برای اولین بار فرنی نیمه داغ میخورم در حالیکه روش رو پُر از دارچین میکنم, طعم ساده و نرمی داره که توی دهن آب میشه و غلظتش رو دوست دارم, انگار از لُپ بچه تازه از حموم بیرون اومده الهام گرفته شده. دانیال با تعجب میگه مگه از پشت کوه اومدی چیز به این سادگی رو تا حالا نخوردی؟ فکر میکنم نه تعمق میکنم(همیشه عاشق این بودم بالغانه و سنگین حرف بزنم و قلمبه سلمبه, بد شد که نشد یاد بگیرم) میگم شاید پشت کوه بودم خودم خبر نداشتم, ولی مدل زندگی کردنم بیشتر نشون دهنده این بوده که کوه جلوی چشمام بوده چون همه چیز سفت و سخت و زاویه دار بوده واسم. از تمام چیزایی که تمام سال ها با پوف پوف کردن نگهشون داشتم و دوستشون داشتم بیزار شدم, لگد میزنم زیر همه شون بریزن پایین.