یک جور ابدیت

امروز دوباره  قانون دو وجهی بودن جلوی رویم حی و حاضر ظاهر شد و بیشتر به این نتیجه رسیدم که چه تفاوت زیاد و چه گودال عمیقی گاهی اوقات بین این طرف و آن طرف یک پدیده میتواند وجود داشته باشد.

همیشه رها بودن, احساس عدم تعلق و روی نقطه صفر بودن برایم ارزش زیادی داشته است, نمی دانم چند ساله بودم که جمله رابرت دنیرو را شنیدم "همیشه جوری زندگی کن که ظرف مدت 3 دقیقه بتونی جل و پلاست رو جمع کنی و بری" فکر کنم خیلی متعهد و وفادار به این جمله بوده ام و نهایت سعی و تلاشم را کرده ام که رکورد دار این عرصه باشم تا سه دقیقه را به کمترین حدش برسانم.

هی کمتر و کمتر ! شاید که نه, حتما اوایلش رنجی بوده است, یک جور درد کشدار,  ولی از یک نقطه به بعد درد جایش را به لذت درد داده است.

حالا, امروز, بعد سال ها احساس کردم احساس رها بودن و هواخوری انگار شبیه یک گوی بلورین شفاف بوده که اشتباها زیرش در سایه بوده و من هیچ وقت به آن دقت نکرده ام, حالا با نوری که افتاده می بینم طرف دیگرش یک جور احساس سرگردانی است, معلق بودن, شبیه پاندولی که کسی از فرط عصبانیت و حوصله سر رفتن مدام و بدون هدف حرکتش می دهد ! نه این جا نه آن جا ! هم اینجا هم آنجا ! هم هست هم نیست !

دقیقا طرف دیگر رها بودن, سرگردانی است یا شاید برای من اینطور است.

سرم گردان است و گردنم مدام روی یک محور می چرخد و می چرخد و می چرخد ..

و برخلاف آن طرف شفاف و بلورین و نازکش این وجه ش لذت که ندارد هیچ ترسناک است .