چندوجهی های ظاهرا عادی

داشتم عدس را با پیاز و سیر تفت میدادم, به محض اینکه زیره سیاه و کاری بهشون اضافه کردم بویی راه انداخت که هوش برنده بود و فکر کردم تا همین چند وقت قبل روایت های ساده زندگی خودم و بقیه به چشمم نمی آمد. بیشتر نمایی از یه زندگی لاجون تکراری بود. من همیشه از آن هایی بودم که دنبال اتفاقات اعجاب آور و هیجان انگیزند. همیشه همه چیز باید ماکسیمال باشد, همیشه همه چیز باید هشت وجهی باشد همیشه همه چیز در زندگی باید مکعب روبیک باشد همیشه همه چیز باید پر از رمز و راز و کشفیات باشد. همیشه باید خودم را دربدرانم که معماهای پشت صحنه را حل کنم. چند ماهی و حداکثر یک سالی میشه سادگی ها را میبینم و این سادگی برایم اعجاب انگیزتر و هیجان انگیزتر است. این گوشه کنارهایی که بو و رد سادگی می اندازند, آدمایی که تلاش میکنن به چشم نیان ولی زیبایی و جذابیت شون چند برابره, جاهایی و چیزایی که خیلی معمولی و ساده و حتی بی ظرافت و گاها زمخت هستن ولی چیزی رو توی خودشون مخفی کردن که محال توی نگاه اول بیننده بتونه متوجه اش بشه, باید جذبش بشی و زوایاش رو ببینی تا بعد واست از اون چیزی که پنهان کرده رونمایی کنه.