خونه رو دارن نقاشی میکنن, مثل تمام کارهایی که آدم توی ذهنش برنامه ریزی دقیق میکنه و روی کاغذ پلن با دقت و جزییاتی درمیاره و پروسه رو مرحله به مرحله میکشه ولی در عمل نقطه میشه دایره با قطر ده سانت و کم کم دایره میشه یه سیاهچاله عظیم که روبروی صورتت باز شده و هرچی بخوای پُرش کنی میبینی خیلی عمق خرابی و ویرانی بالاست, یه دیوار تبدیل شد به کل خونه! همه جا رو بوی رنگ برداشته و تمام اتاق ها از جا دادن وسایل جای سوزن انداختن نیست, به هر چیزی دست میزنی چند کیلو گرد رنگ بلند میشه, به سختی میتونی فضایی برای پاهات پیدا کنی, پیش نیاز برای پیدا کردن هر چیزی مقدار زیادی حرص خوردن و فحش فرستادن به مسبب اثر هست; ولی تمام اینا هرچند به سختی با ترکیب کردن مجدد حرص خوردن و فحش دادن قابل مدیریت کردن هست و حالا چه چیزی بیشتر از اینا با کفش پاتیناژ روی مغزت راه میره ؟! بچه های نقاش از هشت صبح تا هفت عصر فقط زندوکیلی, همایون شجریان و علیرضا قربانی گوش میدن که فقط صدا و آهنگ های یه نفرشون برای پرتاب شدن به ماورای زمین و یادآوری تمام مصیبت ها و بدبختی ها و رنج هات کافیه .. برمی گردم از خونه چیزی بردارم و دوباره پلی لیست اشان گوشم رو غلغلک میده و انگار جانور موذی زیر گوشم میگه این آهنگ رو یادت هست! فلان روز فلان جا! بیا بشین یه کم فکر کن یه غمی بخور یه اشکی بریز, از لابه لای پلاستیک هایی که کشیده شده و چسب و رنگ راه باز میکنم و میرم توی اتاق و در پلاستیک پیچ شده رو کنار میزنم و روی خاک ها میشینم و دل به دل جانور میدم, پنجره رو باز میکنم و از لیوان کدر شده چند قلپ قهوه میخورم و بلند بلند میخونم: چه دانستم که این سودا مرا زیر سان کند مجنون/ دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون .. چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید/چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پر خون ..
جناب نقاش شعر رو میشنوه و میگه خانم مهندس بد به دلتون راه ندید زود جمع میشه حالا جای دو-سه روز شاید یکی دو هفته این ور اون ورتر بشه! میگم آبان شده و هفت آبان رد شده, آبان که میشه دلتنگ دخترک کله شق شوریده حال نوزده ساله یی میشم که برای اولین بار احساس کرد دنیا جای فوق العاده یی میشه با بودن بعضی آدما .. آقای نقاش سرش رو میندازه پایین و با ناراحتی انگار سال هاست میشناسه منو میگه آبانم تموم میشه, بازم بد به دلتون راه ندید ..