دیدی وقتی میری توی فروشگاه هایی که مورد علاقه ت هست و خیلی چیزای هیجان انگیز و جذاب داره و بخش های مختلف داره توی لحظه های اول چه احساسی به آدم دست میده؟ ترکیبی از هیجان و ذوق و خوشحالی ولی بعد یه ربع بهم میریزی چون یا پولت محدوده یا نه اصلا پول داری ولی نمیدونی چی انتخاب کنی بین این همه آیتم های مختلف! مثلا یه فروشگاه لباس چند طبقه مارک دار که مثل مدادرنگی دیزاین کرده یا شهر کتابای خیلی بزرگ و مرکزی که تنوع کالاها خیلی زیاده یا گجت های الکترونیکی و ... من به مرور متوجه یه چیزی شدم, بعد گذروندن این احساس های اولیه و مهار کردن و کنترل کردن خودم روی انتخابی نکردن, سعی میکنم اگه فرصت دارم دو-سه بار گشت بزنم و همه جا رو ببینم چون چشمم رو پُر میکنه, باعث میشه ناخودآگاهم از اون شوکه اولیه یی که یا نمیتونی بخری یا نمی تونی انتخاب کنی دربیاد, بعد چند دقیقه که معمولا زیر یه ربع-بیست دقیقه میشه دقیقا میدونم من الان اینجا فقط دنبال یکی دوتا آیتم بودم و دقیقا میرم سروقتشون و خرید میکنم و تمام! این در مورد زندگی هم مصداق داره, تو زیاد میبینی زیاد می شنوی زیاد احساس میکنی زیاد فکر میکنی زیاد لمس میکنی زیاد میخوری زیاد مینوشی زیاد مغزت رو پُر میکنی زیاد دیتا و داده جمع میکنی زیاد و زیاد و زیاد .. و وقتی کاملا پُر شدی از تمام این بی نظمی و نظم و شلوغ بازی و هیجان و استرس و اضطراب و شادی و خنده و غم و درد و جیغ و رنج و قههقه و ... میبینی از کل این میز پُر از غذاهای خوشگل و خوش عطر و هیجان انگیز که جلوی روت گذاشتن فقط و فقط یکی و نهایتا دوتا چیز رو برای خوردن میخوای. الان دقیقا ایستادم بالای سر این میز و نگاه میکنم و میدونم دقیقا دو تا تیکه از بین تمام چیزایی که میبینم میخوام و دقیقا هیچ کدوم از چیزای دیگه یی که هست رو نمیخوام ..
چه تفسیر قشنگی

از این منظر نگاش نکرده بودم
کنترل خود در مقابل وسوسه ها و بعد یک انتخاب همه جانبه
مرسی که نوشتیش
ممنون از تعریفت
خودمم بعد سال ها خرید الکی و هیجان زدگیای بیخودی متوجه ش شدم, خواهش میکنم
چند بار مطلبتون رو خوندم و هربار بیشتر لذت بردم. اون دو تا تیکه که لازم دارم رو بر میدارم و میرم.
لیلی جون شما انقدر مثال های خوبی میزنید و انقدر طیف مسائل و دغدغه هایی که مینویسید برای من چراغ روشن میکنه که خوشحالم دوطرفه ست و شما هم از خوندن من لذت میبرید.
دقیقااا میخواستم بگم اینا رو برداشتم و رفتم بقیه ش ارزونی هر کسی که طالبش هست
چه جای خوبی هستی
خوشحالم که تونستی تو این همه شلوغی یه گوشه ی دنج واسه خودت پیدا کنی و اونجا بشینی و بهتر محیط اطرافت رو حس کنی... این خیلی ارزشمنده که آدم به خودش راستش رو بگه.
حالا این آیتم هایی که انتخاب خودت هست با کلمه ی لازم، همراه و متناسبه؟ یا نه یه احساس، کشش و خواست درونیه که خودت پیداش کردی بالاخره..
مرسی نازگل میدونم تو کسی هستی که تجربه شخصی شو یا داری یا نزدیک بهش هستی که چه حالیه. چیزیه که بعد کلی چالش بعد کلی انتخاب و راه های اشتباه و فرعی به دست اومده و الان که میبینم به چشم خودم هنوز عجیب میاد.
منظورت رو درست متوجه نشدم از قسمت اول سوالت منظورت اینه که دوتا آیتم جزو محسوسات به حساب میاد یا صرفا توی دسته احساساته؟! اگه منظورت اینه باید بگم هر دو هم تجسم فیزیکی داره هم بعد احساسی نمی تونم صد در صد بذارمش توی یه دسته شاید بیشتر منظورم احساسات و خواست درونی باشه ولی نه کاملا.
امیدوارم وبلاگت نون باشه که حتما بخوای.
اون یه ربع بیست دقیقه اندازه یکسال طول میکشه. بس که رنگها و چیز میزا زیاده ولی موافقم؛ اکثرا حتی با یک سختگیری که دلیلش رو نمیدونم میرم سراغ همون چیزی که میخوام و به تمام وسوسه ها "نه" میگم.
آفررررین آره واقعا اون لحظه یی که جایی هستی و با یه حجم جذاب و خواستنی از چیزای مورد علاقه ت محاصره شدی زمان کلا می ایسته