بچه که بودم پدیده عجیبی بودم, کمتر اهل بازی های دخترونه بودم و مدام با دوچرخه توی کوچه دنبال اکتشاف دنیا بودم! انگار دنیا جایی کنار گوشه ی پیاده روها خوابیده بود و منتظر من بود که بیام و بیدارش کنم! تمام خاک حیاط رو بارها و بارها زیر و رو میکردم و دقیقا خاطرم نیست لابه لای خاک دنبال چه چیزی میگشتم! از آن بچه هایی بودم که همیشه زخمی اند و پر از خاک و خُل, گاهی اوقات که خاطراتم رو مرور میکنم احساس میکنم دنیا رو شبیه اسب وحشی رام نشده یی می دیدم که پشتش سوارم و این سواری دیوونه وار برایم پر از هیجان و لذت بود. این خلق و خوی رام نشده رو تا نوجوونی داشتم و با یک چرخش ناهمگون و ترکیب غیرمنتظره و منتظره پرت شدم توی سرزمین دیگه یی; وقایع بیرونی و شرایط خانوادگی زورشون بیشتر بود و اسب هم انگار پر توان تر شده بود, من ناآرام تبدیل شد به من ظاهرا آرام ولی پر از احساس ناامنی و ترس و اضطراب و اولین ملاقاتم با هیولاهای درونی و افسردگی. شده بودم حلزونی با جانی نرم و لغزان و بی نهایت آسیب پذیر که تمام مدت داخل صدف میرفتم و آرزو میکردم دیده نشوم و به چشم نیایم برای در امان ماندن. با گذر زمان از یک طرف کم کم یاد گرفتم میشه گاهی اوقات سرت رو بیرون بیاری و اطراف رو دید بزنی و فقط موقع خطر بری داخل صدفت و از طرف دیگر به اوایل جوونی رسیده بودم و میل به دیده شدن داشتم ولی هنوز زنگوله های بزرگ خطر رو دور گردنم داشتم و هرجایی میرفتم همراهم بودن. خطر کردم, خودم با چرخش خودم رو بارها و بارها پرت کردم جاهای مختلف و زنگوله ها رو از گردنم باز کردم و پروسه یی چند ساله کاملا صدف رو دور انداختم, ولی جانم هنوز همان جان لغزنده و آسیب دیده بود اما وسوسه و هیجان سوار شدن پشت دنیای غیرقابل پیش بینی دست از سرم برنمی داشت. بعد از گذروندن دنیاهای متفاوت و سواری های پی در پی, به این نتیجه رسیدم که داشتن صدف اون قدری که فکر میکردم بدم نبود فقط نحوه استفاده و رویکرد من نسبت بهش اشتباهی بود, من برای در امان موندن ازش استفاده کردم در صورتی که کاربرد اصلیش جمله " دُمت رو بذار روی کولت و فقط برو " بود! باید کل دار و ندار اندکت روی پشتت و داخل صدفت باشه و در عرض چند ثانیه بتونی جایی که تشخیص دادی اشتباهی و چرخشت اشتباه بوده ترک کنی.
- سال ها بود سمت نقاشی نرفته بودم, دیشب که به حلزون بودنم فکر میکردم و خواب هم رُخی نشون نمیداد ساعت سه و هفت دقیقه صبح کشیدمش, مدیون هستید اگر به جز تعریف چیز دیگه یی در خصوص مهارت از دست رفته ام بگید
راستی نقاشی پروانه ی سفید تو آسمون آبی واسه من یه قصه ای داره. همینطوری نگفتمش :)
ای جانم حدس زدم
حتما آخر هفته فرصت کنم انجامش میدم ولی در همون حدی که دیدید انتظار بالا و حتی متوسط هم نداشته باشید
اینکه همدلی کنیم و وابسته نباشیم دقیقا این معنی رو میده واسم که کنترلگر نباشیم و به جاش فقط شنونده ی مهربون و آگاهی باقی بمونیم که بتونه در صورت لزوم نظر مناسبی بده و حضورش رو موثرتر ابراز کنه. این برای من خیلی سخته. دو تا از دوستای صمیمیم واقعا همینطورن. همینطور صبور و آروم و خونسردن. من کمی حساس تر ازونام. آرومم ولی یکدفعه دلسوزیم فووووورااااان می کنه و می خوام از همه چی سردربیارم و نظر بدم و یجورایی کنترل کنم. واسه همین خیلی گاهی بیشتر از خود طرف بهم فشار وارد می شه. دوست دارم تعدیلش کنم، رهاتر بشم و بگذرم واقعا:
امید که بتونم در ادامه
چقدر قسمتی که گفتید دلسوزی فوران میکنه خوب بود و بهتر از اون چقدر خوبه آدم نقاط اشتباهیش رو ببینه و دنبال رفعش باشه, این قسمت کنترل گری از اون چیزایی که من واکنش خیلی بد بهش نشون میدم(دقیقا اون طرف جریان رو میگم) به محض اینکه ذره یی احساس کنم این کنترلاز طرف کسی هست بهم میریزم و مدت هاست دارم روش کار میکنم برای همین کاملا درک میکنم اینکه میگید از دلسوزی آره واقعا همینه ولی خود توجه نشون دادن به یه شخصی یعنی من حواسم بهت هست و من هواتو دارم; به نظرم به هیچ چیز دیگه یی نیاز نیست. آدما انقدر بی تفاوت و بی احساس از کنار هم میگذرن و درد کسی مهم نیست که به محض اینکه نشون بدی من بهت گوش میدم باارزش ترین هدیه رو بهش دادی.
مطمئنم تعدیل میشه وقتی پتانسیلش رو دارید قطعا بهترش هم میتونید بکنید
و من بی نهایت تر (!) دوست دارم که بخونمت و برات بنویسم. آخه کی مثل تو میتونه بره اون لایه هایی از زندگی که توجه نکرده بودم؟
❤️
قربون تو برم مرسی که همیشه قلب آدمو گرم میکنی و خوشحالم اینطوری به نظرت میاد
من کاملا دخترونه بودم. عروسکهای باربی، خاله بازی و .... ته ِتهِ پسرونه بودنم دوچرخه سواری توی پارکینگ خونه بود. هیچوقت نه شیطون بودم نه کار خطرناک کردم. به نوجوونی که رسیدم صدف یه انتخاب عادی بود برام. یاد گرفته بودم از خودم محافظت کنم و زیاد دیده نشم. دو سه سال پیش یهو دیدم به چشم بقیه عجیبم، با توجه به ظاهرم توقع داشتن اصلا صدفی در کار نباشه چه برسه به رفتن مداوم داخلش. اصلا فکر میکردن دارم تظاهر میکنم که توی زندگیم هیچ خطر و ریسکی نکردم حتی دوست داشتن کسی! برای من اونجا بیرون اومدن از صدف شروع شد اما الان که خوندم؛ قدیما خیلی راحت میذاشتم روی کولم و میرفتم. الان سختتر شده اول باید بگردم صدف رو پیدا کنم، بعد جمع کنم و برم. همین پروسه یه کم زمان میبره و ناراحتم میکنه. +مدیونی نده هم قشنگه هم رنگش به پست میخوره. دقیقا حال و هوای ارغوانی و آبی و کرمی و رفتن :))
میدونی که من همیشه بی نهایت دوست دارم وقتی از تجربه ت بهم میگی و چقدر حس خوبی بهم میدی دختر

خب هر کسی توی شرایط خاص خودش با یه سری خُرده فرهنگ های خانوادگی خاص بزرگ شده و هر بچه یی جدا از اون شرایط یه کاراکتر مخصوص خودش رو از سن خیلی پایین داره و اینکه دید بقیه نسبت بهت عجیب بوده روی این حساب بذار ما کلا اهل برچسب زدنیم یعنی هرکسی هر کاری بکنه ما چیزی برای گفتن داریم!
چقدر خوشحالم سعی کردی کنارش بذاری و از مرزایی که تعیین کردی رد بشی. آره این حالت رو درک میکنم که میگی گاهی اوقات گمش میکنی و باید دنبالش بگردی خیلی خوب بود و ذهنمو مشغول کرد .. میدونی شاید آدم میدونه صدفش کجاست دقیقا فقط دلت میخواد زمان رو کش بدی و وقت بخری چون فکر میکنی یه معجزه یی تو راهه یه چیزی درست میشه ..
قربون تو خواستم کسی زیر دین نره دیگه و همزمان به شادسازی من با تعریف کردن کمک شه
دقیقا برای همین دلم توضیح بیشتر می خواست. ممنون که لطف کردید.
عدم وابستگی خیلی مقدسه. همیشه براش تلاش می کنم. اینکه در عین همدلی، وابسته نباشیم قشنگه واقعا برام
خواهش میکنم, نوشته معمولا از یه حدی که طولانی تر باشه برای خوندن و دنبال کردن خط فکری کار سخت و حوصله سر بری میشه و خودم از اینکه یه تجربه شخصی خیلی با تفصیل و توضیح باشه دوست ندارم ولی هروقت دوست داشتید سوالی بپرسید با کمال تا جایی که بدونم و بتونم جواب میدم.
وابستگی فاجعه ست, آره همدل بودن واقعا بهترین توصیف نقطه مقابل وابستگی و واقعا تلاش برای دور کردن و دور موندن ازش جای تحسین کردن داره
مرسی مرسی
باعث خوشحالیمه
من هم تو همون صدف اغلب زندگی کردم و دقیقا توصیف قشنگی بود برام. گاهی واسه نوشتن تو وبلاگم یا در کنار آدمایی که انتخاب کردم دوسشون داشته باشم، یه سری میارم بیرون و آسیب پذیرتر میشم. الان تو شرایطی ام که خیلی بیشتر احتیاج دارم به صدف امن خودم. در عین حال می خوام تجربه های جدیدی رو هم داشته باشم؛ البته با همین روشی که گفتید... صدفم رو بغل کنم و حواسم به خودم باشه که کجا باید دور شم و نزدیک!
دوست دارم بیشتر ازش بگید بنظرم جای بحث داره هنوز
به نظرم آسیب پذیری یه جز جدا نشدنی از آدماست هرچند کسی ظاهر رو حفظ کنه یا خیلی روی خودش کار کرده باشه بازم نقطه ضعفایی داره و شرایطی پیش میاد که بسته به تیپ شخصیت و بکگراندی از گذشته آسیب ببینه. راستش آسیب دیدن همون اندازه که زننده و زخم داره با گذشت زمان نقاط مثبت هم داره چون محال و غیرممکنه کسی بدون آسیب رشدی توی هیچ زمینه یی داشته باشه, اگر یه مشت بذر رو بپاشی از هر ده تا معمولا چندتایی هستن که زیر خاک می مونن و حتی جوونه نمی زنن یا جوونه میزنن ولی به دلیل شرایط نامناسب رشد نمیکنه و می سوزه یعنی حتی یه بذر باید مقاوت و تاب آوری بالا داشته باشه. خلاصه آسیب دیدن اگر با چشم باز و قبول تمام عواقب باشه من شخصا استقبال میکنم.
ولی جمله اخری که گفتم منظورم این نوع استفاده نبود که به عنوان گارد مقابل آسیب دیدن استفاده شه برای بودن های زیادی و نامناسب و شرایط خاصی گفتم که دیالوگ معروف آل پاچینو ست " همیشه آماده باش تا هرچی داری رو توی سه ثانیه ترک کنی"
بنظرم بیشتر و بیشتر نقاشی بکشید و عکساشون رو بذارید ما هم لذت ببریم
اصلا میشه واسه من یه پروانه ی سفید تو آسمون بکشید؟
در کنارش هرچیزی که حستون می گه قشنگه اونجا
نقاشی خیلی اعصاب و حوصله میخواد که متاسفانه من فاقد هر دو گزینه لازمم ولی خوشحالم کردید
اگر زمانش رو پیدا کنم حتما میکشم ولی زمان دقیق نمیتونم بگم
من اصلا استعداد قابل به عرضی ندارم شکسته نفسی ام نیس واقعا ندارم
محو اون طیف رنگ شدم. بدون اغراق خیلی قشنگه. من نمیدونم اگه اون صدف رو دور بندازم چی کار میتونم بکنم. گاهی قیافه جدی یا عصبی جایگزینش میشه. اینه که میگم دیده نشم بهتره.
نظر شخصیم اینه تا موقعی که از اون صدف به عنوان سلاح استفاده نشه اتفاقا خیلی خوب و پر کاربرد ولی وقتی برای دیده نشدن و مخفی شدن باشه زمینه مشکلاتی رو توی آینده داره, البته شاید من اشتباه فکر کنم, ولی عمیقا به یه جمله یی اعتقاد دارم اونم اینه هر چیزی توی زمان مناسبش اتفاق می افته حتما هنوز وقت کنار گذاشتنش نرسیده
عجب نقاشی محشری




بنظرم استعداد فوق العاده ای تو نقاشی داری
قربون جون تو
استعداد فوق العاده که خیلی زیاده ولی علاقه مند مشتاقی بودم و فکر کنم هنوزم هستم
الان دو- سه کیلو به وزنم با این حجم تعریف اضافه شد
عالی. خیلی حس خوبی گرفتم
خوشحالم انتقال دهنده حس خوبی بودم
ممنون
واقعا قشنگه
هم نقاشی
هم متن
ممنون از نظرت