یکی از خصوصیاتی که از بچگی به اون معروف بودم این بود" امان از وقتی که تو چیزی رو بخوای " ! من نمیخوام نمیخوام ولی وقتی میخوام باید ترسید! خیلی چیزا از وسایل مختلف روزمره تا ماشین و خونه و سفر و ارتباط و آدم ها دوست داشتنی و چشمک زنن واسم ولی توی زندگی فقط سه بار چیزایی بودن که تمام وجودم برای داشتن و توی اون موقعیت بودن شبیه پیکان با حداکثر سوخت شده. حاضر بودم و هستم آسمون و زمین و چندتا دنیا رو از گوش و دُم بگیرم و بکشم و ببندم و بهم وصل کنم تا اونی که میخوام بشه; نکته عجیب قضیه کجاست؟ اینجا که دو بار توی موقعیتی قرار گرفتم که بعد سال ها خواستن و انواع و اقسام تلاش ها بالاخره اتفاق افتادن یکی حدودا پانزده سال قبل بود و یکی دیشب ساعت دو و بیست دقیقه شب! ولی هم پانزده سال قبل گفتم نه و هم دیشب ! تا صبح با چشمای باز به سقف نگاه کردم و به صورت نیم خیز ته فنجون قهوه سرد شده که مزه موی سگ خیس میداد(نخوردم ولی ذهنا مزه ش باید همین باشه) رو خوردم و فکر کردم آخه لامصب چرا ؟ آخه چرا ؟ ؟
دلیل واضحی پیدا نکردم فقط چراغ خطر قرمز بزرگی با وحشتناک ترین صدای ممکن توی قلبم به صدا اومد که چیزی جایی اشتباهه! خواستن این خواسته و شدنش قدرت تخریب زیادی داره ! نکته بدش اینجاست یه چیزایی رو توی پروسه و جریان شکل گرفتن نمیفهمی باید به مرحله ماده شدن برسه و از کوره دربیاری که بفهمی بدترکیب ساختی ..
ساعت دو و بیست دقیقه چهارشنبه سیزدهم اُردی بهشت در بهشتی که باز شد رو کوبوندم و رفتم پشت در جهنم دره خودم نشستم, یادش افتادم " خیلی چیزا اونطوری که نشون میدن نیستن ".