-
تغییرات
شنبه 12 فروردین 1402 14:17
آخرین باری که پیش تراپیست رفتم, آخرین چیزی که با حالت استیصال گفتم این بود چرا من انقدر کارای احمقانه و هیجانی و خارج از خط مستقیم میکنم! چرا بزرگ نمیشم! چرا به هم سن و سال و هم دوره ای هام نگاه میکنم همه معقول همه موجه همه سنگین و رنگین و نهایت کارشون یه ریز خنده نخودی توی موقعیت معمولی, بعد من یه حرکت میزنم با تبعات...
-
از رنگ ها-نارنجی
شنبه 5 فروردین 1402 18:39
سونیا آدم دوست داشتنی برای من بوده و هست, شاید چون دقیقا نقطه مقابل من توی همه چیز بوده و قبلا به کرات تست کردم آدمایی که شبیه خودم بودن واسم غیرقابل تحمل بودن و میخواستم فقط زودتر دربرم تا طرف جلوی چشمم نباشه! بحث شکسته نفسی یا عزت نفس نداشتن نیست فقط من با آدمایی که روی خط خودم راه میرن میونه ی خوبی ندارم یا تعاملات...
-
I want to eat your Pancreas
دوشنبه 29 اسفند 1401 18:31
از آخرین باری که توی این روزا از تاج سر تا انگشت کوچیک پام با تمام وجودم, پر عمق و روشن خوشحال بودم, حتی پانکراسم میخندید, دقیقا پونزده سال گذشته! تنها چیزی که برای خودم و بقیه از خرگوش هویج به دست میخوام همینه
-
دیدن فیل در تاریکی
سهشنبه 23 اسفند 1401 10:52
دور تا دور میز کارم پر کاغذ یادداشته, یه مدت دسته بندی میکنم ولی کم کم حوصله ام سر میره و همه رو ول میکنم. چند روز پیش موقع مرتب کردن هزار باره اشان رسیدم به کارهای لیست ماه و خریدها و پول هایی که باید پرداخت شه و گوشه کاغذ وسط لکه قهوه نوشته بودم " موقعیت فرد مشاهده کننده بر پدیده ای که مشاهده می شود اثر می...
-
از خوشی ها
جمعه 19 اسفند 1401 13:38
معاشرت کردن با آدمی که میتونم هیجان توی صدام رو کنترل نکنم, اصلا میشه توی حرف زدن هیجان داشت, میشه وسط حرف زدن و توضیح دادن از شدت هر حسی چه خوب و چه بد نفس گرفت, میشه برای چند ساعت هیچ کنترلی, هیچ سنسور احساس خطری, هیچ محدودیتی و هیچ سانسوری روی فکرای جورواجورت و احساسات نداشته باشی یکی از عمیق ترین لذت های اخیرم بوده
-
اختلال- کودکی-کمی نمردن و بقیه چیزها ...
سهشنبه 9 اسفند 1401 10:16
یه بیماری دارم شاید فوبیا! اینکه فیلمی که دوست دارم رو هر ده دقیقه پاز میزنم و دقیقا(حساب کردم)چهار ساعت کارای دیگه رو انجام میدم, دوباره ده دقیقه دیدن و چهار ساعت پاز! این پروسه تکرار میشه تا تموم شدن. کلا از بچگی همین طوری بودم, از اون تیپای شخصیتی که موقع نوشابه خوردنم با هر قلپ یه نیم نگاهی مینداختم نکنه تموم بشه,...
-
اژدها و کرگدن - خروجی دو
چهارشنبه 3 اسفند 1401 21:45
دیروز سالگردت بود و من هر سال از اتفاقات اون سال واست گفتم. امسال به یک سخت پوست تغییرشکل دادم و بارها شکل های مختلف درد که حتی نمی دونستم وجود دارن رو زیر زبونم مزه مزه کردم. بیشتر از هر سال اشک از سر استیصال ریختم, یه بار با همه وجودم خوشحال شدم از دیدن رفیق ناب و بقیه خوشحالیام ادا و دهن گشادی الکی بود, چند بار...
-
نترس ماهی
پنجشنبه 27 بهمن 1401 15:33
چند روز قبل پیدایش کردم و یادم آمد چقدر این عکس هایم جان منند و جز خودم و آن چند نسخه دیگر خودم کسی نمی داند چه بار سنگین روانی برای من دارند. نشانش میدهم و می نویسد هیچ وقت دلیل علاقه ات به عکاسی از در خانه ها را نفهمیدم! این هم که کل خانه اش دلت را گیر انداخته! عکس را انزلی گرفتم, دم دمای سه و چهار عصر وسط های...
-
که ما سپر انداختیم اگر جنگ است
دوشنبه 24 بهمن 1401 13:58
تمام عمر خودم رو موجود شگفت انگیز خارق العاده با توانایی های عجیب می دونستم. همیشه از واکنش دیگران در برخورد با خودم و حیرت زده کردن اشان لذت می بردم و سال ها به خودم بابت زوایای خارج از قاعده ام افتخار می کردم; ولی مدت هاست خودم رو معمولی ترین آدم با نیازهای پیش پا افتاده میبینم که در طول روز بارها مچ خودم رو میگیرم...
-
اسپارکل
پنجشنبه 20 بهمن 1401 21:11
اون جادوگریه که هروقت در آستانه ی دیوانگی محض بودم موزیکی شبیه جلیقه نجات توی تاریک ترین نقطه اقیانوس پرت کرده طرفم و دقیقا هدفش توی تنم نشسته و نجاتم داده, حالا گیریم موقت تا دفعه ی بعد https://soundcloud.com/cedric-vermue/sets/left-upon-us-2019?utm_source=clipboard&utm_medium=text&utm_campaign=social_sharing
-
هی زیر لب واسش دوبیتی گفتیم
سهشنبه 18 بهمن 1401 19:19
نمی دونم حتی اسمش چیه ! چه برسه به دونستن مابقی چیزا ! فقط میدونم چشاش خیلی قشنگه ! نه سبزه نه آبیه, چشای قهوه یی معمولی, بیشتر وقتا خسته و زیر چشای گودرفته و چروکای زیاد ولی قشنگه وقتی گوشه هاش میره بالا و چشاش می خندن. دلم میخواست برم بهش بگم هی آقا ! شمایلت چه نیکوست اونم بگه مال شما بهتره ! ولی از سنم خجالت می کشم
-
اَبر شکری
شنبه 15 بهمن 1401 22:10
خسته و دلگیر با اعصابی که هر لحظه بیم آن میرفت که پاچه ی کسی رو بگیره توی سالن انتظار شیمی درمانی منتظر سحر بودم تا تزریقش تمام شود, کتاب جدید موراکامی رو برده بودم که ترکیبش با آن فضا بیشتر شبیه کمدی سیاه به نظر میآمد. خط ها را سرسری میخواندم چون زیر ماسک احساس خفه گی داشتم و سالن شلوغ بود. خانمی بچه دو سه ساله یی رو...
-
اکتشاف
پنجشنبه 13 بهمن 1401 17:48
تازگی ها کشف کرده ام از هر چیزی در هر کسی بیزار بودم خودم همان ویژگی رو دارم یا خودم بدترش و شدیدترش رو انجام میدم, مثل همین امروز دیدم همیشه از آدم هایی که نارنگی رو با دقت اپیلاسیون می کردند و بعد با دقت و صبر و حوصله فراوون می خوردند چندشم میشد, ولی خودم امروز حتی دیروز هم دقیقا همین شکلی خوردمش ! خودم از خودم وحشت...
-
م ا ر م ا ل ا د
دوشنبه 10 بهمن 1401 21:47
از بچگی تا الان عاشق کلمه "مارمالاد" بودم, کلمه اش نه خودش ! از آن کلمه هایی ست که میتوانم روی زمین دراز بکشم و چند ساعتی بمیرم و زیر لب هی تکرارش کنم و قربان صدقه هجاهایش بروم. علاقه م برمیگردد به کارتون های بچگی که همیشه مایه دارهایش فقط مارمالاد میخوردند و تمام مدت دیوانه آن تصاویر درخشان رنگی بودم. وقتی...
-
مود
یکشنبه 9 بهمن 1401 20:35
مدت هاست احساس بچه یی رو دارم که توی بازی راهش نمیدن ! همه دارن اون وسط دست و جیغ و هورا میکشن یا توی سر و کله هم میزنن ولی من اون گوشه ایستادم و آب دماغم و اشکام یکی شده و حتی یه دستمال ندارم پاکشون کنم. امروز وقتی داشتم آسمون موقع غروب رو میدیدم دلم خواست یه کرم چاله باز میشد من از روی زمین پرت میشدم اونجا.
-
اعوجاج
شنبه 24 دی 1401 18:42
چند سال بود تصمیم گرفته بودم حرف نزنم, دهانم رو بیشتر اوقات بسته نگه داشتم. آخرین دفعه که شینا رو دیدم گفت احساس میکنم فریز شدی ! تمام حواست طعم آب و یخ آب شده گرفته ! خسته بودم از گفتن و تعریف کردن همه چیز. حالا دلم میخواهد حرف بزنم, میل عجیبی به گفتن چرت و پرت دارم, از همه چیز و همه کس. میل عجیبی به گفتن آن چیزهایی...
-
لذت
دوشنبه 19 دی 1401 16:53
دوستش دارم, چون بوی گرم نان مرغابی میدهد. از بچگی کمتر از تعداد هر دو دست خاطره های دل خوشکنک دارم و برخلاف خیلی ها علاقه یی به برگشت به کودکی ام ندارم. یکی از خاطره های خوبم یک نان شیرین است. آن موقع در تمام شهر یک نان فانتزی بود که نانی داشت اندازه یک دست و شکل مرغابی بود, رویش برشته برشته میشد و اگر گاهی گداری از...
-
سقوط راه راه های مشکی-زرد
پنجشنبه 15 دی 1401 16:54
آرزوها و فانتزی های ذهنم شبیه زنبور با یه بال شدن, می پرن, پروازم میکنن ولی از فاصله ده سانتی متری زمین بالاتر نمیرن ! یه ویییز کش دار میکنن و همه شون پخش زمین میشن.
-
از خواستنی ها
دوشنبه 12 دی 1401 11:30
دلم می خواد کفشای آل استار سورمه یی بپوشم و چندتا آدامس لاویز بندازم توی دهنم و جوری بجوم که فکم جا به جا بشه و به قول خانم کلانی مثل بی شخصیتا آدامس بجوم. دلم میخواد مثل اون موقع ها فاصله ده دقیقه یی مدرسه تا خونه رو با دوستام توی دو ساعت برم و احساس کنم تمام دنیا مال منه. دلم میخواد مثل هفت سالگیم بشینیم روی پله های...
-
روح نارنجی
پنجشنبه 8 دی 1401 17:44
روی کلاه خرمالو یه در باز میکنه, بعد آروم آروم قاشق رو میندازه و تمام گوشت هاشو درمیاره و میخوره, دوباره کلاه رو میزون می کنه و میذاره روش, انگار نه انگار که خورده شده ست, از بیرون که نگاه ش میکنی سالم و دست نخورده ست ولی من میدونم همش شده یه تیکه پوست نازک. میگه خب که چی ؟ میوه خوردم ! مگه تو رو خوردم که قیافه ت رفت...
-
یک تکه زندگی
چهارشنبه 7 دی 1401 12:37
چرا بعضیا دوست دارن شبیه رسپی کیک زندگی کنن ؟! چرا فکر می کنن زندگی دقیقا تشکیل شده از یه سری مواد ثابت هست که توی هر مرحله باید با دقت اضافه بشه و اگه اینطوری نباشه زندگی شون پف نمی کنه, خمیر میشه, سفت میشه, غیرقابل خوردن میشه و باید زدش به دیوار !نگاش میکنی می دونی الان تو مرحله جدا کردن سفیده از زرده ست یا آهان...
-
خاطره لاغر دوست داشتنی
یکشنبه 20 شهریور 1401 17:08
دیشب خواب یه دوست خیلی قدیمی رو دیدم کسی که بیست سال قبل و توی نوجوونی همه وجودم بود, یه نور براق پررنگ از روی قلبم رد میشد با هر روز دیدنش. دیشب بعد سال ها حرف زدنش یادم اومد, اداهاش, دست های استخوانی کشیده اش, اندام لاغر و بلندش با لباس های لیمویی و نعنانیش و چقدر همه چیز دست نخورده و صاف مونده بود درست مثل زمان...
-
قهرمان تابستان: آیس تی با پشن فروت الکی
یکشنبه 13 شهریور 1401 21:14
حالا که چیزی نمانده تا پاییز, باید تشکر جانانه یی بکنم از تنها عنصری که روزهای عرق ریزان گرم شلوغ, درهم, و برافروخته را برایم قابل تحمل و بگی نگی خواستنی که نه حالا, ولی به یاد ماندنی کرد. تمام تابستان به اضافه سه چهار ماه قبلش در راهروی آزمایشگاه, سالن انتظار شیمی درمانی و دیدن تن های خشک, خسته و ناامید, سالن انتظار...
-
حفره زمان
جمعه 28 مرداد 1401 20:07
یکی از مسیرهایی که به کلاردشت میخوره یه مسیر تقریبا دو ساعته جنگلی توی ارتفاعات هست. جایی که هیچ وقت نرفته بودم و دیدنش یکی از لذت بخش ترین تجربه هام بود, جاده طولانی و پر پیچ وسط جنگل با اختلاف دمای قابل توجه و دو طرفت تا چشم کار میکنه فقط سبزی درختا و مه غلیظ. روزش باعث میشه از زنده بودن و زندگی که تا اون لحظه داشتی...
-
توضیح نقشه زندگی فی فی
شنبه 15 مرداد 1401 21:22
فی فی رو سال هاست می شناسم, شاید اگر بگم حتی بیشتر از خودش خودش رو می شناسم خیلی دور از ذهن نباشه. از آن تیپ کاراکترهایی ست که دوستشان دارم از بس شکل و ترکیب اشان روان و مایع است. گیر و گور شخصیتی یا ندارند یا اگر دارند گره ها را تک به تک باز کرده اند و بعضی را صاف و بعضی جاها را که کاریشان نمی شود کرد همان جور جلو...
-
بی زمان
یکشنبه 19 تیر 1401 20:13
به بچه میگم : دلم می خواد یه جایی برم, دور باشه, ناشناخته باشه, سبز سبز باشه, آسمونش خیلی خیلی آبی باشه, هیچ کس رو نشناسم و کسی ام منو نشناسه یا اصلا کسی نباشه, چشمم به کسی نیفته و به دیدنش عادت نکنه. دلم یه جای نرم میخواد راستش نمی دونم جای نرم به کجا میگن ولی نرم و آروم باشه, روی دور کند و یواش باشه, زمان نداشته...
-
صورت روز و شب
چهارشنبه 28 اردیبهشت 1401 19:04
رزهای سفید روز میز پژمرده شده اند و گردن هر کدام اشان به طرفی خم شده با آب سبزرنگ و هر دفعه می بینم اشان دلم زیر و رو میشود ولی به فاصله رفتن تا میز و بعد سطل آشغال و شستن گلدان که فکر میکنم خسته میشوم پس کمتر نگاهشان میکنم. لباس های یکی دو بار پوشیده شده شبیه جسدهای بی جان نازکی از صندلی به تخت و از تخت به صندلی برده...
-
پذیرایی
شنبه 24 اردیبهشت 1401 21:16
منتظرم انتظار چه چیزی را می کشم ؟ نمی دانم, شاید هنوز منتظر دعوت شدن به آن عروسی هایی هستم که وقتی بچه بودم قولش را داده بودند " از کودکان در فرصت دیگری پذیرایی می شود " الان دلم میخواهد بروم و یقه زوج های خوشبخت سی سال قبل را بگیرم و بپرسم پس چرا پذیرایی نکردید ؟ کدام فرصت دقیقا مد نظرتان بود ؟ وقتش بالاخره...
-
آدامس خور و آدم خور
پنجشنبه 8 اردیبهشت 1401 10:40
دلزده ام .. قبلا عادت داشتم آدامس هایی که خورده ام را بالا و کنار گوشه تخت بچسبانم برای دوباره جویدن ولی هر روز صبح به طرز عجیب و غریبی یک تکه را لا به لای موهایم میدیدم و برایم جای سوال بود چطوری ممکن است بین این همه جا فقط در بدترین جای ممکن سر و کله اشان پیدا شود ! انگار جادوگر خبیثی زیر تخت نشسته بود و نیمه شب...
-
دایره های رنگی
پنجشنبه 1 اردیبهشت 1401 11:37
دنیا گاهی اوقات موهبت های کوچک و ریزی رو مثل اسمارتیزهای رنگی گوشه کنار زندگی میذاره برای جلب کردن توجه ات, جایزه دادن برای مقاوتی که نشون دادی یا برعکس برای دلداری دادن بابت گندکاری که کردی. اسمارتیزای من مثل دیروز کشف کردن اتفاقی یه نویسنده ایتالیایی جذاب بود بعد از تیک زدنِ روبرو شدن با یکی از بزرگ ترین ترس های...