اعوجاج

چند سال بود تصمیم گرفته بودم حرف نزنم, دهانم رو بیشتر اوقات بسته نگه داشتم. آخرین دفعه که شینا رو دیدم گفت احساس میکنم فریز شدی ! تمام حواست طعم آب و یخ آب شده گرفته ! خسته بودم از گفتن و تعریف کردن همه چیز. حالا دلم میخواهد حرف بزنم, میل عجیبی به گفتن چرت و پرت دارم, از همه چیز و همه کس. میل عجیبی به گفتن آن چیزهایی که توی سردترین و تاریک ترین جاها مخفی کرده بودم پیدا کردم ولی چند روز قبل به نظرم آمد چقدر گفتن و مطرح کردن حرف هایی که سال ها توی هزارتا سوراخ قایم اشان کرده بودم تحقیرآمیز و مسخره و سطحی است ! به محض اینکه پروسه تبدیل شدن اشان به کلمه و عبارت و جمله کامل میشود, محصول نهایی بی نهایت خجالت آور است. انگار احساس و افکارم یک مشت موجود بی قواره با دست و پاهای کج و معوج و نیمه انسان و نیمه حیوان هستند که فرد مقابل با شنیدن اشان یا وحشت میکند یا خنده اش را قورت میدهد و زور میزند تا به رویم نیاورد. از آن طرف, حرف های چرت و پرت و شوخی ام موقع پروسه تبدیل شدن به محتوا جوری میشوند که جان خودم را سوراخ میکنند و حفره حفره توی بدنم جای خالی می گذارند ! وقتی خودم صدای خودم رو می شنوم, وقتی خودم از بیرون چهره و لبخندهای آب بسته مداومم رو میبینم و رشته رشته جمله ها به مغزم می رسند خودم رو نمیبینم ! تطابق خود واقعی و دست دومم رو از دست میدهم و وحشت میکنم.


لذت

دوستش دارم,

چون بوی گرم نان مرغابی میدهد.

از بچگی کمتر از تعداد هر دو دست خاطره های دل خوشکنک دارم و برخلاف خیلی ها علاقه یی به برگشت به کودکی ام ندارم. یکی از خاطره های خوبم یک نان شیرین است. آن موقع در تمام شهر یک نان فانتزی بود که نانی داشت اندازه یک دست و شکل مرغابی بود, رویش برشته برشته میشد و اگر گاهی گداری از آنجا رد میشدیم عاشق این بودم کنار دریچه خیابانی که بو از آنجا رد میشد بایستم و آن را به تمام سلول هایم بفرستم. بعد صورتم را به شیشه می چسباندم و مرغابی های شیرین و گرم را نگاه میکردم که کم کم از فر در می آمدند و در یک چشم بهم زدن یک کوه میرفت بالا و خیلی کم پیش آمد همان لحظه یکی از آن نان های شیرین با آن گردن های ظریف نصیبم شود.

اولین باری که دیدمش جلو چشم هایم بعد سال ها مرغابی ها ظاهر شدند با همان بوی گرمی که از دریچه به خیابان میزد

سقوط راه راه های مشکی-زرد

آرزوها و فانتزی های ذهنم شبیه زنبور با یه بال شدن, می پرن, پروازم میکنن ولی از فاصله ده سانتی متری زمین بالاتر نمیرن ! یه ویییز کش دار میکنن و همه شون پخش زمین میشن.

از خواستنی ها

دلم می خواد کفشای آل استار سورمه یی بپوشم و چندتا آدامس لاویز بندازم توی دهنم و جوری بجوم که فکم جا به جا بشه و به قول خانم کلانی مثل بی شخصیتا آدامس بجوم. دلم میخواد مثل اون موقع ها فاصله ده دقیقه یی مدرسه تا خونه رو با دوستام توی دو ساعت برم و احساس کنم تمام دنیا مال منه. دلم میخواد مثل هفت سالگیم بشینیم روی پله های خونه مردم و فکر کنیم خونه روبرویی مدرسه حتما یه روح خبیث داره و ساعت ها خیال ببافیم و صحنه های جنایی درست کنیم, گل یاس بچینیم و شیره اش رو بخوریم و زنگ خونه ها رو بزنیم و فرار کنیم. دلم میخواد بازم توی کلاس دوره راه بیفتیم و نفری ده تومن بگیریم و بریم یه کیک شکلاتی بخریم که مزه کاغذ باطله میداد. دلم میخواد مثل روزایی که حس پولداری می کردیم کیم مگنوم بخریم و شکلاتش رو بخوریم و بقیه ش رو بندازیم دور و به فردا و دوباره دوره افتادن تو کلاس واس پول گرفتن فکر نکنیم. دلم میخواد شهره بذارم و کلاغ سیاه قار قارو سر کن رو بخونم و دنیا به هیچ جام نباشه و فقط یارم مهم باشه. دلم میخواد کامران و هومن بذارم و نمره بیست کلاسو نمیخوام رو بخونم و روی میزای آهنی سرد برقصم. دلم میخواد مثل سال اول دانشگاه تمام کوچه ها رو تو سرما گز کنیم که ببینم در کدوم خونه آینه یی هست و موهامونو درست کنیم و تند تند رژ بزنیم, همه یک رنگ. دلم میخواد تو کلاس ساندوچ کالباس بخوریم و بوش حال همو رو بهم بزنه و بخندیم. دلم میخواد یواشکی موبایل ببرم و توی جامیز قایم کنم و اس ام اس بدم و دلم هزارتا تیکه بشه از ذوق خوندنش. دلم میخواد تمام دغدغه ام پنج شنبه بیرون رفتن باشه و آمار جاهای پاتوق. دلم میخواد سرمو از پنجره بیارم بیرون و جلوی پای پسر خانم حبیبی ترقه بندازم که بالا رو نگاه کنه و بدونه ازش خوشم میاد. دلم میخواد تموم اون فرمول های رنگ کردن مو من درآوردی رو بازم انجام بدم که یه ذره موهام رنگ بگیره و خوشگل بشم, چهار ساعت شکلات آب شده و قهوه, نصف روز آب لیمو ترش. دلم میخواد رمان عاشقانه آب بندی شده بخونم و تا صبح تمومش کنم و چشام از گریه باز نشه ولی وقتی بقیه بچه ها با هیجان تعریف میکنن مسخره شون کنم که چقد سطح پایین ان که اینا رو میخونن. دلم میخواد از مامان ساناز پول قرض بگیرم واسش صدتا شاخه رز بگیرم و بعد با بدبختی هر ماه یه کم از پولش رو پس بدم.

 دلم خیلی وقته خیلی چیزا می خواد

روح نارنجی

روی کلاه خرمالو یه در باز میکنه, بعد آروم آروم قاشق رو میندازه و تمام گوشت هاشو درمیاره و میخوره, دوباره کلاه رو میزون می کنه و میذاره روش, انگار نه انگار که خورده شده ست, از بیرون که نگاه ش میکنی سالم و دست نخورده ست ولی من میدونم همش شده یه تیکه پوست نازک. میگه خب که چی ؟ میوه خوردم ! مگه تو رو خوردم که قیافه ت رفت تو هم و یه وری شدی ! نگاش میکنم از اون نگاه لخت بی ریخت ها که مامان بیزار بود ازشون و میگفت دختر باید لطافت داشته باشه و آخه این نگاه تو داری! تو دلم آروم میخوام بگم دیدن خرمالو اینطوری من رو بیشتر یاد اونی که الان شدم میندازه.

ولی نمیگم, حرف تو دلم رو پرت میکنم تو همون پوست نازک بره ته آشغالا