خانه عناوین مطالب تماس با من

Glass Bubbles

Glass Bubbles

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • یک برش کیک با بوی سیب-هویج- دارچین و گردو
  • پایان مونولوگ (نقطه)
  • برای نیلی که همیشه هیجده ساله موند و بزرگ نشد(نقطه)
  • این منم ...
  • از اینجا, آنجا, بالا, پایین, زیر آب, روی آب, زیر خاک, بالای خاک
  • تپنده نمایشی فریز شده + ترکیب با عقل اضافه + آبلیمو و روغن زیتون به میزان لازم
  • به سرعت دارم در سیاهچال تکلف سقوط میکنم
  • خودخواهی سخت جان
  • پیدا نشدن
  • شکلات های دوست داشتنی

جستجو


آمار : 37003 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • ؟! یکشنبه 18 شهریور 1403 21:18
    ما هر بار با یک مسئله یکسان بارها و بارها مواجه میشیم. هر باری که از داخل چاهی بیرون می آیی و فکر میکنی این آخرین باری بود که خودت رو به زور و تقلا کشوندی بالا می بینی دو قدم راه نرفته و هنوز نفس تازه نکرده در حای که در حال مرور تجربیات گهربارت هستی و اگر و اگر و اگر راه میندازی که دوباره اتفاق افتاد چه راه حلی اتخاذ...
  • آیینه شنبه 17 شهریور 1403 09:41
    موهامو با موزر کوتاه کردم. از پنج شنبه هر روز که به خودم توی آیینه نگاه میکنم یه نفر دیگه ست! خیلی جالبه یه نفر به من نگاه میکنه که هم زمان هم من هست هم هیچ شباهتی به من قبلی نداره! کرولیشن زیاد بین مو و شخصیت پس واقعا وجود داره! دوسش دارم ..
  • چهارشنبه چهارده شهریور سال صفر-سه چهارشنبه 14 شهریور 1403 10:32
    خیلی سال قبل به واسطه دوستی با شخصیتی آشنا شدم که برای ثمر هیجده-نوزده ساله چیزی بالاتر از یک ابرقهرمان بود. من همیشه دنبال قهرمان و سمبل گشتم. یکی رو بذارم روبروم و مثل یه نجات بخش عمل کنه. چیزایی که توی کارتونا و کتابای بچگی یاد گرفته بودم. قهرمان بیاد با شنل بی شنل از بالای جایی که داری پرت میشی برت داره بذارت روی...
  • مرنجان دلت را .. سه‌شنبه 13 شهریور 1403 21:40
    یکی از امراضی که دچارشم این هست وقتی موزیکی رو خیلی دوست دارم بعد چند وقت گوش دادن دیلیت میکنم. مخصوصا و مخصوصا اونایی که مربوط به سال های قبل میشه. بعد هرچند وقت یه بار یه دفعه یی اتصالی میکنم میرم دوباره دانلود میکنم. یه بار گوش میدم و بلافاصله دیلیت می کنم. الان از عصر هندزفری گذاشتم و فقط دارم گلچهره شجریان رو گوش...
  • پنج شنبه هشت شهریور ساعت دو و نیم بعد از ظهر شنبه 10 شهریور 1403 11:19
    نمی دونم کی بود یه جا گفته بود از خوش اومدن و بد اومدن خسته شدم! خواستم بگم دمت گرم هر کسی هستی و بودی. الان اون جام روی اون نقطه. از پنج شنبه ساعت دو و نیم ظهر که برگشتم خونه و خیلی گرم بود و سرم درد میکرد اینو فهمیدم. یه دونه کلونازپام خوردم و یه دونه والپروات سدیم و دراز کشیدم و اینو دوباره فهمیدم. سرم رو کردم زیر...
  • شانه شماره شش سه‌شنبه 6 شهریور 1403 20:58
    دو سال و نیم گذشته ولی هنوز به محیط کلینیک شیمی درمانی عادت نکردم. هروقت سحر رو میبرم یه حس خفگی یه حس دررفتن و فرار از اونجا بهم دست میده. دیدن چهره های آدمایی که تقریبا توی صورت هاشون هیچ حسی باقی نمونده. ورم دست و پاها و صورتا. چشمایی که کوچیک ترین برقی از زندگی نداره. تقریبا لبخندی روی صورت کسی نمی بینی. بوی الکل...
  • همین دیگه .. یکشنبه 4 شهریور 1403 17:38
    هوشنگ گلشیری یه جایی توی داستان شیش انگشتی میگه, " پدر گفت: هر کسی را نگاه کنی یک چیزی دارد, اضافه یا کم! " من خیلی از اضافات را کم کردم, با ذره ذره جونم تلاش کردم و جون کندم هر چیزی جایی اضافه داشتم کمش کنم. مدام کم و کمترش کنم. شاید یه چیزایی هنوز کامل حذف نشدن ولی خیلی توی چشم نیستن. یه وقتایی ناخواسته...
  • موزیک برای دوستی که نیست ... شنبه 3 شهریور 1403 21:23
    دقیقا یک هفته ست تازه آهنگ لیلا (علیرضا قربانی) رو وقتی وسط شهرکتاب ایستاده بودم کشف کردم و کتاب رو گذاشتم سر جاش و بلافاصله آهنگ رو دانلود کردم. یک هفته است روزی نمی دونم چند بار گوشش میدم و از جایی که الان ماسک قوی و قهرمانم رو برداشتم و ماسک قایم شده ام اومده بالا بی برو برگرد هر دفعه ام گریه کردم و هر دفعه یاد یه...
  • چیزهایی هست که دوست دارم بدانم ... چهارشنبه 31 مرداد 1403 11:14
    یکی از چیزایی که در مورد آدما دوست دارم بدونم و اگه نویسنده شدم به عنوان یه پروژه شخصی دلم میخواد روش کار کنم دونستن لیست خرید روزانه آدماست. دلم میخواد ببینم هر آدمی توی هر سنی, هر وضعیتی, هر شغلی چه لیست خریدی داره؟ چه چیزایی داره که از سر ذوق میخره چه چیزایی هست که روتین برمیداره و روی چه چیزایی توجهش جلب میشه؟...
  • psychologische Spiele zu spielen جمعه 26 مرداد 1403 10:53
    چرا آدما توی ارتباط باهمدیگه بازی های روانی درست می کنن؟ چرا بازی روانی راه میندازن و در عین اینکه از این بازی رنج می کشن و سیستم عصبی شون رو بهم میریزه و مدام به شکل های مختلف سعی میکنن اجتناب کنن ولی هم زمان یه لذت عجیب زیرپوستی هم میبرن؟ خیلی فکر میکنم و نمی تونم به جواب قطعی برسم چرا این کار رو توی ذهنم و با روانم...
  • ردبول و بال های آبی سه‌شنبه 23 مرداد 1403 12:08
    بعد از یک هفته-ده روز مریضی و روان پریشون امروز خیلی خوبم. البته یه دلیل جذاب هم داره اونم این بود که نوشته ام کلی فیدبک خوب گرفته و با اینکه داستان کوتاه نبوده و فقط توصیف بوده در همین حد هم احساس میکنم میتونم برای شرکت ردبول تبلیغ کنم و بگم منم بال درآوردم. موضوع " توصیف مادربزرگ بوده طوری که به وضوح شخصیت و...
  • Top Notes, Middle Notes, Base Notes شنبه 20 مرداد 1403 13:46
    توی این چند وقت اخیر بعد سال ها متوجه چیزی شدم که کشفش همزمان خیلی غم انگیز بود و هم تسکین دهنده. شبیه نت های اولیه و میانی و پایانی یک بوی دل انگیز از گذشته می مونه که حس اولیه ت یه گزش, غم, حسرت, درد, اندوه طولانی, نت میانی مستاصل کننده و حتی گاهی به گریه ت میندازه, شایدم با اشک هات یه لبخند کجکی گوشه لبت بیاد و...
  • ظهر هفده مُرداد چهارشنبه 17 مرداد 1403 20:17
    از وقتی شبا قرص میخورم بعد یه ساعت توی چنان خوابی میرم که تا صبح متوجه هیچ چیزی نمیشم. بعد سال ها احساس خوشحالی وصف نشدنی واسم داره این جور خوابیدن. دیشب ساعت یک و نیم-دو یه لحظه پریدم; خواب ف رو دیدم و خواب خوبی نبود. روزهاست که گوشه ذهن و قلبم درگیرشم و نمیتونم دست بردارم. صبح خوابم یادم رفته بود و کلا هیچ چیزی توی...
  • گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو ... سه‌شنبه 16 مرداد 1403 21:49
    یکی از اولین آهنگ هایی که اون سال ها یاد گرفته بودم با سنتور بزنم تصنیف چهره به چهره بود. امروز توی ذهنم, پشت چشمام تصویر زنی بود با پیرهن حریر سفید و صورتی, موهای خیلی کوتاه و گوشواره های دایره یی بزرگ. می چرخه توی خونه و باد کولر پایین دامنش رو حرکت میده و با انگشت های پا روی پارکت ها ضرب گرفته و انقدر می چرخه تا...
  • من تو را آه کشیدم .. آه و بووووم دوشنبه 15 مرداد 1403 22:24
    باید برای امروز یه داستان کوتاه می نوشتم و این هفته خیلی درگیری های زیاد و جون کندن های مختلفی بود. از لحظه اول توی ذهنم همه چیز رو چیده بودم. صحنه و فضا رو درست کرده بودم. زاویه دید و نوع روایت رو می دونستم. حتی قراره کجا فلش بک به گذشته بزنه. قهرمان کی بوده و چه سرگذشتی داشته و چه چالشی داره. بین کار, توی خواب, موقع...
  • روزنوشت دویست و چندم چهارشنبه 10 مرداد 1403 10:27
    دایی هادی دیروز فوت کرد. پسر دایی مامان بود ولی من از بچگی بهش گفتم دایی و هزاربار از دایی خودم دلنشین تر و دوست داشتنی تر بود. دو سال بود سرطان داشت و حال فوق العاده بد. پسرش نوید دیشب صداش آروم و نسبتا خوشحال بود گفت: بابا راحت شد. بالاخره یه نفس راحت کشید. سحر دیروز شیمی درمانی داشت و به محض شنیدن خبر حالش هزار بار...
  • کشف خوشحالی ریز دوشنبه مُرداد دوشنبه 8 مرداد 1403 08:39
    توی آبی که هر روز میخورم به جز لیموترش دو روزه چوب دارچین و زنجبیل اضافه میکنم و نگم چه طعم معرکه یی میده. فوق العاده ست. کاش میتونستم توی همه چیز دارچین اضافه کنم. تو چه موجود جذاب ِخوش طعم و بویی هستی.
  • شنبه مُردادی شنبه 6 مرداد 1403 22:06
    از صبح حالم خوب نبود. دوباره بی قراری خیلی زیاد, ضربان قلب بالا و اضطراب زیاد داشتم که مدام داشت بدتر میشد. تعجب کردم چون از وقتی مرتب دارو مصرف کردم اینطوری نشدم. دفعه آخر بهم گفت به محض اینکه احساس کردی حمله پنیک میخواد بهت دست بده میتونی این قرص رو زیر زبونی بخوری و نذاری حالت به اون درجه برسه. هزار بار از پشت...
  • تو را ز حال پریشان ما چه غم دارد؟ اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد؟ + کمی روانکاوی پنج‌شنبه 4 مرداد 1403 10:50
    وقتی از حالش خبر ندارم دلشوره عجیب میگیرم. دقیقا یه نقطه وسط معده ام می سوزه. میترسم. یه ترس عجیب و البته با علت که میدونم به چی برمی گرده. نگران حالش میشم; خوبه ؟ خوب نیست؟ مشکلی نداره؟ خوشحاله؟ کسایی که پیشش هستن دوستشون داره؟ بهش خوش می گذره؟ بعد که خبری نمیشه شب از نگرانی خوابم نمی بره و خوابش رو میبینم. بهم میگه:...
  • ترس تنهایی ست ورنه بیم رسواییم نیست .. چهارشنبه 3 مرداد 1403 09:32
    من از اون دسته آدمایی هستم که به گفته دوستان و نزدیکان و وابستگان و اقوام با آچار از دهنم حرف بیرون نمیاد! چه برسه به اینکه چیزایی از خودم از اون پایین مایین های روح و روانم بخوام رو کنم. از طرف دیگه از اینکه کسی مستقیم بخواد بره سروقت نقاط و گره های دردم خُرد و خمیرش میکنم. لذا کسی که انقدر مهارت داره که غیرمستقیم...
  • نت آهنگ سال های از دست رفته یکشنبه 31 تیر 1403 20:22
    آدم فوق العاده یی این کتاب رو بهم معرفی کرد " مادری که کم داشتم " و متوجه عمق یکی از ریشه دارترین مشکلاتم شدم. واقعا یکی از بزرگ ترین کمک ها و موهبت های زندگی رو انجام دادی چون سال هاست دنبال یه سوال بودم و جوابش رو پیدا نمیکردم. هر یک صفحه یی که میخونم یه سونامی از خاطرات میاد توی ذهنم که انگار سال هاست...
  • پوکر فیس جمعه 29 تیر 1403 18:58
    یه دیالوگ بود توی سریال " در انتهای شب " ماهی گفت: من به چیزای الکی زود دل میبندم. قسمت من بودنش خیلی زیاد بود. عین من, مثل من, خود من.
  • لئو جمعه 29 تیر 1403 16:38
    سونیا امروز رفت, هروقت میاد و برمی گرده دقیقا شبیه اکتیو و دی اکتیو کردن یه بخش توی من عمل میکنه که بدون اون ساکت و خوددار و ثابت و بی حرکت و منزوی هستم و با اون پُر از رنگ و طرح و شلوغی و سر و صدا و خنده و نقش و نورم.
  • روح ملافه سفید چهارشنبه 27 تیر 1403 22:50
    یک ساعت قبل داشتم با سونی حرف میزدم و بهم ریخته بودم از اینکه چرا یه نفر که آدم مهمی واسم هست جوابم رو نداده. سونیا اون آدم رو نمی شناسه ولی توی سال ها از میزان توجه و حساسیت من روی آدم هایی که مورد علاقه م هستن کامل اطلاع داره. بعد کلی غر زدن و نالیدن و بلند بلند با خودم فکر کردن که چرا یه نفر میتونه از من انقدر...
  • کودکِ بزرگسال یکشنبه 24 تیر 1403 19:07
    وقتی بچه بودم از اون مدل هایی بودم که هرچی میگفتن کاملا برعکسش رو انجام میدادم! یه چیزی تقریبا توی مایه الانم. مامانم کفش نو واسم خریده بود و یه جایی رو تازه آسفالت کرده بودن یا نمیدونم قیر ریخته بود و تازه و نرم بود, همین طوری که بدو بدو میکردم مامانم چند بار گفت پات نره اونجا نری توی اونا. منم دقیقا رفتم اونجایی که...
  • آدم روبروی من شنبه 23 تیر 1403 10:53
    برای من مهم ترین دلیل ارتباط با آدم ها درک شدن متقابل و همدلانه ست. قبلا فکر می کردم باید صد در صد این درک اتفاق بیفته وگرنه اون ارتباط عملا هیچ کارکرد مثبتی نمیتونه داشته باشه. به مرور زمان متوجه شدم حتی ادراک نصفه نیمه و صرف گوش دادن هم میتونه موثر باشه. یه کم بعدتر فهمیدم همین که آدمی همدردی متقابل داشته باشه و فقط...
  • فصل پنجم: دعاهایی از آسمان بالای سر/ 281 پنج‌شنبه 21 تیر 1403 09:22
    دیشب نمی تونستم بخوابم, دوباره چند روزه رفتم پایین و انگار هر دفعه در حال شکست دادن چیزی و کسی توی اعماق خودم هستم و این پروسه چند روز طول میکشه تا بتونم از اون ته مه های خودم با زور و تقلای زیاد بیام بالا. از سر ناچاری و برای پرت شدن حواسم رمانی که سونی داده بود و نصفه مونده بود خوندم. صفحه دویست و هشتاد و یک نوشته...
  • به خودم ... چهارشنبه 20 تیر 1403 09:56
    دو هفته قبل تراپیستم یهو بدون مقدمه گفت حتما برای جلسه بعدی سریال crowded room رو ببین. ببین چی مثل خودت پیدا میکنی و دلم میخواد حتما ببینیش. اول سر تکون دادم و با حالت عاقلانه و متفکرانه یی که من بیشتر از تو می فهمم نگاهش کردم و با خودم فکر کردم قطعا یه چیزی رو هوا گفته. سریال رو دیدم خیلی سخت بود دیدنش و احساس خفگی...
  • صفحه هزار و صد و سی و هشت دوشنبه 18 تیر 1403 11:11
    توی قسمتی از کتاب " وقتی بدن نه می گوید " نوشته: " با حس ششم به راحتی میفهمیم که چرا بدرفتاری, تروما و یا غفلت زیاد در کودکی پیامدهای منفی دارند. اما چرا بسیاری از افراد دچار بیماری های ناشی از استرس میشوند; بدون اینکه مورد بدرفتاری قرار گرفته باشند و یا دچار تروما شده باشند؟ این افراد رنج می برند نه به...
  • آسمان لیمویی پُر برف یکشنبه 17 تیر 1403 08:49
    اگه تصویر و طعم بودم, اگه طیف رنگی کتاب ایتن بودم, اگه مجموعه یی از کلمه ها بودم: Fresh, powdery, newly-fallen snow
  • 278
  • 1
  • صفحه 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 10