعدی ازش استفاده کنم و گفتم...
  • دود از سر بیرون زده-کلافه-پوکر فیس پنج‌شنبه 26 بهمن 1402 14:46
    اینکه دوستی رو داشته باشی که بتونی در مورد همه چیز عمیقا باهش حرف بزنی, یه موضوعی که افتاده توی تله ذهنی ات رو بیاری بذاری وسط میز و کارد و چنگالمون رو دربیاریم و ذره ذره انقدر ازش حرف بزنیم و تشریح کنیم و رگ و پی رو بکشیم بیرون و ریشه هاش رو دربیاریم و اگه درست شد صحیح و سالم بذاری سرجاش وگرنه بندازیش تو آشغالدونی,...
  • میخواهم بمیرم ولی دوست دارم دوکبوکی بخورم پنج‌شنبه 26 بهمن 1402 12:40
    من توی زندگی روزمره آدم ساکت و کم حرفی ام مگه جاهایی که باید پرسونا داشته باشم که خب مهارت شگفت انگیزی دارم نان استاپ تبدیل بشم به یه آدم دیگه که خیلی بعدش خسته میشم یعنی دو ساعت آدم دیگه یی بودن دو روز استراحت و هیچی نگفتن می طلبه. اگه با کسی احساس صمیمیت و راحتی کنم که معمولا خیلی به ندرت اتفاق می افته کم حرفم و...
  • نهایت شباهت شنبه 21 بهمن 1402 11:00
    به اندازه کنسرو کله پاچه غمگینم. با اینکه بیزاری شدید نسبت به این غذا و بویی که داره دارم ولی احساس میکنم بین تمام کنسروها غمگین ترین و ملول ترین و ناامیدترین شان باید کله پاچه باشد و آخرین انتخاب آدم ها موقع انتخاب کردن بین کنسروهای دیگر. من دقیقا به اندازه تمام کنسروهای کله پاچه احساس اندوه و ملال کشدار نافرجامی را...
  • برداشت نو یکشنبه 15 بهمن 1402 20:50
    متوجه نکته جدیدی در مورد خودم شدم, اگه توی یخچال خوراکی های زیادی برای خوردن باشه من نقش جاروبرقی رو خیلی خوب میتونم بازی کنم ولی نکته مقابلش وقتی هیچ چیزی برای خوردن نباشه من کاملا توانایی زنده موندن با حداقل ترین ها رو دارم و اصلا میلی به خوردن پیدا نمیکنم. همین که قهوه باشه و یه چیز ساده باشه هم میتونم بخورم و دلم...
  • تکه تجربه از آدم ها یکشنبه 15 بهمن 1402 20:45
    من معاشرت کردن با آدم های مختلف از طیف ها و با افکار و احساسات مختلف رو خیلی دوست دارم. همیشه از وقتی یادمه تعاملات اجتماعی واسم جذاب بوده, چند سالی کلا همه چیز رو صفر کردم, تمام ارتباطاتم رو قطع کردم چون هیچ چیزی و جایی برای مراوادات سالم و درست نبود. کم کم و به مرور زمان و با آزمون و خطاهای کمتر و کمتر جهت های نسبتا...
  • دو انتها یکشنبه 8 بهمن 1402 22:53
    دیدی وقتی میری توی فروشگاه هایی که مورد علاقه ت هست و خیلی چیزای هیجان انگیز و جذاب داره و بخش های مختلف داره توی لحظه های اول چه احساسی به آدم دست میده؟ ترکیبی از هیجان و ذوق و خوشحالی ولی بعد یه ربع بهم میریزی چون یا پولت محدوده یا نه اصلا پول داری ولی نمیدونی چی انتخاب کنی بین این همه آیتم های مختلف! مثلا یه...
  • عوضی ترین چای سه‌شنبه 3 بهمن 1402 17:31
    من عاشق ادویه و طعم دهنده و این چیزام و همیشه از طعم جدید با روی باز استقبال میکنم به شرط اینکه شیرین نباشه و معمولا از روی بو میفهمم این مورد علاقه م هست یا نه و اولین بار از بوی چای ماسالا بدم اومد, ولی انقدر سحر تعریف کرد که دیشب رفتم خریدم. واقعا طعمش به نظرم شبیه جوراب یه هفته پوشیده شده توی کفش کوهنوردی که بهش...
  • I have crossed oceans of time to find you سه‌شنبه 3 بهمن 1402 17:28
    دوست قدیمی یه ویدیو از آشنا خیلی دوری میذاره مربوط به خیلی سال قبل, اون موقع ها که آدم توی ویدیو واسم دوست داشتنی ترین موجود زنده دنیا بود. پیامش رو میبینم ولی ویدیو رو پلی نمیکنم. صفحه رو میبندم و به پنج دقیقه نمیکشه دوباره صفحه چت مون رو میارم و پنج-شیش باری این کارو میکنم و حواس خودم رو پرت میکنم و وسطش پنجاه میرم...
  • قطعه های پازل محبوبم شنبه 30 دی 1402 21:42
    هر آدمی یه تیکه یی داره که توی ذهنم می مونه یه لحظه یه آن که شکار کردنش یکی از لذت بخش ترین کارا و لحظه هاست. یکی حرکت دستش موقع دم اسبی بستن موهاش جالبه, یکی عادت داره وقتی چایی هنوز داغه دستاش رو حلقه کنه دور لیوان و زود بکشه کنار و بارها این حرکت رو تکرار کنه تا لحظه خوردن, یکی موقع آشپزی یه لنگه پا میشه و میره توی...
  • برگردوندن نقش ها جمعه 22 دی 1402 20:16
    پنج-شش ساعت روی صندلی سالن انتظار بخش چهار جراحی زنان نشسته بودم و مشغول نگاه کردن به چهره های خانم هایی بودم که عمل کرده بودند و به تجویز دکتر باید مرتب سر تا ته سالن رو راه میرفتند. به صورت هاشان نگاه میکنم بدون آرایش, چشم های گود افتاده و خسته و موها درهم و بهم ریخته. به ناخن هاشان نگاه میکنم که بعضی ها لاک دارند و...
  • ماهی با قابلیت پرواز کردن چهارشنبه 20 دی 1402 20:35
    وقتی دیشب ساعت یه ربع به ده زنگ زدی گفتی خونه یی ؟! درو باز کن پشت درم خنده م گرفت. از اینکه از اون طرف شهر کوبیدی توی ترافیک دیوونه کننده اومدی این طرف شهر با دو تا قهوه یی که هنوز داغ بود و یه جعبه و یه بسته که توش گردنبند سبزی بود که چند ماه قبل باهم دیده بودیم خنده م گرفت. وقتی چیزایی که خریدی رو بهم میدی و میری و...
  • لباس صورتی خندان دوشنبه 18 دی 1402 10:47
    بیشتر از یک سال است که یک عکس از شش ماهگی ام رو میز کارم گذاشته ام, نوزاد بی نهایت سبزه با موهای کم پشت نرم با لباس سرهمی صورتی که رویش خرگوش دارد روی تخت چوبی مربعی خوابیده و دورتا دور تخت از بالا تا پایین چیزی شبیه تور سفید است, نوزاد لبخند از ته دلی زده نمیدانم آن لحظه واقعا خوردن شیر یا لباس نو برای عکس گرفتن یا...
  • موارد واجب و حیاتی برای ادامه و بقا پنج‌شنبه 14 دی 1402 15:19
    مریم رو ده-دوازده سال قبل توی کلاس آلمانی دیدم که با یه پسر آلمانی ازدواج کرده بود و میخواست بره. میگفت: پسر ماهی یه بار میاد ایران و هر دفعه بدون استثناء یه چمدون فقط شکلات و پاستیل میاره. هر چی قسم و آیه واسش میارم توی خونه ما هیچ کسی شیرینی خور نیست و مامان و بابام مسن هستن و خودمم نمیخورم و تمام اینا میمونه و از...
  • Pingu یکشنبه 10 دی 1402 11:32
    چند شبی میشه یکی از کارتون های قدیمی بچگیم رو پیدا کردم و در این سن و سال آخر شب قبل خواب چند دقیقه میبینم و جالبه که هنوز دلم غش و ضعف میره و از دیدنش خوشحال میشم; حداقل یه نیم بند پتانسیل شادی هنوز توی وجودم باقی مونده. ماجراهای یه خانواده پنگوئن بود که هیچ صدایی نداشتن جز چیزی شبیه ترکیب کلاغ و اردک و مدام می گفتن...
  • از قله ها و گذرها و استاپ .. پنج‌شنبه 7 دی 1402 11:55
    مدت هاست, سال هاست که توی زندگی گاردهام رو پایین آوردم, پنجه بوکس ها رو درآوردم, حالت تدافعی و تهاجمی در برخوردها و تعاملات با آدم هایی که هم عقیده و هم احساس با من نیستند رو کنار گذاشتم, سال هاست در جواب بدفهمی ها و نفهمی ها به محض شروع و آنالیز طرف مقابل کل بحث رو بوسیده ام و کنار گذاشتم و شکل رابطه رو تغییر دادم به...
  • با و بی ربط دوشنبه 4 دی 1402 10:41
    بابونه ها رو دم میکنم و گل ها که شروع میکنن با آب جوش باز شدن نگاهشون میکنم و میکنم تا آب جوش سر میره و میریزه بیرون. سونیا از بیکری جدیدی که باز شده واسم یه لوف نون سفارش داد که وقتی رسید هنوز گرم بود, رُزماری و گوجه گیلاسی داشت و وقتی بازش کردم یه نون پوک پر از حفره های نونی بود با یه پنیر آب شده وسطش و خوشمزه بود....
  • بروکلی که منم پنج‌شنبه 30 آذر 1402 12:36
    بین سلسله اعصاب و روانم و قد موهام ارتباط مستقیم و تنگاتنگی وجود داره; هروقت مثل الان موهام رو خیلی کوتاه میکنم احساس میکنم چندتا جون به تک جون لاجون و فشرده ام اضافه شده و محلول تقویتی به تمام ابعاد زندگیم تزریق شده و بسط پیدا میکنم, درسته خیلی شبیه بروکلی میشم ولی یکی از بزرگ ترین لذت هام حساب میشه
  • 278
  • 1
  • 2
  • 3
  • صفحه 4
  • 5
  • ...
  • 10