خانه عناوین مطالب تماس با من

Glass Bubbles

Glass Bubbles

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • یک برش کیک با بوی سیب-هویج- دارچین و گردو
  • پایان مونولوگ (نقطه)
  • برای نیلی که همیشه هیجده ساله موند و بزرگ نشد(نقطه)
  • این منم ...
  • از اینجا, آنجا, بالا, پایین, زیر آب, روی آب, زیر خاک, بالای خاک
  • تپنده نمایشی فریز شده + ترکیب با عقل اضافه + آبلیمو و روغن زیتون به میزان لازم
  • به سرعت دارم در سیاهچال تکلف سقوط میکنم
  • خودخواهی سخت جان
  • پیدا نشدن
  • شکلات های دوست داشتنی

جستجو


آمار : 37116 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • حماقت با طعم شکلات بلژیکی چهارشنبه 12 مهر 1402 11:22
    هیچ وقت علاقه به حرف زدن در مورد عشق و دوست داشتن و زیرمجموعه هاش نداشتم و اینجا هم تا حالا دو-سه بار به صورت سوسکی وار چیزی نوشتم. خواستم اولین نظر خودم رو در این ساحت ابراز کنم و بگم اگه کسی روزی جایی باوقتی بی وقتی از عبارت: قلبم رو دادم بهت, قلبم رو بهت میدم, قلبم مال تو, قلبم رو پس نده و ... عبارات مشابه استفاده...
  • بازی واقعی چهارشنبه 12 مهر 1402 11:04
    اسم بعضی بازی ها, بازی های مقدماتی که دوتا تیم خودشون رو آماده کنن برای بازی اصلی. وقتی تا حالا غذایی رو درست نکردی قطعا دفعه اول برای مهمون غریبه درست نمیکنی و هنرت رو به معرض نمایش عموم نمیذاری و چندباری گندکاری حسابی راه میندازی تا دستت بیاد. آرایشگری که مو کوتاه کردن یا رنگ کردن یاد میگیره بعد چند جلسه نمیره جایی...
  • دورهمی شام با دوستان یکشنبه 9 مهر 1402 13:39
    اگه قرار بود بابت رنج هایی که می کشیم, ترس ها, اضطراب ها, خودخوری ها, شب بیدار موندن ها, طرح و نقشه کشیدن ها, راه رفتن ها و فکر کردن ها, دلتنگی ها, دلتنگی ها, دلتنگی ها و دلتنگی ها, و مرور خاطرات, بازم دلتنگی ها و دلتنگی ها به کسی پول بدن الان نشسته بودم با ایلان ماسک و جف بیزوس و زاکربرگ سر میز داشتم فکر میکردم دسر...
  • ای جان تو بیا اگر نخواهی ترسید/ ور می ترسی کار تو هم نیست برو دوشنبه 3 مهر 1402 13:44
    بعد حرف زدن با ف زنگ زدم جایی که باید خبر مهمی رو می گرفتم, بنا به عادت همیشه وقتایی که قراره کار مهم یا پر استرسی انجام بدم یا پیگیری چیزی که ارتباط تنگاتنگ با اعصاب داره رو بگیرم چند روز زمان لازم دارم برای آماده کردن خودم. امروز وقتش بود, تماس کوتاه, سرد با اکو شدن صدای خودم که ازش متنفرم بود و نهایتا منفی بود....
  • ماه شنبه 1 مهر 1402 19:40
    دوست کوچولو زیبایی که زندگی رو روی دستاش میچرخونه این تصویر شگفت انگیز رو از داخل تلسکوپ موقع رصد ماه گرفته, گذاشتم بکگراند گوشی و لحظه یی یه بار باز میکنم و از دیدن این کیک اسفنجی که انگار همین الان از توی فر دراومده و هنوز حباب های ریز داره غرق لذت میشم.
  • نقش ها در میانه میدان جمعه 31 شهریور 1402 19:14
    گاهی اوقات از یک "من" انتظار میره نقش دیگری رو هم بازی کنه, در حالی که در واقعیت و عملا یک نیم "من" هم نیست! گاهی اوقات موقعیتی پیش میاد که از اون یک نیم"من" انتظار میره چندین نقش رو همزمان و یک جا توی چند نقطه مختلف با افکار, احساس, تجربه ها, و حتی سنین مختلف بازی کنه. حالا تکلیف چی میشه!
  • نقش آفرینان: کارخانه تولید حرفای صدمن یه غاز, کمی ماه, آدم جا گذاشته شده چهارشنبه 29 شهریور 1402 22:42
    جمع بیست نفره یی داریم که تمام مدت به شوخی و خنده و قهقه های بلند میگذره, در مورد رنگ مو, بوتاکس, ناخن, انواع و اقسام رژیم, کی آخرین بار چه رفتاری داشت, شوهر اون چطوریه, کی طلاق گرفت, کی دو قلو به دنیا آورد, کدوم رستوران چیش بهتره, قهوه کجا طعمش خوب بوده, آخرین سفری که رفتی کجا بوده, تعطیلات بعدی قرار چه کار کنیم,...
  • موجودات زنده نازنین دست آموز من دوشنبه 27 شهریور 1402 20:33
    طول مدت هر احساسی یک و نیم دقیقه یا نود ثانیه ست در صورتی که آدم توی تله نشخوار فکری نیفته بعد از نود ثانیه ناقابل تموم میشه و رفته! جوری که من زندگی میکنم, احساس رو میگیرم کلی باهش کلنجار میرم بعد دست آموز و اهلیش میکنم بعد به یه موجود جاندار خونگی تبدیلش میکنم و صب تا شب و شب تا صب میذارم کنارم, با خودم می برمش این...
  • حلزون جمعه 24 شهریور 1402 12:02
    بچه که بودم پدیده عجیبی بودم, کمتر اهل بازی های دخترونه بودم و مدام با دوچرخه توی کوچه دنبال اکتشاف دنیا بودم! انگار دنیا جایی کنار گوشه ی پیاده روها خوابیده بود و منتظر من بود که بیام و بیدارش کنم! تمام خاک حیاط رو بارها و بارها زیر و رو میکردم و دقیقا خاطرم نیست لابه لای خاک دنبال چه چیزی میگشتم! از آن بچه هایی بودم...
  • ابر قهرمانی به نام سالاد سبز دوشنبه 20 شهریور 1402 19:17
    چند ماهه قبل مجبور شدم به علت پاره یی مسائل در حوزه سلامتی که سال ها درگیرشم برم کولونوسکوپی و یک و روز نیم هیچ چیزی نخوردم به جز مایعات کاملا شفاف یا صاف شده. نکته اینجاست اصولا آدمی ام که با وجود عشق غذا و خوراکی بودنم (موقع افسردگی خفیف اسکرول کردن یوتیوب و دیدن آشپزی سه تا جون به دوتا جونم اضافه میکنه)خیلی چیزی...
  • آدم های خارپُشتی شنبه 18 شهریور 1402 11:02
    معاشرت کردن با آدمی که خارهای تیز و بُرنده یی در سرتاسر جسم و روحش با دقت و وسواس سوار کرده و به تک تکشان با مباهات و افتخار نگاه میکند و می بالد و سمبل درایت و هوشمندی بالایش می داند; و در هر گفت و گویی و در هر نشست و برخاستی خودش را مجهز به انواع سلاح و تجهیزات میکند که مبادا خودش گزندی ببیند و از طرف دیگر بدون هیچ...
  • : ) سه‌شنبه 14 شهریور 1402 20:03
    صبح. سونیا وسط صبحونه گفت: پویا هروقت خونه ام میاد کارت هایی که تمام سال ها بهم دادی رو میاره و هر دفعه چندتایی رو با ذوق و شوق میخونه و کیف میکنه, همین طوری که دلم از خوشحالی تالاپ تولوپ میکرد و مست از این بودم یه نفر بدون اینکه منو ریز و با جزییات دونسته باشه از خوندن نوشته هام لذت میبره, هم زمان ظاهرو حفظ کردم و...
  • وسط بازی یکشنبه 12 شهریور 1402 11:56
    همیشه فکر میکردم منابع انرژیم نامحدوده, فکر میکردم یه سری پیمونه های پُر و پیمون توی زندگی دارم که هرچقدر مصرفشون کنم خود به خود پُر میشن, بدون نگرانی بدون تقلا بدون اینکه حتی تو بخوای و اراده کنی. اگه ناکامی و نرسیدن و حسرتی بود فکر میکردم بالاخره پیمونه های انرژی برمیگردن, دوباره میشه, دوباره اون احساس ها تجربه میشن...
  • حباب جمعه 10 شهریور 1402 19:17
    "گسستگی" و "تجزیه شدن خود" اولی مصطلح تر و عمومی تر و دومی تخصصی; فرد توی موقعیتای مختلف حضور فیزیکی صرفا داره بدون حضور ذهنی. یه محیط ایزوله شده تخیلی درست میکنه و خودش رو داخل اون قرار میده برای محافظت کردن از خودش و کمتر آسیب دیدن, من از هفت سالگی این کارو یاد گرفتم, بدون اینکه راجع به این موضوع...
  • جزیره یکشنبه 5 شهریور 1402 18:49
    خیلی کم پیش میاد یا شاید هیچ وقت اتفاق نیفته آدمی رو پیدا کنی و ببینی که کاملا روحیات و طرز تفکر و زاویه دید تو رو داشته باشه و گیریم پیدا هم شد عجب هم نشینی ملال انگیز و خودخواهانه و خودشیفته گونی میشه دوتا از خودت روبروی هم بشینن و معاشرت کنن. بعد سال ها متوجه شدم مهم ترین اصل تعامل دونستن و درک کردن نحوه ارتباط طرف...
  • لحظه یکشنبه 5 شهریور 1402 17:01
    خوردن پاستایی که توی سس نیمه رقیق درست شده با پنیر چدار آب شده و میتونی مواد رو داخل سس بچرخونی و بخوری منو شبیه استیکر اون دونات صورتی میکنه که دراز کشیده روی زمین و اشک میریزه و زیرش از اشکاش دریاچه درست شده, میشه واسش مُرد
  • دایره های خالی یکشنبه 29 مرداد 1402 15:53
    زمانی بود که دنبال دلیل و چراهای زندگیم میگشتم, خودم رو به آب و آتیش میزدم و سرم رو توی هر راهی می بردم که بفهمم و بدونم چرا! همه چیز در تمام زمینه ها جای سوال داشت, ندونستن ها آزاردهنده بود. وقتی دیدم نمی فهمم کم کم حفره های خالی توی خودم پیدا کردم که نه تنها لمس کردن شون که دیدن شون وحشت زده ام میکرد هر حرفی هر...
  • روی آب, خاک و هوا چهارشنبه 25 مرداد 1402 11:46
    چند روز بود مدام آتش در نیستان ناظری رو زیر لب میخوندم, از آن حال هایی بودم که هرچند ماه یک بار دچارش میشوم, پریشان حالی که ریشه هایش از زمین شروع میشود و شاخه هایش چند آستان از آسمان رو درمی نورده و کم کم بعد چند روز ریشه ها شروع می کنند به شل شدن از میان خاک و احساس میکنم بین آسمان و زمین معلقم تا دوباره یک جای پا...
  • با تشکر از خانواده محترم ماکارونی دوشنبه 23 مرداد 1402 11:51
    در بیشتر سریال ها و فیلم های دهه ی هفتاد در تیتراژ آخر فیلم ها از یک خانواده تشکر میکردند و آخر نفهمیدیم این خانواده چطوری و از کجا در تمام فیلم ها و تمام قسمت ها و تمام ژانرها حضور فعالانه داشتند! الان بعد از خوردن ماکارونی محبوبم خواستم به همان رسم من هم از ماکارونی تشکر کنم و بگویم با تشکر از ماکارونی عزیز و محترم...
  • از روزهای مُرداد جمعه 20 مرداد 1402 11:36
    تمام پول این ماه به جز هزینه های جانبی خرج خرید یه جفت کتونی ادیداس و چندتا کرم زیر چشم شد و به طور قابل توجهی سنگین و گرون تموم شد! من موندم و حوضم. دیروز که دراوج آفتاب و باد گرم از پیاده روی هر روزه در حال برگشتن بودم توی ذهنم در حال محاسبه خرید یه بسته نون و دوتا شیر و چند بسته قهوه بودم و هرچی حساب میکردم بازم...
  • برای خودم وقتی کوچک بودم یا می شوم سه‌شنبه 17 مرداد 1402 13:20
    یکی از جمله هایی که سال هاست تابستان ها ورد زبانم ست و تحت شرایط و موقعیت های مختلف با خودم گفته ام یکی از دیالوگ های فیلم " مادر " است. اگر از شدت درد و رنج شخصی در حالت انفجار خودکار باشم, اگر مسائل خانوادگی امانم رو بُریده باشد, اگر دلتنگی جانم رو به در بُرده باشد, اگر ناامید و مستاصل باشم, اگر کسی به دلم...
  • Für meine liebste Freundin: Frau F یکشنبه 15 مرداد 1402 12:08
    خیلی ها تجربه این را داشته اند که گیاه مورد علاقه اشان بعد توجه و مراقبت های پی در پی ناگهان یک روز صبح خشک شده و به جز ساقه قهوه یی بی رنگ و رویی چیزی باقی نمانده و همین خیلی ها تجربه این را هم داشته اند که دلشان وقتی دنبال چیزی می رود نمی تواند ازش کنده شود و گلدان با ساقه خشک را نگه داشته اند و پایش آب ریخته اند یا...
  • د غ د غ ه چهارشنبه 11 مرداد 1402 14:07
    شبا خوابم نمیبره, ضربان قلبم انگار توی سرم داره صداش میاد. سوزش و درد معده از چیزی نخوردن یا از خوردن نمی دونم, با استرس ساعت دو و سه بلند میشم, هرچقدر فکر میکنم تعداد دلایلم زیاده ولی واضح نمیتونم بفهمم بین چندتا چیزی که هست کدوم یکی انقدر بهمم می ریزه و شبا بیخ گلوم رو میگیره؟! لامصب تنظیم میکنی شب بیای بیرون چرا!...
  • نقطه ایستادن دوشنبه 9 مرداد 1402 14:03
    وقتی یه چیزی رو خیلی میخوام و خیلی انواع منابع رو صرفش میکنم ولی نهایتا حس میکنم میزان دسترسیم نزدیک به صفر به اون چیز, آخر آخرش میگم خب نشد که نشد ' به درک '. ولی من که میدونم این ' به درک ' گفتن من با اونی که توی مواقع بی خیالی و غالبا میدونی داری و میخوای گند بزنی ولی میگی ' خب به درک ' خیلی موقعیت جغرافیایی شون...
  • ابدیت یکشنبه 8 مرداد 1402 13:54
    j'sais pas چند وقت قبل مطلبی در مورد مواجه با مرگ نوشته بود, چون موضوعی بود که از چند سال قبل توجه ام رو جلب کرده بود دوست داشتم از زاویه خودمم توصیف کنم. سه سال پیش دایی من چهل ساله بود که از سرطان ریه فوت کرد, پنج سال بود ازدواج کرده بود و یک دختر دو-سه ساله داشت. چندتا نکته قابل توجه در مورد زندگیش وجود داشت: در...
  • تکه یی از خود چهارشنبه 4 مرداد 1402 13:22
    من آدم بی مسئولیت و خودخواهی بودم, همیشه حال خودم و موقعیت خودم ارجح به هر چیزی و هر کسی توی زندگیم بود. با کسایی که دوستشون داشتم همدردی می کردم ولی همدل بودن به هیچ عنوان! وقتی می دیدم کسی توی دست و پا زدن با تاریکی های بیرون هست همیشه می گفتم خودم الان حالم خوب نیست هروقت بهتر بشم کمک میکنم, خودم الان حالم بدتره...
  • کلاغ یکشنبه 1 مرداد 1402 11:15
    نشد یه بار یه دردی داشته باشم و گوگل کنم و توی مدت پنج دقیقه ضربان قلبم نره بالا, صد در صد به این نتیجه میرسونت که تمام علایم بدترین و حادترین بیماری رو داری و از یه ربع دیگه باید شروع کنی حلوا و خرما واس خودت سفارش بدی و پیام تسلیت بفرستی. مزخرف
  • روایت زندگی خانم ز پنج‌شنبه 29 تیر 1402 22:57
    زینت جون شصت و یک ساله ست, موهای بلند تا آرنج و همیشه شرابی, ناخن های مانیکور کرده و همیشه بنفش یا آبی تیره, ظاهر و رفتارش نهایت ظرافت و لطافت, شخصیتش شبیه پنبه سفید و نرم. نزدیک دو سالی میشه که از باشگاه می شناسمش; دو سال قبل مجبور شدم تایمم رو عوض کنم و اون ساعت پاور یوگا نبود و رفتم با گروه دیگه یی که تقریبا همه هم...
  • نقطه محکم سه‌شنبه 27 تیر 1402 12:15
    بچه های کوچولو زیر هفت-هشت ساله رو که دعوا میکنی توی اوج گریه و ناراحتیش برمی گرده تو بغل خودت یا منتظر یه فرصت بیاد به گردنت آویزون بشه چون جای دیگه یی امن تر و مطمئن تر از تو رو نداره. بچه رو دعوا میکنم با لرزش بی وقفه چونه و لب پایینی میگه من دیگه تحمل ندارم از این خونه میرم! خنده ام میگیره میخوام بگم باور کن همه...
  • دلبری شکوفه های زیتون یکشنبه 25 تیر 1402 22:11
    دو هفته است بی وقفه این موزیک از گروه دال رو گوش میدم, اسمش شکوفه های زیتون, اگه زیبایی حدی داشته باشه این هماهنگی اسم و لوندی این آهنگ روی آخرین درجه قرار می گیره https://webahang.ir/single-tracks/daal-band-the-olive-blossoms/
  • 278
  • 1
  • ...
  • 4
  • 5
  • صفحه 6
  • 7
  • 8
  • ...
  • 10