دیوید لینچ جایی توی کتابش از عبارت " لباس دلقکی پلاستیکی خفه کننده " برای توصیف خشم و افسردگی اش استفاده میکنه. از روزی که این عبارت رو خوندم روزی صد بار زیر لب زمزمه اش کردم و هر بار بیشتر به این نتیجه رسیدم که چقدر خوب به هدف زده است. سال ها با این دوتا غول پیکر( خشم و افسردگی ) مبارزه کرده ام و بیشتر اوقات تکه پاره شده از میدون فقط جان به در برده ام. بعد از سال ها تونستم از تاریک ترین فضاهای ذهنم کسایی که مهم ترین رُل ها رو داشتن بیرون بکشم ولی در عمل یا توی مواجه با این افراد دقیقا لباس دلقک ها را تنم کردم نه اونقدر بزرگواری برای بخشش و نه اونقدر بی خیالی برای رد شدن, فقط در عین اینکه توی اون پلاستیک خفه کننده در حال ذوب و انفجار بودم تحمل کردم, اونم فقط تحمل نه صبوری. کم کم دیدم با وجود اینکه شرایط و محیطی که قرار میگیری یه عامل از بیرون اعمال شده ست یا با اینکه خیلی از این نقش اصلی های داستان قابل حذف کردن نیستن و معمولا جزو نزدیکانت به حساب میان ولی خودم برای خودم بیشتر از هر کس دیگه لباس دلقکا رو تنم کردم, این غولا از بچگی توی خودم رشد کردن و خیلی جاها حتی ازشون اعتبار گرفتم.
چند روز قبل بعد مدت ها فهمیدم تمام این سال ها به هیچ فوت و فن و کار خارق العاده یی نیاز نبوده, چون تمام اینا اشکال دیگه از خودم بودن, فقط کافی بوده لباس رو دربیارم و بذارمش کنار.