زمانی بود که دنبال دلیل و چراهای زندگیم میگشتم, خودم رو به آب و آتیش میزدم و سرم رو توی هر راهی می بردم که بفهمم و بدونم چرا! همه چیز در تمام زمینه ها جای سوال داشت, ندونستن ها آزاردهنده بود. وقتی دیدم نمی فهمم کم کم حفره های خالی توی خودم پیدا کردم که نه تنها لمس کردن شون که دیدن شون وحشت زده ام میکرد هر حرفی هر ارتباطی هر چیز با ربط و بی ربطی یادآوری تیکه های خالی ام بود و با قدرت فشره شون میکرد, کم کم یاد گرفتم با راه های مخرب پُرشون کنم و خودم رو می بردم توی جاده های انحرافی بی سر و ته که از ذهنم موقتی بیرون برن, شبیه این بود که عزیزترین و با ارزش ترین ظرف خونه ت رو با زباله و آشغال پر کنی! فقط پُر کردم بدون نگاه کردن.بعد حالم بهم خورد و خسته شدم و رها کردم.
الان جواب تک تک چراها رو میدونم, دلیل خیلی از اتفاقات, حادثه ها, رفتارا, حرکات و افکار رو در لحظه بدون ذره یی جستجو درک میکنم, حالا حتی اگه نخوام ببینم میبینم! ولی چقدر این دونستن و درک کردن دلگیرم میکنه, چقدر آدمایی که مهم بودن, چیزایی که ارزشمند بودن, احساس هایی که دست نخورده و دست اول بودن پاشیدن ازهم, چقدر از اینکه خیلی جاها مجبورم چشم هام رو ببندم و خودم رو بزنم به اون راه که نمی فهمم دردناکه, چقدر دیدن و خسته بودن از واکنش نشون دادن و راهت رو کج کردن و گذشتن سخته.
حفره های خالی پُر شدن؟ نه, هنوز همونجا سرجاشون هستن, ولی من هر روز شبیه کسی که توی مزرعه کار میکنه بعد ساعت ها دوییدن و دوییدن میام آخر شب میشینم روی تک تک لبه های حفره ها, بیل رو میذارم کنارم, نگاشون میکنم یه ذره آب پاشون میریزم, اگه چیزی افتاده داخلشون برمیدارم, تمیزشون میکنم, میرم سروقت بعدی و بعدی و بعدی و تموم که شدن میرم میخوابم ..