مریم رو ده-دوازده سال قبل توی کلاس آلمانی دیدم که با یه پسر آلمانی ازدواج کرده بود و میخواست بره. میگفت: پسر ماهی یه بار میاد ایران و هر دفعه بدون استثناء یه چمدون فقط شکلات و پاستیل میاره. هر چی قسم و آیه واسش میارم توی خونه ما هیچ کسی شیرینی خور نیست و مامان و بابام مسن هستن و خودمم نمیخورم و تمام اینا میمونه و از بس دادیم به بقیه خسته شدیم قبول نمیکنه و دوباره دفعه بعد یه چمدون پُر میکنه و میگه دخترا دوست دارن واسشون از این چیزا بخرن و نشون دهنده محبت آدم به یه نفر هست.. نمیدونم چرا چند وقته تو فکر مریم که نه ولی تو فکر پسر آلمانی ام. میخوام هر ماه جیره شکلات تحویل بگیرم حتی اگه نخورم حتی اگه بمونه بپوسه بازم دلم میخواد بگیرم.
برای ادامه زندگی و امید داشتن به آینده در حال حاضر نیاز به یه کیبورد مکانیکال لاجیتک یا اکتو 305 دارم, یه دوربین چاپ سریع فوجی مدل نئو کلاسیک, یه تبلت ماکروسافت با یه چمدون شکلات اشتورک و ریتر.
مورد واجب من اینه که بچههام ۱۸ سالشون بشه:))
در مورد بهم ریختگی فونت، من این بار اومدم متن روی توی سیو مسیجز تلگرام کپی کردم و بعد از اونجا آوردم باز توی یه پست جدید کپی کردم بهتر شد
مرسی اینم یه بار امتحان میکنم چقد بد اپدیت نمیشه و باگایی که داره گرفته نمیشه اینجا
متاسفانه باید ناامیدت کنم. اطلاعی در این مورد ندارم. قبلا یکی از پستهای خودمم همینطوری شد، بعد با خودم گفتم ایول یکنواخت نیست به بعضی قسمتها بیشتر توجه میشه.
:)) خیلی خوبی
من شلخته و بهم بریز و اینام ولی توی یه سری چیزا باید خیلی شسته رفته و روی نظم باشه اینکه ببینم فوت متفاوته و فاصله بین پاراگراف بهم ریخته و ایناست اعصابم خورد میکنه
اول بگم که پیامهام رو باز کردم نزدیک بود از ذوق بمیرم که هشت تا پست جدید داری؛ خوب شد زود اقدام نکردم.
بعد از قدیم گفتن آب نطلبیده مراده که اینجا اشاره به همون چمدونه داره. هر چقدر بری کیلو کیلو شکلات بخری و نوش جان کنی جای یه دونه شکلاتی که یهویی برات آوردن یا طعمش جدیده و قراره امتحان کنی رو نمیگیره. خلاصه که زندگیمون پر از این آدمها و این شکلات پاستیلها بااااد.
من کلا شکلات و پاستیل و بستنی دوست دارم. نمیدونم چرا اما یه حسی دارم که اگر کسی اینارو دوست نداشته باشه شاد نیست. حالا این رو از کجا آوردم خودم هم نمیدونم.
+
آره اینو دوست دارم کسی یهویی واست یه خوراکی کوچولو که دوست داری بخره یا یه طعم جدید از یه چیزی که امتحان نکردی. واااای دلم پاستیل ترش سبز خواست
مااااچ به تو
من همیشه قبلا تو این لحظه هایی که گفتی از انرژی بخشیدن متقابلاً انرژی گرفتم ولی یه جاهایی دیدم فقط خودم موندم برای خودم و انگار نباید بیرون از خودم دنبال رفع نیازهای درونی برای ادامه دادن باشم... دیگه بیرون از خودم پیداش نکردم راستش. پس دیگه اون بیرون دنبالش نیستم. من دوست داشتم این درد رو. دلم می خواد به هر کسی که تونستم یاد بدم دوست داشتنشو. اینکه باید نقطه بذاریم و بپذیریمش یه جایی.
این متن رو بخون لطفا
گذر از گذشته یعنی پذیرش این جمله که “تمام شده است، رهایش کن”.
اگر اتفاقها،آدمها،تجربهها و خاطرههای خود را رها کنیم،یعنی باید با اکنون، بدون آن آدمها و اتفاقها روبهرو شویم و این یعنی تنهایی.
رشد دقیقا همین است!
جداشدن و فاصلهگرفتن از لحظهی قبل و مهیا شدن برای دلسپردن به لحظهی پیشرو و چالشهای جدید آن.
از چنل "دکتر زهره تهوری"
تو لیستمون "حضور آدمای قشنگ" هم ضروریه... یعنی کسایی که بتونن کمکمون کنن در برابر دردها مقاوم بشیم و دوباره سرپا شیم و از شکست ها نترسیم و قوی تر ادامه بدیم. کسایی که نگران بهبود زخم هامون باشن و در عین حال مارو به مبارزه های بزرگ تر تشویق کنن و حرف هایی رو بگن که نیاز داریم بشنویم نه صرفاً حرفایی که باب میلمونه...
من کاملا کاملا و قطعا با نظرت موافقم, در مورد نزدیک ترین آدمای زندگیم به مرور فهمیدم حتی اپسیلونی نمیتونم روشون حساب کنم چه برسه به بقیه آدما و رفع کردن نیازای بیرونی. میدونی شاید هنوز دارم اشتباه میکنم نمیدونم منظورم از این اتصالات یه چیزایی هست که کامل قابل دیدن نیست یه حس در لحظه یه خوشی هایی که به دستت میرسه و وصل میکنه به زندگی توی اون ناامیدی چندشناک.
متن رو خوندم و برای من خیلی سال طول کشید قطع کردن تک به تک اون بندها و مرحله سخت تر رها کردن ذهن از اون گذشته از فضا و آدم هاست که خیلی طول کشید ولی آره نهایتا شد.
+ حضور آدمای قشنگ .. ترکیب خیلی خوبی بود امیدوارم همه تجربه داشتن و حضور این آدما رو داشته باشیم
مرسی نازگل از نظر دادنت از وقت گذاشتنت خیلی دوست دارم اینطوری جواب دادنت رو
خواستنِ چیزی که در واقع نمی خوایمش یا نمی دونیم که نمی خوایمش با هم فرق داره. من دومی رو تجربه کردم ولی اولی رو که شما گفتی یه کم عجیب غریبه برام
تو راس فهرست نیازمندی های خودم جهت ادامه ی بقا در حال حاضر یه کلبه ی درختی با تمام امکانات و تجهیرات ارتباطیه که توش بشینم درس بخونم، کتاب بخونم، فیلم ببینم و تا حد امکان دور باشم از فضای اجتماعی کنونی... یه دوچرخه هم داشته باشم که توی جنگل همراهم باشه
نظرتو دوست داشتم و جمله اولت خیلی جالب بود. میدونی نازگل آدما گاهی اوقات توی شرایط سخت و لای منگنه به یه چیزایی چنگ میزنن فقط برای وصل کردن خودشون به اون پایه های اساسی زندگی چون حس میکنن انرژی خودشون به تنهایی کافی نیس.
دقیقا دوست داشتم موارد مورد نیاز بقیه رو ببینم, کلبه درختی یه کم دور از دسترس و سخته ولی مثلا میشه یه جایی نزدیک جنگل که فاصله ش کم باشه بگیری ولی دوچرخه اکی, منم ندارم و دوست دارم بگیرم