حفره زمان

یکی از مسیرهایی که به کلاردشت میخوره یه مسیر تقریبا دو ساعته جنگلی توی ارتفاعات هست. جایی که هیچ وقت نرفته بودم و دیدنش یکی از لذت بخش ترین تجربه هام بود, جاده طولانی و پر پیچ وسط جنگل با اختلاف دمای قابل توجه و دو طرفت تا چشم کار میکنه فقط سبزی درختا و مه غلیظ. روزش باعث میشه از زنده بودن و زندگی که تا اون لحظه داشتی راضی باشی شاید فقط برای اینکه رسوندتت به اون نقطه و تجربه کردن یه صحنه با یه سکانس طولانی که با وجود یکنواخت بودن و اینکه تو هیچ کاری برای انجام دادن نداری و فقط توی ماشینت نشستی و میری جلو و اگه شانس آورده باشی بارون بزنه, داری موزیکت رو گوش میدی با این حال توی اون حالت هیچی مطلقا هیچی توی ذهنت نیست انقدر که غلبه فضا روی تو زیاده, به نظرم کم پیدا میشه فضاهایی که قدرت محیط اطرافت انقدر باشه که تو رو فرو ببره توی خودش, انگار درپوشی که وسط فضا بوده رو یه نفر باز گذاشته و فرورفتی داخلش. ولی شبش وهم داره با تاریکی مطلق و سرما و صدای جنگل, پشت اون آرامش و فضایی که معلقت میکرد ضربان قلب بالاتو تجربه میکنی و محیطت بوی ترس میده یه جوری که انتظار داری با هر پیچی که رد میکنی یه چیزی جلوی روت ظاهر بشه که مرعوبت کنه.

 جالب ترین صحنه و نقطه مشترک روز و شبش, جایی که رستورانای جاده یی بعد از نصف مسیر شروع میشن و اومدن تمام درختای دور و برشون رو تا بلندترین نقطه درخت ریسه های رنگی زدن. فکر کن یه دفعه یی وارد یه تونل رنگی بشی و هزارتا رنگ مسیرتو روشن کنه. روزش لذتت رو بیشتر میکنه و انگار داری یکی از خوش ترین خوابایی که نمیخوای بلند بشی رو میبینی و شبش مثل یه نشونه گذاری عمل میکنه از ترست کم میکنه و حساب میکنی چقدر دیگه مونده وارد جاده اصلی بشی !