دیروز سالگردت بود و من هر سال از اتفاقات اون سال واست گفتم. امسال به یک سخت پوست تغییرشکل دادم و بارها شکل های مختلف درد که حتی نمی دونستم وجود دارن رو زیر زبونم مزه مزه کردم. بیشتر از هر سال اشک از سر استیصال ریختم, یه بار با همه وجودم خوشحال شدم از دیدن رفیق ناب و بقیه خوشحالیام ادا و دهن گشادی الکی بود, چند بار غذای مورد علاقه ت رو خوردم و یه بار یه طعم جدید کشف کردم, نظرم توی چند مساله اساسی خیلی عوض شد و فهمیدم برداشت من اشتباه بوده, یه سبک جدید از کتاب رو شروع کردم به خوندن, چندتا فیلم خوب دیدم که تو حتما بدت می اومد ولی موزیکایی که تو دوست داشتی و من متنفر بودم شد جزو دوست داشتنی هام, یادم بود بهم میگفتی ادبیاتت آزاردهنده ست روی اونم کار کردم نه اینکه خیلی مودب شده باشم ولی کمتر جفنگیات میگم, یه نفرو دیدم که بوی نون و فر شیرینی پزی میداد شیرین و گرم بود ولی چیزی نشد راستش, یه بار دعوای بدی کردم, هیچ کسی نبود که بگم دستم رو بگیر نفسم بالا نمیاد, یاد گرفتم توی دلم بخندم, یاد گرفتم سوت بزنم که از بچگی روی دلم بود, پنج بار تا سرحد مرگ ترسیدم, یه بار از شدت ترس و توی گریه زدم زیر خنده, چند نفرو که سال ها تصویرشون توی ذهنم مثل تیغ تیز بود رو بخشیدم, یه بار فقط یه حرکت احمقانه در حد متوسط زدم, بیشتر از هرسال جریمه شدم, پلن زندگیم هم شبیه جاده های در دست تعمیره و با دهن باز دو ماه دارم فکر میکنم حالا چیکار کنم, برای اولین بار رنگ صورتی پوشیدم و دیدم اونقدرام بد نیس, آهان روزی سه لیتر آب خوردم, پیاده روی ام هر روز میرم, خط چشم بعد عمری خوب میکشم, کم بهت فکر میکنم کمتر از سال های قبل, از نبودت خوشحال نه ولی راضی ام حتی اگه عجیب باشه و خودخواهانه, به صدات باید فکر کنم که یادم بیاد, اعتراف مزخرفیه ولی جات خالی نیس.
اینا رو بذار روی دور کند و آهسته منو توی امسال ببین