پنج شنبه هشت شهریور ساعت دو و نیم بعد از ظهر

نمی دونم کی بود یه جا گفته بود از خوش اومدن و بد اومدن خسته شدم! خواستم بگم دمت گرم هر کسی هستی و بودی. الان اون جام روی اون نقطه. از پنج شنبه ساعت دو و نیم ظهر که برگشتم خونه و خیلی گرم بود و سرم درد میکرد اینو فهمیدم. یه دونه کلونازپام خوردم و یه دونه والپروات سدیم و دراز کشیدم و اینو دوباره فهمیدم. سرم رو کردم زیر بالش و بازم فهمیدم. فکر کردم از خوش اومدن و بد اومدن خسته شدم. مدت هاست از کسی بدم نیومده! راستش یادم نمیاد آخرین بار کی از آدمی بدم اومد! فقط یه جایی رسید که آزارگرا, اذیت کن ها, متلک گوها, هر کسی با هر ویژگی مخدوش کننده حال, واسم نامرئی شدن. سعی کردم نبینمشون. سعی کردم جا خالی بدم اگه چیزی سمتم پرت کردن. ولی پنج شنبه سرم که زیر بالش بود و قلبم تند میزد فهمیدم من حتی از خوش اومدن هم خسته شدم, بیشتر از اون می ترسم, از ضربه دیدن از آسیب خوردن خسته ام.

ساعت شیش از خواب بلند شدم و دیدن پیامش دلم رو لرزوند. بعد سال های سال شوق خوندن پیام کسی بی نهایت خوشمزه و جذاب بود. جوابش رو دادم و یه دفعه یی ترس همه تنم رو گرفت. دیگه نمی تونم به این خوش اومدن های الکی به این وسواس ها به این دل مشغولی ها اعتماد کنم .. میخوام زودتر کارا درست بشه و برم ..

نظرات 4 + ارسال نظر
لیمو پنج‌شنبه 15 شهریور 1403 ساعت 09:35 https://lemonn.blogsky.com

اوه نه من وضعیت رو با حالت همیشه محتاط خودم اشتباه گرفتم. آخه من حتی وقتی یه چیزی رو دوست دارم و حس خوب میده باز هم میترسم. اصلا ترس همیشه توی تمام مراحل با من هست.

ترس رو که نگو ... یکی از معضلاتی که از وقتی یادمه بیخ گلوم توی هر چیزی بوده این ترس توی هر مقوله یی که باشه اصلا فرقی نداره. توی وجودت انگار ریشه های قدیمی داره.
نه این قضیه به محتاط بودن نیست یا استرس اینکه اتفاقی بیفته صرفا یه وضعیت پیچیده و خارج از فرم هست که طبیعتا فوق العاده هم اشتباهه ..

Lily سه‌شنبه 13 شهریور 1403 ساعت 22:31

شوق خوندن پیام کسی نتیجه باور داشتن به عشق و محبت اون فرده.خدا کنه همونی که می‌خواهید بشه.

مساله ام اینجاست شاید طرف دوستانه و بدون حس خاصی برخورد میکنه و ذهن مشکل دار من قضیه رو بد برداشت کرده وگرنه چی از این دل انگیزتر که همونی باشه که باید باشه

لیمو یکشنبه 11 شهریور 1403 ساعت 11:25 https://lemonn.blogsky.com

خب آخه گاهی اوقات همون ترس هم بانمک و باحاله. شبیه پریدن از ارتفاع یا سوار یه وسیله توی شهربازی شدن که معدت رو زیر و رو میکنه اما توی لحظاتی کیف میده :))

دلم میخواد الان کلی واست استیکره خنده و قهقهه بذارم ولی واقعا نمیتونم حتی انگشتم روش بره. اونطوری که توی ذهنت هست اصلا نیست. یه چیز درهم پیچیده و غیرنرمال و عجیبه که بیشتر ترس و وحشتش بهم غلبه میکنه تا هیجان و کیف دادنش

مبینا یکشنبه 11 شهریور 1403 ساعت 08:26

سلام شما دارین میرین اونور نوسته هاتونو دوست دارم خیلی . امیدوارم اوضاع اونجور که میخواین پیش بره . فک کنم اولین باره دارم کامنت میذارم

ممنون مبینای عزیز برای پیامت و اینکه کامنت گذاشتی و نظر دادی. خوشحالم کردی

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد