بچه که بودم کتابای خیلی کمی داشتم با اینکه عاشق خوندن بودم. چندتا کتابی رو که داشتمم هدیه تولد بودن یا اینکه کتابایی بود که از بقیه گرفته بودم. بین اون چندتا یکی که من جونم واسش میرفت اسمش ساداکو بود, ساداکو و هزار درنای کاغذی. یه کتاب دهه پنجاهی که به من رسیده بود. از اونایی که الان دیگه مدلش نیست. جلد مقوایی ضخیم, ورقای کاهی و فونت درشت, چندتا لکه چایی روی برگای کتاب بود که اون قسمت رو جمع کرده بود و جلد کتاب از چندجا شکسته بود. من اون کتاب رو بیشتر صد بار خونده بودم و هر بار بعد از خوندن تا یک ساعت گریه می کردم ! نمی دونم چطوری یک داستان تکراری می تونه اون حجم گریه بیاره ! ولی میاورد.
ساداکو دختر ژاپنی بود که یکی دو دهه بعد از جریان هیروشیما به دنیا اومده بود, یه دختر شاد و پرانرژی که توی یازده-دوازده سالگی مبتلا به لوسمی میشه. طبق یه افسانه ژاپنی قدیمی اگه کسی هزارتا درنای کاغذی درست کنه حتما آرزوش برآورده میشه و ساداکو شروع می کنه توی بیمارستان به درست کردن درنا. همه واسش هر کاغذی که پیدا می کردن می آوردن تا جایی که دیگه اتاق جا نداشته. یادم نمیاد به چندمی میرسه ولی زیر هزارتا ساداکو می میره.
با اینکه سالها گذشته ولی هنوزم وقتایی که خیلی گیرم ناخودآگاه یه درنا درست میکنم و همیشه یک دونه روی میز کارم میذارم. هنوزم فکر میکنم درنا نجات دهنده است. هنوزم وقتایی که مچاله و جمع میشم توی خودم دلم می خواد یه گوشه از ذهنم تصویر یه پرنده کاغذی سبک و آزاد رو داشته باشم که قدرت بلند کردن من رو داره.
به نظرم همون طوری که سیستم بقا و میل به زنده موندن توی تمام آدم ها عمل می کنه, تا جایی که خیلی از آدم ها حتی ناامیدترین ها توی سخت ترین دردها و بیماری ها ته دلشون یه نقطه دارن که دوباره برگردن, سیستم بقای روح ما آدم ها هم همون طوری عمل می کنه. گاهی اوقات برای فرار از گذشته فاسد شده و تاریخ مصرف گذشته, گاهی برای پشت سر گذاشتن و فراموش کردن, گاهی برای ساختن من جدید و میل به نو شدن سیستم دفاعی ما آدم ها شروع می کنه از غول های گذشته فاصله گرفتن هرچند آهسته هر چند با رفت و برگشت های پی در پی ولی بالاخره هر آدمی یه جایی یه روزی تا حد زیادی فاصله می گیره و در تمام این مدت این سیستم حفظ بقا در حال ساختن یک خونه جدید هست.
حالا ما توی خونه یی قرار می گیرم که کاملا حفاظت شده ست, که کاملا به ما اطمینان میده هیچ کدوم از اون اتفاقات و جریانات و دردها و خاطرات و آدم ها قرار نیست تکرار بشن, قرار نیست از این ورودی بیان داخل. خونه یی که ساخته شده گاهی اوقات می تونه بی نظیر از کار دربیاد, بهترین متریال, بهترین دکوراسیون داخلی و خارجی, بهترین دیزاینر که نمود بیرونی این ها میشه خونه, ماشین, کار, همسر, بچه, روابط اجتماعی و خانوادگی و .. همه چیز در حد فوق العاده عالی و مطابق استاندارد و حتی بالاتر.
فقط نکته یی که وجود داره اینجاست; اینکه ما یادمون میره این فقط یک سیستم دفاع و به صورت موقت بوده, ما به صورت موقت در مقابل گذشته حفاظت شدیم و سنگر گرفتیم ولی در عمل هیچ جنگی رو در هیچ کدوم از میدون های گذشته نبردیم و بدتر اینکه هیچ وقت نرفتیم بفهمیم چرا ! چرا اون اتفاق ! چرا این اتفاق ! چه ساز و کار و عملکرد و پروسه یی منجر به اون رویدادها شد ! اینجا میشه همون نقطه که توی یک لحظه رویایی, توی اون خونه کاملا امن یک قسمت پیدا میشه که شیشه نازک یا طلق بوده یا هیچ وقت حتی ساخته نشده ! برای یک آدمی میتونه یک دیوار باشه برای یک نفر دیگه یک روزنه ولی در هر دو صورت نقصی وجود داره که دیر دیده میشه و حالا شخص دقیقا از همون نقطه داخل یک گودال عمیق می افته که ثانیه به ثانیه در حال پر شدن هست.
خلال های پوست پرتقال رو می ریزم توی آب جوش و بعد از نیم ساعت چوب دارچین رو بهش اضافه می کنم. بویی که از قابلمه بلند میشه توانایی شکستن تک تک سلول های تنم رو داره. توانایی نفوذ کردن به قیری ترین رشته های افکارم رو داره. توانایی صاف کردن گوشه های تیز احساس های زمخت و بدهیبتم رو داره. به این ترکیب غلیظ عسلی-قهوه یی رنگ مست کننده و سست کننده نگاه میکنم. دوست دارم برم بشینم توی قابلمه, چشم هام رو ببندم, استراحت کنم و حسابی بجوشم. بعد بیام بیرون حوله پیچ بشینم روی تخت و وقتی به انعکاس صورتم توی چایی دستم نگاه میکنم دوتا برگ سبز کوچولو بالای موهام جا خوش کرده باشه. دوست دارم به همین سرعت این خود رو بذارم کنار و یه گرد نارنجی خوشبو جاش بذارم. دوست دارم دست و پای سرعت تغییر و رشد رو بندازم توی قابلمه در حال قل قل کردن.
پنج شنبه ها روز زدن به جاده خاکی هاست. روز سریال دیدن تا هر کجا که چشم کشید. روز غذا و خوراکی پر کالری خوردن بدون حساب پس دادن و حرص خوردن. روز دور زدن های الکی و عمدا پشت چراغ قرمز گیر افتادن. روز عجله نداشتن و قدم های سرسری برداشتن و از سرما لرزیدن. روز خط چشم کشیدن. روز چتری های تا به تا را صاف کردن. روز خریدن های دل خوشکنک بدون فکر کردن به چه غلطی کردم بعدش تا آخر ماه. روز بی حساب قهوه خوردن. روز خیره شدن به پنجره و ساعت ها خیابان بی صدا را دید زدن بی ترس هرز رفتن زمان. روز هرز دادن های پر کیف. روز ویس دادن های چند ساعته و طولانی به گرگ ارغوانی. روز کامنت گذاشتن های پشت به پشت در گروه های خانوادگی و ویدیو کال های خنده دار.
پس امروز هشت صبح سر حوصله پاستا درست کردم و خوردم. امروز هفت ساعت سریال دیدم. امروز یک شال جدید خریدم. امروز توی پیاده روها لرزیدم و آهسته تر راه رفتم. امروز یک چراغ قرمز را سه بار رفتم و برگشتم رفتم و برگشتم و رفتم و برگشتم. امروز یک بسته کرانچی را توی ماست زدم و خوردم. امروز پنج فنجون قهوه خوردم. امروز یک ساعت و نیم ویس رکورد کردم. امروز کامنت های بیخودی زیادی توی گروه گذاشتم. امروز دویست بار ایمیلم را رفرش کردم. امروز هر یک ربع برای پرنده های پشت پنجره دانه ریختم. امروز با هر اپیزود سریال چند لیتر گریه کردم. امروز برای هضم هر لیتر گریه پاستاهای ظهر را سرد خوردم. امروز هشت هزار و ششصد قدم پدومترم ثبت کرد. امروز یاد فروردین لابه لای همه چیز خودش را جا زد.
دلم هیجان زنده می خواد; هیجانی شبیه خوردن قرص نعناعی یا آدامس اکالیپتوس; دلم یه حجم سبز سرد نعناعی می خواد که تپنده باشه.