روی کلاه خرمالو یه در باز میکنه, بعد آروم آروم قاشق رو میندازه و تمام گوشت هاشو درمیاره و میخوره, دوباره کلاه رو میزون می کنه و میذاره روش, انگار نه انگار که خورده شده ست, از بیرون که نگاه ش میکنی سالم و دست نخورده ست ولی من میدونم همش شده یه تیکه پوست نازک. میگه خب که چی ؟ میوه خوردم ! مگه تو رو خوردم که قیافه ت رفت تو هم و یه وری شدی ! نگاش میکنم از اون نگاه لخت بی ریخت ها که مامان بیزار بود ازشون و میگفت دختر باید لطافت داشته باشه و آخه این نگاه تو داری! تو دلم آروم میخوام بگم دیدن خرمالو اینطوری من رو بیشتر یاد اونی که الان شدم میندازه.
ولی نمیگم, حرف تو دلم رو پرت میکنم تو همون پوست نازک بره ته آشغالا