-
نازک و تُرد
جمعه 23 تیر 1402 18:49
سریال maid رو شروع کردم به دیدن و هر قسمت رو که میبینم تا چند روز احساس میکنم یکی محکم انداختتم وسط یه آشفتگی آشنا. یکی از نزدیک ترین تجربه هاش نوع روابطش با خانواده ش هست. وقتی مددکار ازش می پرسه روی کدوم یکی از اعضای خانواده ت میتونی حساب کنی مات و مبهوت نگاه میکنه ! میگه هیچ کس ! مامان و بابای آنرمالی که توی هیچ...
-
از باقی مانده ها
دوشنبه 19 تیر 1402 12:45
سال ها زمان برد و هزار زخم عمیق و سطحی خودم به خودم زدم که یادآوری بعضی از اون ها تروماهای چند سر و بدهیبیتی شدن که هنوز گاهی اوقات از دیدنشون و لمس کردن شون تنم میلرزه که امروز فهمیدم نه بدی های آدما رو نیزه کنم بکنم تو چشم خودم و بقیه و نه خوبی های نرم و لطیف شون رو ملافه کنم بکشم روی سرم که دنیا رو نبینم.
-
جست و جو
شنبه 17 تیر 1402 13:34
کی بود میگفت ' شادمانی بی سبب ' ؟! من اینو میخوام مخصوصا بی سبب بودنش رو, هرقدرم بود خیالی نیست
-
as a daily routine
شنبه 17 تیر 1402 13:32
از جایی که از مصرف دارو گریزونم و اشتیاق زیادی به انواع راه های محیرالعقول دارم اندازه یه میز داروی گیاهی خریدم و در طول روز اول بابونه, وسط روز گل گاو زبون و محمدی وسط تر روز به و سیب و بهارنارنج و دارچین, آخر روز سنبل طیب و چای کوهی و تقریبا از هر کدوم نیم لیتر! بینابین روز قهوه و نسکافه و سه لیتر آب و لیموترش که...
-
Bippidy boppidy boo
پنجشنبه 15 تیر 1402 10:18
چند روزی میشه بعد سال ها احساس بی اندازه متفاوتی رو تجربه میکنم هرچند که خیلی کوتاه در طول روز پیش میاد شاید در حد چند ثانیه, در صورتی که قبلا هر چند ماه یک بار این حالت رو تجربه می کردم. چند ثانیه در طول روز احساس رها شدن و عدم تعلق میکنم. ذاتا آدم وابسته یی نیستم ولی بازم چیزایی هستن که بودنشون زیبایی دل کنده کُنی...
-
رسپی کیک
یکشنبه 11 تیر 1402 09:58
نوجوون که بودم هر کتاب و شاهکاری که میخوندم جمله هایی رو که دوست داشتم یادداشت بردای میکردم. بیشتر دفترها رو دور انداختم به جز دوتا رو و الان از خودم خجالت میکشم که حتی لای یکی از صفحات رو باز کنم. نمی دونم فکر میکردم یادداشت کردن این جمله ها توی مواقع بحرانی کمک حالم میشه. مثلا موقع برخورد با فلان مشکل صفحه ی مربوط...
-
سبز روان
پنجشنبه 8 تیر 1402 09:24
تازگی ها تعداد چشم هایم چند برابر شده انگار داخل هر سلول برایم چشم مخفی گذاشته اند و اگه جایی به اندازه سر سوزنی روان کننده حال ببینم محکم میزنم زیر بغلم و دلم میخواد ببلعمش! خب از اکتشافات اخیر ؟ برای اولین بار خیار-سکنجبین خوردم و دلبرانه ترین اتفاق چند روز اخیر بود و از منظر زیبایی شناسی و ترکیب رنگ و هارمونی پنج...
-
میکس چشم و گوش
دوشنبه 5 تیر 1402 21:38
وسط خروار مقاله خواندن و البته خروجی مفید نداشتن شجریان پلی میکنم چهار خط میخوانم نیم ساعت به سقف زل میزنم تا میرسد به آن جایی که می خواند: ای دلبر خوشگل ما, دردت به جان ما شد, روح و روان ما شد; اشک هایم با انفجار ناگهانی میزند بیرون. یک ساعت و نیم پیاده روی وسط گرما و ده هزار تا استپ و نیم لیتر گل گاو زبونی که خورده...
-
neutral zone
یکشنبه 4 تیر 1402 10:03
همیشه یکی از مهارت هایی که داشتم ادا درآوردن بود, ادای خوشحال بودن, خوب بودن, امیدوار بودن, زندگی کردن, درست و باکیفیت زندگی کردن, ولی مدت هاست احساس میکنم از این میمون بازی خسته شده ام حتی حوصله ادا درآوردن و وانمود کردن رو هم ندارم. وسط گیر کرده ام نه توان جلو رفتن رو دارم و نه مکان مشخصی برای عقب رفتن. قدرت ریسک...
-
جامد به مایع و وحشی به اهلی
پنجشنبه 1 تیر 1402 16:48
ترکیب یافت شده این روزا : یه لیوان آب هندونه-نعناع از تاریکی روحم کم میکنه, آتش فشان مغزم رو موقتی خاموش میکنه, یه فیلتر سرد و خنک جلو چشمام کشیده میشه که واکنشم نسبت به محیط از گراز وحشی تبدیل میشه به گربه پرشین
-
از صداهای گرم
یکشنبه 28 خرداد 1402 09:38
یکی از لذت بخش ترین کارا توی این هوا واسم نیم ساعت یک ساعتی هست که موهام خیس میشه و صدای قیریچ قیریچ قیچی و پیتاژ روی مو میاد و انقدر احساس سبکی میکنی که انگار جای موهای روی سرت پاهات داره از زمین گرم کنده میشه
-
روح من کم سال است
دوشنبه 22 خرداد 1402 09:23
چند سال قبل کسی گفت برخلاف ظاهر و حرف زدنت که مدام ادای قلدرها رو درمیاری و سعی میکنی ادبیات کوچه بازاری و لاتی استفاده کنی درون خیلی حساس و ظریفی داری! نمیگم حرف درستی بود ولی با اختلاف کمی و مقداری تغییر توی محتوا درست میگفت. اول تعجب کردم و اون موجود درنده درونم سرش رو آورد بیرون که بگیره طرف رو, ولی به محض اینکه...
-
آن دیگری
شنبه 20 خرداد 1402 08:51
اگه فیلم بودم ؟ قطعا the quiet girl میشدم
-
شباهت من و ودی آلن
سهشنبه 16 خرداد 1402 21:27
نوزده-بیست ساله که بودم اکیپی داشتیم هشت نفره که چهارتا دختر بودیم و چهارتا پسر. هر هفته دور هم جمع میشدیم و نقد کتاب و فیلم می کردیم و مثل کتابخوانی های انلاینی که الان مد شده هر هفته کتابی رو معرفی میکردیم و همه باید میخوندن و خلاصه جزو تغییردهنده گان فرهنگ بودیم و بی نهایت پرشور با ایده های مردافکن جهت بهتر کردن...
-
meine Schwester
چهارشنبه 10 خرداد 1402 13:54
هر روز صبح بهش زنگ میزنم, مگه اینکه حالم خیلی درب و داغون باشه که هیچ جوره نتونم ادا و اصول دربیارم. طبق معمول امروز صبح زنگ زدم نیم ساعت چرت و پرت میگم که بخنده و سرحال بشه, سر جریانی اعصابش بهم ریخته ولی آروم حرف میزنه و سعی میکنم موضوع رو واسش حل کنم. یه دفعه های های میزنه زیر گریه ! میدونم قطعا واس پمپ آب و فشار...
-
نور من
یکشنبه 7 خرداد 1402 18:59
بیشتر از پونزده سال قبل کتاب عقاید یک دلقک رو خوندم و از کل کتاب یه جمله بود که توی آخرین سلول مغزم نشست. جمله ساده و بدون معنای جانبی خاصی ولی در دسته بندی چیزهایی قرار میگیره که " من " داخلش خیلی زیاده و قاعدتا فقط اون " من " لذت کامل میبره. توی تمام این سال ها بدون اغراق هفته یی نبوده که این...
-
قلعه متحرک
پنجشنبه 4 خرداد 1402 17:14
هرچقدر زمان بیشتری می گذره و سنم بالاتر میره, و هرچقدر که موقعیتای مختلف رو تجربه میکنم بیشتر به این درک میرسم خوشبخت ترین آدما کسایی هستن که توی آخرین طبقه روحشون قلعه منحصربه فردی از علایق شخصی خودشون درست کردن و مطلقا به هیچ کس اجازه ورود به اونجا رو نمیدن. بسته به تیپ شخصیتی هر آدمی میتونه یه قلعه از مزخرف ترین و...
-
زندگی با طعم هویج پخته
دوشنبه 1 خرداد 1402 16:44
هیچ وقت با سوپ خوردن میونه خوبی نداشتم البته به جز سوپ جو که کاملا حسابش جداست. هیچ وقت هیجان و انگیزه یی از خوردن آب رنگی که چندتا چیز دیگه هم داخلش شناور هستن نداشتم مخصوصا اگه سوپ مریضی باشه; همان هایی منظورم است که سبز-زرد, بی نمک و بی فلفل هستن, مزخرف و مجهول الحال. باز در این شلم شوربا چیزی که ضدحال ترین عنصر...
-
Merry-go-round
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1402 22:29
https://soundcloud.com/kaijuken7/la-vie-en-rose-louis-armstrong?utm_source=clipboard&utm_medium=text&utm_campaign=social_sharing از بچگی یکی از آرزوهام این بود سوار این چرخ و فلکا بشم, یادم نیست چند ساله بودم ,شاید هشت نُه ساله, وقتی فیلم فیس آف رو دیدم. اول فیلم پسرش سوار چرخ و فلک بود و وقتی اومد پایین آروم...
-
هلو چوبی
شنبه 23 اردیبهشت 1402 12:51
یکی از قسمتای سریال مدرن لاو در مورد دختری هست که شخصیت بای پولار داره, با وجود اینکه تو حرفه ش آدم موفقی به نظر میاد ولی زندگی فوق العاده آشفته یی داره. چند شب قبل که برای بار n ام افتاده بودم توی قعر جهنم و در حال دست و پا زدن بودم دقیقا داشتم این قسمت رو میدیدم و بی اندازه وضعش واسم آشنا اومد و انگار برای منم مثل...
-
مکالمه
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1402 22:14
بهش زنگ زدم میگم یه چیزی بگو خوشحال شم از این حال دربیام میگه دقیقا مشکلت چیه؟ میگم: خیلی گرفته ! ساکت می مونه و چند لحظه بعد میگه مثل وقتایی که خیلی گوجه سبز میخوری بعد شب که میشه سر دلت درد میگیره ؟ فکر میکنم میگم نه بابا بیشتر شبیه کسی ام یه کیلو گوجه سبز خورده, روش خیار خورده, بعد هندونه خورده, بعد آب زرشک و...
-
نیلی و دنیاش
دوشنبه 18 اردیبهشت 1402 13:19
نیلی سال هشتاد و شیش وقتی هیجده سالش بود خودکشی کرد, دایی جان تا مدت ها حرفی نمیزد, جایی نمیرفت, کسی رو قبول نمی کرد و حتی اشک نریخت. خیلی روز گذشت که یه بار زد زیر گریه و ساعت ها گریه می کرد و بعد که آروم شد گفت هر آدمی وقتی به زندگی میاد خودش یه دنیاست, یه دنیای پر از عظمت و شگفتی و شور و نشاط ولی وقتی میره از اینجا...
-
ممنونم بادوم زمینی
جمعه 15 اردیبهشت 1402 18:10
مهمترین دستاورد زندگیم در چند سال اخیر: کشف لذت از خوردن ترکیب فوق العاده سیب و کره بادوم زمینی!
-
روایت از اُردی بهشت
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1402 11:45
یکی از خصوصیاتی که از بچگی به اون معروف بودم این بود" امان از وقتی که تو چیزی رو بخوای " ! من نمیخوام نمیخوام ولی وقتی میخوام باید ترسید! خیلی چیزا از وسایل مختلف روزمره تا ماشین و خونه و سفر و ارتباط و آدم ها دوست داشتنی و چشمک زنن واسم ولی توی زندگی فقط سه بار چیزایی بودن که تمام وجودم برای داشتن و توی اون...
-
اسب آبی کاغذی
جمعه 8 اردیبهشت 1402 14:30
دختر کوچولو توی پیاده رو نشسته بود و جمعا ده تا از نقاشی هاش رو گذاشته بود برای فروش, همه مرتب و کاور کرده. اول یه دونه برداشتم بعد چشمم خورد به یه اسب آبی وسط کاغذ, اسب رو آبی و زرد کرده بود و خندون. میگم اسب آبیا همه قیافه هاشون بداخلاق و طلبکاره چرا این میخنده ؟ انگار سوالم ابلهانه ست میگه اونا خاکسترین از رنگشون...
-
ریتم
سهشنبه 29 فروردین 1402 22:46
چه کاری رو الان با تمام وجودم میخوام انجام بدم؟ امیدوار بودم یه آپشنی بود میتونستم بزنم فصل بعدی زندگیم نشد قسمت بعدی دیگه اصلا نشد چندتا صحنه بعد از این! ببینم واقعا خبری هست یا همه ش همینه!
-
نخ های نامرئی
یکشنبه 27 فروردین 1402 13:23
گاهی اوقات که با صداقت و عمیق تر نگاه میکنم احساس میکنم روابط در هر زیرشاخه یی که قرار بگیرند, روابط خانوادگی, روابط دوستی, روابط اجتماعی و نهایتا عاطفی صرفا برایم یه سری نخ هستند که پاهام رو روی زمین وصل نگه می دارند. حالا گاهی این نخ به باریکی نخ دندون میتونه باشه گاهی به ضخامت و قطر یک طناب ولی نهایتا تمامی اشان...
-
آقای ماهی
پنجشنبه 24 فروردین 1402 16:11
با ابروهای بالا انداخته از تعجب پرسید دقیقا شبیه کیه ؟ هرچقدر فکر کردم کسی به ذهنم بین اطرافیان نیومد که شبیه ش باشه. گفتم تو اگه بخوای لی لی رو برای کسی که تا حالا ندیدش تعریف کنی که کاملا بفهمه چجور آدمی هست و تو چقدر دوستش داری چه میگی ؟ یه کم فکر کرد و با خنده گفت میگم شبیه شیک نوتلا می مونه, مهربون غلیظ, شیرین و...
-
مرور کردن
جمعه 18 فروردین 1402 18:59
سال هاست از جمع کردن هر چیزی که مربوط به نیمچه خاطره یی از گذشته باشه بیزارم, هر چیزی مربوط به آدم های امن نازنینی بود که از دست رفتند را از بین برده ام و شاید هنوز یک تکه چیزی جایی قایم کرده باشم که خوشبختانه چون زیر خروارها وسیله دیگر است عملا دسترسی اش غیرممکن است. چیزهایی هم که متعلق به کسانی بود که در زندگی...
-
حال
شنبه 12 فروردین 1402 21:26
به خوبی های گل درشتِ مزخرفِ اغراق شده پر توقع با انتظار برگشت خجالت آوری که دارم نگاه میکنم