-
وام گرفته از دیوید لینچ و موهای جذابش
پنجشنبه 25 فروردین 1401 18:30
دیوید لینچ جایی توی کتابش از عبارت " لباس دلقکی پلاستیکی خفه کننده " برای توصیف خشم و افسردگی اش استفاده میکنه. از روزی که این عبارت رو خوندم روزی صد بار زیر لب زمزمه اش کردم و هر بار بیشتر به این نتیجه رسیدم که چقدر خوب به هدف زده است. سال ها با این دوتا غول پیکر( خشم و افسردگی ) مبارزه کرده ام و بیشتر...
-
آشنا
سهشنبه 16 فروردین 1401 21:36
بهم گفت نارنج کاشتم و خیلی حالم بهتر شده, هر روز میذارمش رو میز و قربون صدقه قد و بالای سبز پر رنگش میشم. منم عین برق گرفته ها ساعت سه عصر عین کسی که نشونه آب حیات رو بهش دادن و قراره بده به یک رو به موت وسط تمام جریانات و کشیده شدن های این طرف و اون طرف به دو رفتم نارنج خریدم و تمام هسته هاش رو درآوردم و کاشتم. حالا...
-
پوست سخت
پنجشنبه 11 فروردین 1401 12:31
گاو آرام و سر به زیر داستان با آن چشم های مظلوم که معلوم نیست از کجا ولی همیشه دل پری دارد ولی هم چنان سر به زیری پیشه میکند ناگهان و بدون هیچ نشونه ای ناگهان دچار جنون شد و به در طویله لگدی پراند و یک ماه مانده به موعد سر رسید با قدرت پرتم کرد روی زمین. حالا سوار بر ببر تیزپا با آن چشم های هوشیار و تیز روی روزها پرش...
-
نقطه صفر
سهشنبه 10 اسفند 1400 16:43
احساس خرگوشی رو دارم که افتاده وسط دسته گرگ ها, میلی متری راه فرار و درو نیست, شدت ضربه هایی که میاد انقدر ناباورانه شدیده که فرصتی برای واکنش نشون دادن نیست چه به در رفتن. یاد شیرین افتادم وقتایی که اوضاع خوب نبود میزد روی شونه ام میگفت : کاپیتان دکمه اجکت رو بزن. جالبه الان از هر طرفی به شرایط نگاه کنم بی اجکت و با...
-
کرگدن و اژدها
چهارشنبه 4 اسفند 1400 13:29
سالگرد توست, بهترین دوست و بدترین یار, تمام این مدت حرف های قشنگم روی دستم ماند. تمام آن قربان جان گرم و نرمت بروم روی هوا و خط خاموش مانده و منتظر است. بهت گفته ام هر چند وقت یک بار به گوشی ات زنگ میزنم؟ من هنوز منتظرم که گوشی را برداری و سلام گفتنت از آن خنده گشادهای جاندار روی لب هایم بیاورد. بهت گفته بودم هر سال...
-
igloo
دوشنبه 25 بهمن 1400 22:35
امروز به من زنگ زده و با هیجانی که توی هیچ آدم بزرگی سراغ ندارم میگه میدونی امروز چی یاد گرفتم؟ سر به سرش میذارم تا بیشتر حرف بزنه و توی کمتر از پنج دقیقه در مورد ده تا چیز مختلف حرف میزنه و هیچ کدوم هیچ ربطی به موضوع دیگه نداره و وقتی بهش غر میزنم چی داری میگی؟ با تعجب میگه من دارم سعی میکنم خنده به لبت بیارم! جوری...
-
معکوس
پنجشنبه 21 بهمن 1400 22:51
از اول هفته منتظر خبر خوشی بودم, از آن خوشی های بزرگ و قلمبه و رنگی, آن هایی که هیجان فقط نیشگونت نمی گیرد یا شادی قرار نیست گونه ات را لمس کند و زود دربرود, از آن شادی های براق و گرم کننده حرف میزنم. آن هایی که مدام به درجه خوب بودن خودت شک میکنی و نمی دانی کجا چه کاری کردی که برگشتش ممکن است انقدر شگفت انگیز باشد....
-
لحظه یخ زده
پنجشنبه 14 بهمن 1400 23:09
چند سال قبل برای نمایشگاه گروهی عکس گرفتمش و امروز که دنبال فایلی بودم در نامربوط ترین جای ممکن دیدمش و لحظه گرفتنش کنار ساحل و دریای آشوب دیوانه و بادهای سرد خرد کننده یادم آمد. عکس نظر داور را گرفت ولی کاملا به نظرش نامربوط با تم اصلی آمد و هیچ وقت هیچ جایی نرفت, ماند ور دل خودم. امروز که بعد سال ها دیدمش احساس کردم...
-
بنگ بنگ
جمعه 8 بهمن 1400 23:25
مدت هاست احساس میکنم آدم های امن زندگی ام را از دست داده ام. آن نفرهایی که پناهگاه بودند از دستم رفتند. بعضی آدم ها مثل خانه می شوند نرم و گرم و پر از آرامش. می دانی هر گندی که بزنی و بقیه بزنند چند خانه داری که دیوارهایش محکم است, امنیت ات تضمین شده است, حرف هایت توی خانه لابه لای اسباب و اثاثیه می ماند و مثل یکی از...
-
معمولی های دوست داشتنی
پنجشنبه 7 بهمن 1400 18:58
چهارده-پانزده ساله ام و میل عجیبی به دیده شدن دارم, دلم میخواد خیلی معروف و مطرح بشم, دلم میخواهد بی نقص و ثروتمند و موفق و عالی باشم, کسی که همه با انگشت به همدیگه نشونش میدن, دلم میخواد جلب توجه کنم با تمام خصوصیات درونی و بیرونیم, استایل زندگی آدم های موفق و معروف, خواننده ها, هنرپیشه ها, محققین, تمام کسایی که...
-
پس گرفتن خودم
پنجشنبه 30 دی 1400 22:50
امروز شد سه ماه که همدیگه رو ندیده بودیم و حرف نزده بودیم. به محض اینکه نشست توی ماشین جای سلام و احوال پرسی فقط پرسید آخه چرا؟ چرا نگفتی؟ من سه ماهه منتظرم بگی چرا؟ چی شده آخه؟ می تونستم بپرسم, روزی صد دفعه اومدم بپرسم ولی برای اولین بار نخواستم, فقط برای اینکه بدونم چقدر طول می کشه که حرف بزنی؟! میگفت می دونستم...
-
صحنه پردازی
پنجشنبه 23 دی 1400 13:57
بزرگ ترین لذتی که این روزا می بری؟ دراز کشیدن و پهن شدن توی یک محلول غلیظ گرم, بالای سرم ویو دارچین و پر لیمو (خودم فقط میبینم). گاهی اوقات فشار تی بگ روی شکمم هست ولی اعتنایی نمیکنم. گاهی ام که چشام رو باز میکنم یه کلاغ توی صحنه ست زل زده به ته فنجون و منتظر نشسته بیام بیرون که خبرای مزخرفش رو جار بزنه. من زرنگ ترم...
-
زیواتنو
سهشنبه 21 دی 1400 23:12
چند سال قبل فکر می کردم فراموش کردن, چال کردن و خاک ریختن, پرتاب و شوت کردن به دورترین نقطه ممکن خاطره ها, یادآوری های ناراحت کننده و دردناک بزرگ ترین دستاورد آدم میتونه باشه. گاهی اوقات شبا حتی تصور فراموش کردن هرچیزی که تا الان گذشته یه گرمای تازه به زیر پوستم میداد و فکر یک ذهن خالی که هیچ لکه لکه یی روش نیفتاده...
-
ورودی های متفاوت
جمعه 17 دی 1400 20:06
از طبقه بالا صدای خنده های بلند دوتا دختر میاد. بیشتر وقتا شب که میشه ساعت دوازده و یک شروع میکنن چیزی برای هم تعریف می کنن و از ریز ریز خنده میرسن به قهقه و من توی هر مودی که باشم حتی توی عمیق ترین و سیاه ترین چاله ذهنم با صدای خنده هاشون سرم رو از توی چاله درمیارم و با خودم میخندم. گوشام رو تیز میکنم و ترکیبی از...
-
چه اتفاقی واست افتاد؟
چهارشنبه 15 دی 1400 10:29
ده روزی هست در حال خوندن آخرین کتاب اپرا هستم و از اونجایی که زمان کمی برای خوندن خارج از برنامه دارم و عادت دارم سه تا کتاب رو هم زمان بخونم پروسه خوندن طولانی تر میشه. کتاب هنوز به یک سوم نرسیده ولی انقدر درهای زیادی رو باز کرده که دیشب تصمیم گرفتم برای اولین بار در عمرم قبل از تموم کردنش دوباره برگردم به خوندنش....
-
پرنده کاغذی
پنجشنبه 9 دی 1400 15:25
بچه که بودم کتابای خیلی کمی داشتم با اینکه عاشق خوندن بودم. چندتا کتابی رو که داشتمم هدیه تولد بودن یا اینکه کتابایی بود که از بقیه گرفته بودم. بین اون چندتا یکی که من جونم واسش میرفت اسمش ساداکو بود, ساداکو و هزار درنای کاغذی. یه کتاب دهه پنجاهی که به من رسیده بود. از اونایی که الان دیگه مدلش نیست. جلد مقوایی ضخیم,...
-
خانه شیشه ای
سهشنبه 7 دی 1400 09:12
به نظرم همون طوری که سیستم بقا و میل به زنده موندن توی تمام آدم ها عمل می کنه, تا جایی که خیلی از آدم ها حتی ناامیدترین ها توی سخت ترین دردها و بیماری ها ته دلشون یه نقطه دارن که دوباره برگردن, سیستم بقای روح ما آدم ها هم همون طوری عمل می کنه. گاهی اوقات برای فرار از گذشته فاسد شده و تاریخ مصرف گذشته, گاهی برای پشت سر...
-
حافظه نارنجی
دوشنبه 6 دی 1400 10:13
خلال های پوست پرتقال رو می ریزم توی آب جوش و بعد از نیم ساعت چوب دارچین رو بهش اضافه می کنم. بویی که از قابلمه بلند میشه توانایی شکستن تک تک سلول های تنم رو داره. توانایی نفوذ کردن به قیری ترین رشته های افکارم رو داره. توانایی صاف کردن گوشه های تیز احساس های زمخت و بدهیبتم رو داره. به این ترکیب غلیظ عسلی-قهوه یی رنگ...
-
روز هوا را خوردن
پنجشنبه 2 دی 1400 22:39
پنج شنبه ها روز زدن به جاده خاکی هاست. روز سریال دیدن تا هر کجا که چشم کشید. روز غذا و خوراکی پر کالری خوردن بدون حساب پس دادن و حرص خوردن. روز دور زدن های الکی و عمدا پشت چراغ قرمز گیر افتادن. روز عجله نداشتن و قدم های سرسری برداشتن و از سرما لرزیدن. روز خط چشم کشیدن. روز چتری های تا به تا را صاف کردن. روز خریدن های...
-
از خواستنی ها
سهشنبه 30 آذر 1400 09:03
دلم هیجان زنده می خواد; هیجانی شبیه خوردن قرص نعناعی یا آدامس اکالیپتوس; دلم یه حجم سبز سرد نعناعی می خواد که تپنده باشه.
-
نقش آفرین ها: ستاره دریایی-سیمان-میمون
یکشنبه 28 آذر 1400 19:37
مدت هاست تمام انرژی ام را روی حفظ تعادلم گذاشته ام; مدت هاست انگار روی یک الاکلنگ سوارم که اگر فقط میلی متری انگشتان پایم این طرف و آن طرف برود سر خورده ام یک طرف و وزن طرف دیگر بیشتر ودر نتیجه روی هوا می ماند. هر روز از لحظه ای که بلند میشوم باید لحظه به لحظه حواسم به نقطه تعادل ام باشد, مدام باید خودم را چک کنم که...
-
از شباهت ها
چهارشنبه 24 آذر 1400 18:39
عاشق بستنی هستش و پتانسیل خوردن بستنی جای هر چیزی حتی آب رو هم داره, بعد کلی شام و دسر با اصرار میگه بابا میشه سر راه یه بستنی هم بگیرم ؟ - نه اصلا ! فکرشم نکن. خواهش و التماس و تهدید و گریه و دایره بی انتهای خواستن و شمردن مزایای بستنی رو توی صحنه های بعد داریم. یه ربع هیچی نمیگه و اخم هاش میره تو هم و بعد کلی کلنجار...
-
شکلات شیری توی زرورق خش خشی
شنبه 20 آذر 1400 09:46
هیچ وقت احساس نکرده ام که در زندگی آدم خوب و درستی بوده ام و متاسفانه بحث شکسته نفسی و صد را صفر نشان دادن نیست. مثل آن وقت هایی که مهمان داری و از یک ماه قبل فکر همه چیز را میکنی و از یک هفته قبل خودت را به قسمت های مختلف تقسیم میکنی و تا لحظه آخر هن و هن کنان همه کار برای خوش آمدن مهمانان میکنی و آخر سر با گردن نصفه...
-
رفتار غلیظ
سهشنبه 16 آذر 1400 16:57
بعضی آدم ها رسالت مهمی روی شانه اشان دارند یا شاید قراردادی یک طرفه و مادام العمر با خودشان بسته اند اگر حتی پای مرگ هم در میان بود از کسی تعریف نکنند ! البته یک آن طرف مرز هم داریم که دلت بهم می خورد از شدت ادا بازی هایشان; همان ها که در صندوقچه مادربزرگ خدا رحمت کرده اشان را باز میکنند و لیستی از تاریخ گذشته ترین و...
-
ارواح خانه
شنبه 13 آذر 1400 10:21
ضربان قلبم ناگهان انقدر بالا می رود که فکر می کنم هر لحظه یک صدای انفجار باید از داخل خودم بیاید و برای اولین بار مقاومت را کنار گذاشتم و یک پروپرانول خوردم. بعد از دو ساعت ابرها کنار می روند و مثل نقاشی های چهار و پنج سالگی خورشید خندان با تعداد زیادی سیخ دور تا دورش می آید بیرون, کنارم دو تا درخت و یک جوی آب با ماهی...
-
خانه ای روی آب
چهارشنبه 10 آذر 1400 10:39
احساس کسی رو دارم که میخواد از بالای بلندترین صخره شیرجه بزنه توی عمیق ترین آب های آزاد جهان ولی نه شنا یاد داره نه می دونه شیرجه درست رو چطوری میزنن نه عمق آب و سردیش رو میدونه نه خبر داره چطوری باید بیاد از آب بالا ! نه میدونه ساحل و خط ساحلی کجاست; تنها چیزی که میدونه این هست که باید بپره ! فقط دست و پاش رو جمع کنه...
-
ریتم
دوشنبه 8 آذر 1400 09:46
نوجوان که بودم مدام در حال بلعیدن و قورت دادن تکه های مختلف زندگی بودم, تزم این بود انقدر شگفتی و قطعه های چشمک زن در زندگی هست که باید همه را بدون جویدن خورد و از هر مزه یی طعمی در دهان داشت. تراکتور لدری را هن و هن کنان روشن میکردم و خاک هر جایی را تا آخرین ذره برمی داشتم. تمام زندگی قطعه زمین های گود برداری شده بود...
-
میمون خیس
جمعه 5 آذر 1400 15:42
سال ها قبل شیرین, بر خلاف اسمش گوشت تلخ ولی نرم دل, هروقت چند روز نطقم بسته میشد یا جواب هایم میشد یک سری اصوات می گفت باز رفتی زیر آب ! بیا بالا ! رفتی حالا اشکالی نداره ولی زیاد نمون بیا حداقل یه هوایی بگیر. یاد شیرین گوشت تلخ ام; شاید هفته هاست که زیر آب مانده ام و هروقت به بهانه نفس کشیدن بالا میام احساس می کنم...
-
اولین تجربه
چهارشنبه 3 آذر 1400 14:44
اولین مهمانی عمرش را تنهایی دعوت شده بود و دو هفته تمام هر روز از لحظه بلند شدن در مورد ست کردن چه لباسی با چه کفشی حرف میزد. با خنده گفتم مژه هات خیلی خوبه می خوای ریمل بزنم یا جلوی موهات رو می خوای سبز جوکری کنم ؟ بدون ذره یی شوخی گفت من پسرم, من آبرو دارم متوجه شو و بعد آروم گفت بزرگ که شدم موهام رو طلایی می کنم...
-
قبل از اتفاق
یکشنبه 30 آبان 1400 10:09
بهش میگم می دونی من قبل از لحظه ها رو دوست دارم; به قول تو آدم پراسس اُرینتدی هستم. موقعی که داری آماده میشی برای رفتن, موقع چمدون بستن, تا خرتناق پر کردن و بیست بار خالی کردن توی فرودگاه سرد و یخ زده منتظر نشستن, قهوه چند برابر قیمت و مزه خاک خوردن و قیلی ویلی رفتن دلت از خوشی, ساندویچ مونده با برق توی چشم خوردن وقتی...