یه بیماری دارم شاید فوبیا!
اینکه فیلمی که دوست دارم رو هر ده دقیقه پاز میزنم و دقیقا(حساب کردم)چهار ساعت کارای دیگه رو انجام میدم, دوباره ده دقیقه دیدن و چهار ساعت پاز! این پروسه تکرار میشه تا تموم شدن. کلا از بچگی همین طوری بودم, از اون تیپای شخصیتی که موقع نوشابه خوردنم با هر قلپ یه نیم نگاهی مینداختم نکنه تموم بشه, انگار نگاهم یه اهرم داره واس کم نشدن!
این سکانس و تلاش برای زنده موندن و لحظه یی که تمام پشت سرت یه توهم به نظر میاد, فقط میخوای باشی, بقیه ش بره به درک
دیروز سالگردت بود و من هر سال از اتفاقات اون سال واست گفتم. امسال به یک سخت پوست تغییرشکل دادم و بارها شکل های مختلف درد که حتی نمی دونستم وجود دارن رو زیر زبونم مزه مزه کردم. بیشتر از هر سال اشک از سر استیصال ریختم, یه بار با همه وجودم خوشحال شدم از دیدن رفیق ناب و بقیه خوشحالیام ادا و دهن گشادی الکی بود, چند بار غذای مورد علاقه ت رو خوردم و یه بار یه طعم جدید کشف کردم, نظرم توی چند مساله اساسی خیلی عوض شد و فهمیدم برداشت من اشتباه بوده, یه سبک جدید از کتاب رو شروع کردم به خوندن, چندتا فیلم خوب دیدم که تو حتما بدت می اومد ولی موزیکایی که تو دوست داشتی و من متنفر بودم شد جزو دوست داشتنی هام, یادم بود بهم میگفتی ادبیاتت آزاردهنده ست روی اونم کار کردم نه اینکه خیلی مودب شده باشم ولی کمتر جفنگیات میگم, یه نفرو دیدم که بوی نون و فر شیرینی پزی میداد شیرین و گرم بود ولی چیزی نشد راستش, یه بار دعوای بدی کردم, هیچ کسی نبود که بگم دستم رو بگیر نفسم بالا نمیاد, یاد گرفتم توی دلم بخندم, یاد گرفتم سوت بزنم که از بچگی روی دلم بود, پنج بار تا سرحد مرگ ترسیدم, یه بار از شدت ترس و توی گریه زدم زیر خنده, چند نفرو که سال ها تصویرشون توی ذهنم مثل تیغ تیز بود رو بخشیدم, یه بار فقط یه حرکت احمقانه در حد متوسط زدم, بیشتر از هرسال جریمه شدم, پلن زندگیم هم شبیه جاده های در دست تعمیره و با دهن باز دو ماه دارم فکر میکنم حالا چیکار کنم, برای اولین بار رنگ صورتی پوشیدم و دیدم اونقدرام بد نیس, آهان روزی سه لیتر آب خوردم, پیاده روی ام هر روز میرم, خط چشم بعد عمری خوب میکشم, کم بهت فکر میکنم کمتر از سال های قبل, از نبودت خوشحال نه ولی راضی ام حتی اگه عجیب باشه و خودخواهانه, به صدات باید فکر کنم که یادم بیاد, اعتراف مزخرفیه ولی جات خالی نیس.
اینا رو بذار روی دور کند و آهسته منو توی امسال ببین
چند روز قبل پیدایش کردم و یادم آمد چقدر این عکس هایم جان منند و جز خودم و آن چند نسخه دیگر خودم کسی نمی داند چه بار سنگین روانی برای من دارند. نشانش میدهم و می نویسد هیچ وقت دلیل علاقه ات به عکاسی از در خانه ها را نفهمیدم! این هم که کل خانه اش دلت را گیر انداخته!
عکس را انزلی گرفتم, دم دمای سه و چهار عصر وسط های فروردین بود و بارون شدیدی می اومد. یاسمن میگفت لوکیشن فیلم " ماهی ها عاشق می شوند" است; همه رفتند کافه روبروی اسکله و من بیشتر از نیم ساعت فقط این ویران کده رو می دیدم و نمی تونستم چشم بردارم, توی گوش هایم صدای داخل آشپزخانه می آمد, بوی برنج ایرانی تازه دم کرده توی قابلمه های بزرگ روحی, صدای جیلیز و ویلیز ماهی های سرخ شده, دلبری کردن گردو و اناردون و سبزی معطر برای ماهی شکم پر, دخترهای خندان مو سیاه با لپ های گل انداخته و رژهای قرمز که سینی های مسی بزرگ رو پر از غذاهای رنگی میکنند.
اما بعدتر هروقت چشمم به عکس افتاد تنها چیزی که میخکوبم میکرد یک تکه نور هلالی شکل باریک وسط تصویر بود, تنها نقطه دلگرم کننده و باقی مانده از تمام آن خوشی های از دست رفته
تمام عمر خودم رو موجود شگفت انگیز خارق العاده با توانایی های عجیب می دونستم. همیشه از واکنش دیگران در برخورد با خودم و حیرت زده کردن اشان لذت می بردم و سال ها به خودم بابت زوایای خارج از قاعده ام افتخار می کردم; ولی مدت هاست خودم رو معمولی ترین آدم با نیازهای پیش پا افتاده میبینم که در طول روز بارها مچ خودم رو میگیرم که عین دله دزدها دنبال فکرهای گل در چمن است و به جای آن اندیشه های دردمندی و دغدغه مندی واقعی دستبرد به افکار دم دستی و زرد میزنه و کلی هم بابت اشان بالا و پایین شدن های احساسی داره. آدم معمولی با احساس, افکار و علایق معمولی, با اضطراب های همگانی که چالشی ترین فکرش در روز چندراهی انتخاب ناهار فرداست!
https://soundcloud.com/cedric-vermue/sets/left-upon-us-2019?utm_source=clipboard&utm_medium=text&utm_campaign=social_sharing