برگردوندن نقش ها

پنج-شش ساعت روی صندلی سالن انتظار بخش چهار جراحی زنان نشسته بودم و مشغول نگاه کردن به چهره های خانم هایی بودم که عمل کرده بودند و به تجویز دکتر باید مرتب سر تا ته سالن رو راه میرفتند. به صورت هاشان نگاه میکنم بدون آرایش, چشم های گود افتاده و خسته و موها درهم و بهم ریخته. به ناخن هاشان نگاه میکنم که بعضی ها لاک دارند و بعضی ها معلومه هول هولکی پاکش کرده اند. به سختی و آروم راه میروند و به صورت هاشون لبخند میزنم و از هر چهار-پنج نفر یه نفر نیمچه لبخندی بهم برمیگردونه و معلومه انرژی باز کردن لب هاشون از هم رو حتی ندارند. چشم هامو از خستگی می بندم و چند دقیقه آروم میشم و وقتی باز میکنم سعی میکنم با چشم های دیگه نگاهشون کنم, تک تک شون رو تصور میکنم با لباس های مهمونی و صورت های آرایش کرده و چهره های خوشحال در حال خندیدن و حال خوش. تصمیم میگیرم به هر کدوم چه مدل لباسی میاد و چه رنگی و یه دفعه یی احساس میکنم چقدر همه چیز متفاوت شد, چقدر خوشگل شدن در حالیکه هیچ کدوم از نقش جدیدشون خبر ندارند.

نظرات 5 + ارسال نظر
نازگل یکشنبه 24 دی 1402 ساعت 22:33

سلام داشتم غروب کتابخونه رو جا به جا می کردم، کتاب شعر منزوی رو برداشتم گذاشتم روی میزم یه کم شعر بخونم و طبق عادت همیشگی یه صفحه ای رو واسه دل خودم باز کردم... این غزل اومد و لبخند زدم چون اسم شمارو دیدم
نمی دونم کامل تایپش ارسال میشه یا نه اما تقدیم به قلب عزیزتون از طرف من و هر کسی که با حس خوب تو زندگیتون هست.

من از تو، سرو عزیزم، ثمر نمی‌خواهم
که غیر سایه‌ای از تو، به سر نمی‌خواهم

بخیل نیستم امّا برای هیچ درخت
اگر تو سبز نباشی، ثمر نمی‌خواهم

به جز تو، جای دگر، آشیان گزیند اگر
برای مرغ دلم، بال و پر نمی‌خواهم

مرا به بوی خوشت جان ببخش و زنده بدار
که از تو چیزی از این بیش‌تر نمی‌خواهم

اگرچه وسوسه‌ی دیدنت همیشگی است
-که هیچ وسوسه را، این‌قدر نمی‌خواهم-

دلم به دلهره می‌لرزد از تماشایت
که بر تن و سر و دستت، تبر نمی‌خواهم

اگرچه "سرو شکسته" شعار خوش‌نقشی‌ست
تو را شکسته‌ی هر رهگذر نمی‌خواهم

به پای باش که پایان سرنوشت تو را
شبیه "سرو کش کاشمر" نمی‌خواهم

نه این، نه آن، نه سوی آسمان، نه رو به افق
نه! من برای تو اصلا سفر نمی‌خواهم

مباد رخت خزانت به بر، همیشه بهار!
که غیر جامه‌ی سبزت، به بر نمی‌خواهم

مرا، غزل همه تعویذ چشم‌زخم تو باد
جز این اثر، من از این شعر تر نمی‌خواهم

حسین منزوی

سلام جان من,
نازگل تو خیلییی خیلی منو یاد کسی میندازی و شباهتت و روحیه ت چقدر شبیهه همون اندازه لطافت و محبت, اگه بود به نظرم شبیه تو بود
دختر خیلی خوشحالم میکنی برای حرفات, کارات, محبت کردنت که خاص خودت هست خیلی ممنونم
بی نهایت خوب بود و تا حالا نشنیده بودم مخصوصا اینجا اگرچه وسوسه دیدنت همیشگی است/ که هیچ وسوسه را اینقدر نمیخواهم
مرسی دختر عزیز دلبر

سید محسن یکشنبه 24 دی 1402 ساعت 16:02

عادات و ترسهای ما، به ناگزیر مفهوم آینده را ساخته اند.که هر دو، دست آوردی از گذشته هستند.پس گذشته ی نابود شده. قادر به ساختن چیزی در آینده خیالی، نیست
ذهن ما ،در حال فریب ماست

لیمو یکشنبه 24 دی 1402 ساعت 08:58 https://lemonn.blogsky.com

عا پس من تنها نیستم
تو که خوب جایی میبریشون، مثلا مهمونی. من میبرمشون سرکار. مثلا حدس میزنم شغلشون چیه و چطوری ان. یا مثلا حدس میزنم چه بچه هایی دارن و رفتارشون باهاشون چطوریه.

اُه تو خیلی تخصصی به جریان نگاه میکنی و جالبه دوست دارم بدونم بقیه هم این کارا رو میکنن یا نه.
چون رنج اون موقعیت زیاده ناخوداگاه چشمام بهترین موقعیت و خوش ترین حال رو میخواد ببینه نمیدونم یه حالت ایگنور کردن موقعیت و پرت کردن ذهنت یه جای دیگه ست انگار

نازگل شنبه 23 دی 1402 ساعت 08:00

ثمر جانم بنظرم دوست داشتن واقعی دقیقا همین شکلیه انگار تو زیباتر می بینی و اون زیبایی رو باور داری و برات واقعی تر میشه هر بار تا اینکه بهترین هم میشین تو دنیا در حالی که از نظر بقیه دو تا آدم کاملا عادی هستین و این بستگی به دید آدم ها داره
منظورم از زیبایی بیشتر احساسات درونیه که اون بیرون هم نمود پیدا می کنه قطعا وقتی انقد قشنگ باشه و بمونه

چقد این تیکه که گفتی دوتا آدم معمولی جالب بود دقیقا دیروز داشتم برای یه نفر از معمولی بودن آدما میگفتم و اینکه نوشتن و تعریف زندگی آدمای معمولی چقدر واسم جذابه چون واقعا هیچ کسی معمولی نیست و قهرمان داستان خودشون هستن
واقعا لذت میبرم از حرفات و دیدت به دنیا درسته معاشرتمون باهم مجازی ولی واقعا به اندازه فیس تو فیس لذت بخشه, اینکه با وجود تمام دردا کنار گوشه های لذت بخش پیدا میکنی رو خیلی دوست دارم

Lily جمعه 22 دی 1402 ساعت 21:00

این بر کناره نشستن و تماشای زندگی دیگران برام خیلی آشناست. اغلب در خیابان با تماشای مردم همین حس رو دارم، انگار من جز اونها نیستم

منم خیلی این کارو میکنم مخصوصا وقتی حال و روزگارم مناسب نیس. اگه خوشحالی بقیه باشه حالم بهتر میشه اگه مثل اینجا غم و رنج باشه باعث میشه حال بد خودم کمرنگ تر شه

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد