هر روزی که از صبح بلند میشم و تا شب فقط میدوم که برسم به همه چیز و شب ته دلم خالیه خالی میشه جوری که انگار اسکوپ اسکوپ دارن ته دلم رو درمیارن با خودم فکر میکنم این کاری که من میکنم زندگی نیست تلاش برای بقاست, تلاش برای یه روز دیگه زنده موندنِ. همین طور رشته رشته ماکارونی ها را میگیرم و شبیه کرم درازی با این فکرها میخورم ..
یه چی بگم؟؟؟
الان 60میلیون از جمعیت کشورمون تلاش میکنند برای بقا نه پیشرفت و واقعا سخته
آره حرفت رو قبول دارم و واقعا همین طوره فقط من نیستم این حس رو دارم و آدم وقتی عین خودش میبینه میگه این همه دارن با شرایط تو زندگی میکنن
خیلی سخت خیلی زیاد
خیلی وقتا آدما همین طور فقط برای بقا تلاش میکنن
ولی یک روزایی هم هست که با تمام وجود زندگی میکنی
هر دو طرف حرفت رو قبول دارم واقعا هر کسی به نسبت جریان زندگی خودش تا اون حجم غم و درد و چالش رو نداشته باشی نمیتونه از شادی روحش لذت ببره باید این باشه تا وجود اون طرف دیگه موجه و دلچسب باشه
دیگه مطمئن شدم همه ی آدمایی کهقبولشون دارم حداقل یکساعت از روز رو در این حس به سر میبرن...
باید یه کامیونیتی درست کنیم از این آدما احساس تنهایی نکنن
آخه این دوستی که درموردش نوشتم بدون هیچ مشکلی بینمون، بهم بیمحلی کرد و منو نادیده گرفت. مدتها ازش خبری نبود. نمیفهمم چرا بعضیا فکر میکنن هروقت بخوان میتونن برن، بیان، نباشن، بمونن.. حس و حالِ باقی آدما براشون مهم نیست.
نظرم اینه که به احتمال خیلی زیاد مشکلی وجود داشته ولی یا انقدر برای تو مهم بوده که نادیده میگرفتی یا به چشمت نمی اومده یا طرف شهامت گفتن و صحبت کردنش رو نداشته. معمولا خیلی به ندرت پیش میاد کسی بی دلیل بذار بره مگه اینکه روحیه تنوع طلب و بی مسئولیت داشته باشه و بیشتر اوقات توان آدما برای روبرو شدن با مسائل کمه و ترجیح میده کلا نباشه ولی بعد میبینه نبودن اون آدم از اون مشکل بزرگتره