شباهت من و ودی آلن

نوزده-بیست ساله که بودم اکیپی داشتیم هشت نفره که چهارتا دختر بودیم و چهارتا پسر. هر هفته دور هم جمع میشدیم و نقد کتاب و فیلم می کردیم و مثل کتابخوانی های انلاینی که الان مد شده هر هفته کتابی رو معرفی میکردیم و همه باید میخوندن و خلاصه جزو تغییردهنده گان فرهنگ بودیم و بی نهایت پرشور با ایده های مردافکن جهت بهتر کردن دنیا! بعد مدتی به جمع امان آرش اضافه شد, ده دوازده سالی بزرگتر بود: خوشگل, خوشتیپ و فوق العاده از خود راضی, شرکت مهندسی داشت و وضع مالیش خوب بود و اطلاعات خیلی زیادی در ارتباط با هر چیزی و فرهنگنامه یی بود با دو پا! خیلی با کسی بُر نمی خورد و بیشتر اوقات نگاه بالا به پایینی داشت. برعکس آرش ما همگی دانشجو, بی پول, بی ماشین, بیکار و نیشمون مدام باز بود. تغییردهنده گان دنیا بودیم ولی بیشتر به نظرم میاد دنیای اسباب بازی و پلاستیکی مدنظرمون بود ولی آرش توی دنیای واقعی بود.

خصوصیات آرش کم کم عوض شد, از ماهی یک بار هر هفته می اومد, بیشتر می خندید و خوشحال بود, شروع کرد مدام پیشنهاد بیرون دادن و باورنکردنی شده بود! یه بار گفت : ثمر عکستو توی گود ریدز به مامانم نشون دادم و خیلی خوشش اومده و دوست داره حتما ببینمت! منم دستای پفکی و نوچم رو لیسیدم و آخرین دندونم از قههقه دیده شد و یادم نمیاد ولی قطعا حرف چرندی بارش کردم.

هقته قبل که منتظر وارد شدن به سالن سینما بودیم توی فاصله نه چندان دور چشمم به آقایی افتاد بی نهایت آشنا و دقیقا اونم داشت نگاه میکرد ولی کاملا آشنا! یه دفعه یی سرچ انجین مغزم آرش رو پیدا کرد و باورنکردنی بود چون کاملا یه مرد جا افتاده و حتی بیشتر از سنش شده بود و من انگار روحا هنوز توی حالت لیسیدن انگشتای پفکی بودم! حواسم رو پرت کردم که یعنی نشناختم و دست سونیا رو کشیدم که بریم قهوه بخریم. به محض بیرون اومدن شاخ به شاخ شدم با چشماش!

بدون سلام و احوال پرسی گفت سنت جای بیشتر شدن کمتر شده و من خندیدم. فقط نگاه میکرد عجیب, طولانی بدون پلک زدن و در لحظه نگاش سرد و گرم میشد. گفت بیشتر از هزار بار بهت نشون دادم چقد مهمی واسم ولی هیچ وقت حواست نبود همیشه توی یه دنیایی بودی که بقیه نبودن و کسی رو راه نمی دادی! چرا ؟ واقعا نفهمیدی؟

هیچی نشد بگم چون خانمش اومد و منم برای هزارم لبخند زدم و تموم شد. اومدم بگم آرش جان, می دیدم و می فهمیدم ولی اون سال ها شبیه کسی بودم که رفته دیدن کارتون سیندرلا  و همه دارن برای سیندرلا خوشگل و تو دل برو و مهربون غش و و ضعف میکنن ولی من عاشق نامادری سنگدل و بی رحمش شده بودم!