دختر کوچولو توی پیاده رو نشسته بود و جمعا ده تا از نقاشی هاش رو گذاشته بود برای فروش, همه مرتب و کاور کرده. اول یه دونه برداشتم بعد چشمم خورد به یه اسب آبی وسط کاغذ, اسب رو آبی و زرد کرده بود و خندون. میگم اسب آبیا همه قیافه هاشون بداخلاق و طلبکاره چرا این میخنده ؟ انگار سوالم ابلهانه ست میگه اونا خاکسترین از رنگشون راضی نیستن این خوشگله واس همین میخنده! گفتم اینم میخوام با تعجب و غرور گفت این خیلی گرونه! بیست تومن میشه! گفتم باشه اون یکی رو برمیدارم با این خیلی گرونه.
موقع جمع و جور کردن اسبم رو خونه علی جا گذاشتم, حالا که اومدم میبینم نیست احساس کردم یکی از مهمترین غنیمت های زندگیم از دستم رفته, کجا میتونستم اسب آبی خوشحالی داشته باشم که خوشحالیش برای خوشگلیش بوده!
بچه چقد خوشحالم از نگاهت به دنیا