نور من

بیشتر از پونزده سال قبل کتاب عقاید یک دلقک رو خوندم و از کل کتاب یه جمله بود که توی آخرین سلول مغزم نشست. جمله ساده و بدون معنای جانبی خاصی ولی در دسته بندی چیزهایی قرار میگیره که " من " داخلش خیلی زیاده و قاعدتا فقط اون " من " لذت کامل میبره. توی تمام این سال ها بدون اغراق هفته یی نبوده که این جمله جلوی چشمام نیاد, نیاز دارم جایی رکوردش کنم, انگار نهایت استیصال جنس آدم را بدون طمطراق و دارک بازی اضافه و گندکاری بیش از حد نشون میده ,  وقتی توی ذهنم مزه مزه ش میکنم میفهمم چی توی ادبیات بوده که تمام سالها تنها نقطه روشن زندگیم بوده و تنها طنابی بوده که از هر جایی از هر چاهی تونسته بیرونم بیاره تا یه بار دیگه آفتابو ببینم. این ترکیب فوق العاده کلمه های چشمک زن قلبم رو نرم کرده و میکنه همیشه تا ابد.

هیچ

به هیچ فکر کن

بلکه تنها به دلقکی فکر کن که در وان حمام اشک می ریزد و قطره های قهوه روی دمپایی هایش چکه میکند