igloo

امروز به من زنگ زده و با هیجانی که توی هیچ آدم بزرگی سراغ ندارم میگه میدونی امروز چی یاد گرفتم؟ سر به سرش میذارم تا بیشتر حرف بزنه و توی کمتر از پنج دقیقه در مورد ده تا چیز مختلف حرف میزنه و هیچ کدوم هیچ ربطی به موضوع دیگه نداره و وقتی بهش غر میزنم چی داری میگی؟ با تعجب میگه من دارم سعی میکنم خنده به لبت بیارم! جوری این حرف رو میزنه انگار منطقی ترین و روشن بینانه ترین کار ممکن رو داره انجام میده و من بی فکر و حواس پرتم که سوال به این مسخره یی میپرسم. بعد فکر میکنم تا حالا کسی انقدر مستقیم و بی ربط و با تعریف از بستنی و شکلات و چیپس و شخصیت های کارتونی و فورموستانگ بازی ماشینی و آخرین سفری که رفته بودیم و کادوی تولد امسالم چیه و جنگیدن با پرتقال این همه به خنده ام ننداخته و آخرش تا میاد قطع کنه میگم خبر خوبت رو نگفتی؟ میگه اون به خنده ربطی نداره یه مبحث جدیه اول خنده تو جمع کن تا تعریف کنم!

بعد میگه: من امروز ایگلو یاد گرفتم و سر کلاس به همه گفتم منم ایگلو دارم ! هروقت شبا خوابم نمی بره, هروقت میترسم, هروقت کار بدی کردم و گریه میکنم به تو و وقتی بغلم میکنی فکر میکنم و دیگه بیرون اونقدرام سرد نیست, تو ایگلوی منی

این دلگرم کننده ترین, صاف و ساده ترین, رویایی ترین و جدی ترین حرفی بود که توی تمام عمرم شنیدم.

معکوس

از اول هفته منتظر خبر خوشی بودم, از آن خوشی های بزرگ و قلمبه و رنگی, آن هایی که هیجان فقط نیشگونت نمی گیرد یا شادی قرار نیست گونه ات را لمس کند و زود دربرود, از آن شادی های براق و گرم کننده حرف میزنم. آن هایی که مدام به درجه خوب بودن خودت شک میکنی و نمی دانی کجا چه کاری کردی که برگشتش ممکن است انقدر شگفت انگیز باشد. از آن وقت هایی که از سر صبح با عالم و آدم و حیوان و جماد و نبات مهربان می شوی, کارهای کوچک و حتی بزرگ برای دیگران میکنی چون تعادلت برقرار است آن هم چه برقراری ! الکی لبخند میزنی, حرف های پر محبت تحویل همه میدهی, با انگشتانت روی میز ضرب میگیری, زیر لب آهنگ شیش و هشت میخوانی و قربان صدقه حالت می روی و بعد خودت به خودت می خندی. بقیه نمی دانند چه خبر است ولی ته دلت خبرها را می داند.

راستش حتی اینجا توی آرشیو چند جمله نوشتم برای آن حال نگفتنی, انقدر از شدنش مطمئن بودم, هر کلمه ای که می نوشتم ته دلم مثل موقع خوردن آب زرشک و آلبالو بود, تا دیروز که فهمیدم نمی شود !

 چند ساعت تمام ساعت هایی که آن حال خوب را داشتم مثل فیلم روی دور تند عقب رفت, بعد هیچ کاری نکردم. چند ساعت وسط روز خوابیدم, بعد قهوه درست کردم و یک برش پیتزا سرد که طعم کاغذ آ-چهار میداد را خیره به سقف خوردم و فکر کردم خب همین. دیگر سنی نیستم که از " همین " بیشتر بروم, دیگر از " همین " بیشتر ها را برای بعضی چیزها رفته ام. احساسم شبیه وقتی بود که مهمان دعوت کرده ای و کلی تدارک دیده ای و ساعت ها وقت صرف ست کردن این با آن و کدام کرده ای ولی یه ساعت مانده به آمدن زنگ میزنند می گویند: شرمنده نشد دیگه مزاحم بشیم ! تو هم مجبوری با خنده قضیه را جمع و جور کنی, چند ساعت حرص بخوری و فحش بدهی, بعد غذاها را به زور داخل یخچال جا بدهی, برق ها را خاموش کنی و با همان قیافه جذابت پتو را روی سرت بکشی و بخوابی.

لحظه یخ زده


چند سال قبل برای نمایشگاه گروهی عکس گرفتمش و امروز که دنبال فایلی بودم در نامربوط ترین جای ممکن دیدمش و لحظه گرفتنش کنار ساحل و دریای آشوب دیوانه و بادهای سرد خرد کننده یادم آمد. عکس نظر داور را گرفت ولی کاملا به نظرش نامربوط با تم اصلی آمد و هیچ وقت هیچ جایی نرفت, ماند ور دل خودم.

امروز که بعد سال ها دیدمش احساس کردم انگار این لحظه جایی در زمان فریز شده است ! سرد است و با اولین نگاه سرمایش راه می افتد زیر پوستت و دلت می خواهد بلافاصله چیزی دورت بگیری, انگار کسی ناگهان دستگاه را خاموش کرده و رفته و بعد هم یادش رفته زندگی اش را بهش برگرداند, صداها خوابیده اند و نیستند, بچه ها و هیاهو و جیغ و خنده ها نیستند. داد میزند چیزی باید باشد که نیست, جای جزء اصلی خیلی خالی است و به چشم می آید, زمان زیادی گذشته است و بچه هایی که سوارش می شده اند با تمام جذابیت و رنگ و لعابش کنارش گذاشته اند. انگار هنوز منتظر است, منتظر است که ابرها کنار بروند و خورشید دربیاید و بچه ها برای سوار شدن توی سر و کله هم بزنند و خنده فضا را بردارد.



بنگ بنگ

مدت هاست احساس میکنم آدم های امن زندگی ام را از دست داده ام. آن نفرهایی که پناهگاه بودند از دستم رفتند. بعضی آدم ها مثل خانه می شوند نرم و گرم و پر از آرامش. می دانی هر گندی که بزنی و بقیه بزنند چند خانه داری که دیوارهایش محکم است, امنیت ات تضمین شده است, حرف هایت توی خانه لابه لای اسباب و اثاثیه می ماند و مثل یکی از وسایل کم کم رنگ و رو رفته میشود. میدانی بدترین مصیبت ها و دردها با باز شدن در و با بوی برنج, با چای و هل, با بوی تست داغ و قهوه کلمبیایی سبک تر میشود. اما بعضی ها پناهگاه اند, پناهگاه راحت نیست برای زیاد ماندن, پناهگاه با عطر و بو و آرامشش آرامت نمیکند, پناهگاه در را برایت باز نمیکند وقتی خسته و جا مانده ای, برعکس بیشتر اوقات نمور و نمناک است و دیوارها فرو ریخته و سقف چکه کنان و وسایل زهوار دررفته منتظرت هستند, اما پناهگاه جانت را حفظ می کند. امشب جای جان پناه هایم فقط تلی از خاک دیدم ..

یاد دیالوگ ماهی ها عاشق می شوند افتادم: ازش پرسید چرا داری میری؟ چرا نمی مونی؟ بمون

گفت تمام کسایی که دوستشون داشتم یا مردن یا رفتن

معمولی های دوست داشتنی

 چهارده-پانزده ساله ام و میل عجیبی به دیده شدن دارم, دلم میخواد خیلی معروف و مطرح بشم, دلم میخواهد بی نقص و ثروتمند و موفق و عالی باشم, کسی که همه با انگشت به همدیگه نشونش میدن, دلم میخواد جلب توجه کنم با تمام خصوصیات درونی و بیرونیم, استایل زندگی آدم های موفق و معروف, خواننده ها, هنرپیشه ها, محققین, تمام کسایی که شناخته شده ان, تمام کسایی که دستاوردهای بزرگ و جهانی داشتن, تمام کسایی که دنیا رو تکون دادن, تمام کسایی که کارای بزرگ و سخت و چالشی رو انجام دادن برای من خیره کننده هستن.


 تازگی ها کمتر فرصت کافه رفتن واسم پیش میاد و هر دفعه که فاصله می افته و بعد مدتی میرم تعجب میکنم از این حجم اسم های عجیب و بیشتر من درآوردی, سالاد ساده یی که تشکیل شده از چندتا چیز مشخصه یهو تبدیل شده به سالاد سواحل آفتابی و گاهی نیمه ابری مدیترانه یی با سسی که رابینسون کروزوئه در سفر اکتشافیش از بومی های ماداگاسکار یاد گرفته ! و بعد سالادی میاره که اندازه ظرفش چندین برابر یه ظرف سالاده و تقریبا چیزی نیست که روی سالاد نباشه! یخچال یک سوپرمارکت روی چندتا برگ کاهو نازک طفلک سوار کردن ! میل به متفاوت بودن, متمایز بودن, خاص بودن و جلب توجه کردن و ما با همه فرق داریم داد میزنه توی صورتت.


سال هاست می شناسمشون شاید بهتر و درست تر باشه بگم سال هاست یکی از این دو نفر رو می شناسم. آقا در مرکز توجه و احاطه شده با بزرگ ترین و عجیب ترین و جذاب ترین صفات و دستاوردهای ممکن, کسی که حمل کردن اسمش احتیاج به چند نفر داره و پکیج فول آپشن از هر چیزی که کسی از زندگی و زمین و زمان انتظار داره. در مقابل خانم که به همون اندازه هم چهره موفقی هست کاراکتر محوی داره شاید یک جور معصومیت عمقی و ریشه دار که اجازه مطرح کردن به خودش نمیده یا شاید صرفا درون گراست و علاقه یی به دیده شدن نداره. بعد سال ها توجه ام کاملا از سمت آقا به خانم جلب شده, کسی که ریموت کنترل یک خانواده و یک همسر بسیار موفق دستش بوده ولی اسم و نام و نشونی ازش نیست یا نخواسته که ازش باشه کسی که بسیار ساده و معمولی هست.


همیشه از صحبت کردن و دیدن و معاشرت کردن با آدم های مختلف لذت بردم, حتی دیدن آدم ها بدون هیچ ارتباط کلامی باعث تعادل و خودتنظیمیم میشه. چند سالی میشه توجه م سمت زندگی آدم های معمولی جلب شده, معمولی نه به معنی عدم موفقیت نه هیچ کاری نکردن نه از دنیا سیر شدن نه تنبلی و رخوت نه ناامیدی, معمولی هایی که میل به توی چشم بودن را تلاش کرده اند که از دست بدهند, معمولی هایی که برق چشم هاشون از ظاهر و صحبت شون بیشتر جلب توجه میکنه, آن هایی که قدم به قدم دست خودشان  را گرفته اند که مسیر طولانی و خسته کننده ای را تنهایی طاقت بیاورند, معمولی هایی که نخواسته اند بوق بردارند و از دامنه و شعاع های نوری اشان بعد موفقیت ها حرف بزنند. معمولی هایی که بارها بریده اند و خسته شده اند و به هزار و یک راه و گاهی بیراه چنگ زده اند که ادامه بدهند, معمولی هایی که هنوز خودشان را جا می گذارند و گاهی یادشان می رود قبلا از چی خوشحال می شده اند, معمولی هایی که بارها شکست خورده اند و انواع لقب ها و عناوین و قضاوت های نا به جا و ناحق را شنیده اند و در مقابل یاد گرفته اند انرژی شان را نگه دارند برای مسابقه بعدی اشان جای محکم توی دهان بعضی ها کوباندن, معمولی هایی که وقتی به خودشان توی آینه نگاه میکنند گاهی باورشان نمی شود خودشان باشند چون آدم توی دورهمی ها و سلفی ها خندان و پر نشاط تر و جوان تر به چشم اشان می آِید, معمولی هایی که گاهی بهم ریخته اند یا شلخته اند یا حوصله ندارند, چند روز غذای درست درمانی نخورده اند, موهایشان چسبیده به سرشان, کارتشان روزهاست خالی ولی باز هم با دندان لاشه بی جان خودشان را به دندان می گیرند و بعد چند روز بهم ریختگی شهرام شپره می گذارند و می رقصند و می دانند بالاخره یک جوری که هنوز نمی دانند چه جوری درستش میکنند.


من زندگی معمولی ها را بیشتر دوست دارم, معمولی های دیده نشده و ساده, معمولی های شناخته نشده, معمولی های خسته و بهم ریخته, معمولی های چندین بار شکست خورده, معمولی های نیمه موفق, معمولی های موفق, معمولی های پر زخم, معمولی های دنبال شادی های دم دستی, معمولی هایی با آرزوها عجیب و بزرگ, معمولی های تبدیل کننده رویا به واقعیت, معمولی هایی که سالاد سزارشان کشورگشایی نکرده و فتوحات آنچنانی ندارد ولی هم چنان دلپذیرتر است.