ارواح خانه

ضربان قلبم ناگهان انقدر بالا می رود که فکر می کنم هر لحظه یک صدای انفجار باید از داخل خودم بیاید و برای اولین بار مقاومت را کنار گذاشتم و یک پروپرانول خوردم. بعد از دو ساعت ابرها کنار می روند و مثل نقاشی های چهار و پنج سالگی خورشید خندان با تعداد زیادی سیخ دور تا دورش می آید بیرون, کنارم دو تا درخت و یک جوی آب با ماهی قرمز و چندتا کلاغ هفتی هم درآسمان پیدا می شوند.

تازه گوش هایم تر و تازه می شوند و صداها را می شنوم که از آشپزخانه صدای آهنگ مرضیه می آید و احساس میکنم بیشتر نقاشی می شود یک صفحه آبی نرم و پشمکی; یاد کودکی ام می افتم.


تمام طول هفته مامان موقع ناهار درست کردن آهنگ مرضیه می گذاشت و صبح های جمعه بابام تا ظهر با صدای شجریان و ناظری انگار هزارتا بادکنک به خانه وصل می کرد, خانه بلند می شد و در هوا تاب می خوردیم و صحنه های دراماتیکی  آن بالا می دیدم.

آن موقع از تمام این آهنگ ها بیزار بودم, از آن صداهایی که از نوار کاست بلند میشد و انگار تمام روحشان را ریخته باشند توی تک تک کلمات و مدام در خانه آن کلمات جان دار می شدند و با دست و پاهای دراز راه می افتادند این طرف و آن طرف; شکل و شمایل اشان برای شش - هفت سالگی من  وحشتناک بود.

من عاشق اندی بودم که بلا را می خواند بلا .. دینگ دینگ دینگ .. بلا جون خودم .. به نظرم آهنگ فقط بلا بود و تمام آن هیجان و رقص و چرخیدن و آخر سر تلویزیون را که مثل خرس گریزلی جا خوش کرده بود به بهانه برداشتن کاست اندی که دستم نمی رسید شکستم و گریزلی کشته شد.


وقتی ایران نبودم و شبی لای آن سرمای نرم کننده و حل کننده استخوان راه می رفتم دوستی زنگ زد و دعوتم کرد و در را باز نکرده اشک هایم ریخت چون انگار دم موشی ام در تله گیر افتاده بود و از آن طرف پنیر کارتونی روبرویم داشت دیوانه ام میکرد. پیشنهاد دوست ساعت ها گوش دادن آهنگ های همان سه نفر بود و آنجا برای اولین بار زره و نیزه را کنار دستم گذاشتم و خصومت و دشمنی ام با آن آهنگ ها و کلمه های روح دار از بین رفت.

احساس می کردم تمام بندهای روحم را کسی روی آتش گرفت و گرم کرد و آن لحظه فهمیدم تمام شلوغی و بالا-پایین های و در رفتن های  روح موشی ام آرام گرفت.


دیروز که با آهنگ مرضیه; اشک من هویدا شد, دوباره دست و پاهای تراشیده و دلبرانه روح ها را دیدم خنده ام گرفت و مطمئن بودم این جان ها می توانند تا ابد من را از هر تله ای و سرمایی فراری بدهند و می توانم راحت قلبم را بدون سر و صدا بندازم توی جیب هایم و دوباره در آن خیابان ها که راه رفتم از به هوا رفتن دُم موشی لذت ببرم.

نظرات 1 + ارسال نظر
در بازوان شنبه 13 آذر 1400 ساعت 17:37

یه سری کاست و ویدیو داشتیم روشون نوشته بودن گلچین 70، 73 و اینجور چیزا. بعد من عاشقشون بودم ولی به جاش های هاااای خوندنِ شجریان همیشه بلند بود.
خونه ی عموم که طبقه ی آخر جهنم به حساب میومد از بس که غیر از هایده تلویزیونشون تصویر دیگه ای نشون نمی داد اصلا.
الان ولی اسپاتیفای خودم شده غوغای هرچی قدیمیه:))

*یه جوری مینویسی که هی یاد خاطره ها میفتم. کم مونده بیام اینجا توی کامنت دونیت پست بذارم دیگه

آخ یادم رفت بود آره گلچین, همش شاد و باحال بود. خیلی جالب بود توام تجربه شنیدن شجریان داشتی و واقعا تو اون سن فکر میکردم آخه اینکه هیچی نمیخونه و فقط های های میکنه چه جذابیتی داره !
طبقه آخر جهنم اصطلاح دست اولی بود, وااای هایده که کلی فن داشته من دوستم میگفت باباش تا چهلم هایده مشکی پوشیده !
واقعا یه وقتایی از هر آرام بخشی اون آهنگا موثرتره هم روی حال بد جواب میده هم حال خوب, ادامه بده
من کاملا راضی ام پست بنویس خیلی ام استقبال میکنم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد