شانه شماره شش

دو سال و نیم گذشته ولی هنوز به محیط کلینیک شیمی درمانی عادت نکردم. هروقت سحر رو میبرم یه حس خفگی یه حس دررفتن و فرار از اونجا بهم دست میده. دیدن چهره های آدمایی که تقریبا توی صورت هاشون هیچ حسی باقی نمونده. ورم دست و پاها و صورتا. چشمایی که کوچیک ترین برقی از زندگی نداره. تقریبا لبخندی روی صورت کسی نمی بینی. بوی الکل همیشه هست. همیشه شلوغ و همه پرونده و دارو به دست. همه از هم نوع بیماری و پیشرفت و مراحل درمان و چندتا عمل داشتی رو فقط می پرسن. اونایی که جلسه اول و دومی هستن گیج و مبهوت بقیه رو نگاه میکنن. چیزی یاد ندارن و همه چیز خیلی واسشون بیش از حد دردناکه. عین من توی دو سال و نیم قبل. وقتی با دکترا دعوا می کردم. وقتی گریه می کردم. وقتی سر همه منشی ها داد می زدم. وقتی فکر می کردم فقط خواهر منه که درد داره. فقط منم که از ساعت ها نشستن خسته و کلافه ام. دیروز ظهر دوباره موهای سحر رو با موزر کوتاه کردم. پشت تلفن میگفت تو آخه یاد داری؟! سرم زخم نشه! یه کاریم نشه! گفتم نه بابا! روشن میکنی از پایین به بالا میکشی میره خودش! اولین بارم بود. شونه شماره شیش رو زدم سر موزر و موهاش رو دو-سه میلی متری کردم. یه جا خالی شد یه جا مو داره. میخنده میگه خیلی ام بد نیست برای دفعه اول. تو فکرم خودمم برم موهامو با موزر بزنم. میدونم چقد بدش میاد کسی اینطوری ببینش .. گاهی یه نقطه فقط یه نقطه میخوام برای امید داشتن, برای احساس کردن و لمس کردن تن جوندار زندگی ..