نمی دونم حتی اسمش چیه ! چه برسه به دونستن مابقی چیزا ! فقط میدونم چشاش خیلی قشنگه ! نه سبزه نه آبیه, چشای قهوه یی معمولی, بیشتر وقتا خسته و زیر چشای گودرفته و چروکای زیاد ولی قشنگه وقتی گوشه هاش میره بالا و چشاش می خندن. دلم میخواست برم بهش بگم هی آقا ! شمایلت چه نیکوست اونم بگه مال شما بهتره ! ولی از سنم خجالت می کشم
خسته و دلگیر با اعصابی که هر لحظه بیم آن میرفت که پاچه ی کسی رو بگیره توی سالن انتظار شیمی درمانی منتظر سحر بودم تا تزریقش تمام شود, کتاب جدید موراکامی رو برده بودم که ترکیبش با آن فضا بیشتر شبیه کمدی سیاه به نظر میآمد. خط ها را سرسری میخواندم چون زیر ماسک احساس خفه گی داشتم و سالن شلوغ بود. خانمی بچه دو سه ساله یی رو آورده بود که عین آن چند ساعت رو فقط جیغ می کشید و هزار بار از صندلی روی زمین خودش رو انداخت و من به شخصیت دختر داستان فکر میکردم و در عمل دختربچه جیغ کش رو میدیدم. تمام مدت فکرم به فرم ریمارکی بود که روی نمره آیلتس فرستادم و قسم به مقدسات که فقط نیم نمره برود بالا. هم زمان از درد و بعد از استرس وقتی که برای دکتر گرفته ام احساس تهوع میکردم و مدام از اینکه چرا فقط من باید شبیه کارگاه گجت دست و پایم را مدام دراز کنم و هزارتا کار را در روز انجام بدهم و مامانم حتی یکی از مهمانی رفتن هایش را کنسل نمیکند ریشه های کنار انگشت هایم را محکم میکندم.
سرم را که بالا آوردم روبرویم یک پنجره بود که نمای روبرویش فقط ساختمان های بدقواره بود و سقف کاذب قرمز کجی که توی باد تکان میخورد, بالای تمام این ناهماهنگی و بی ریختی یک قلپ آسمون معلوم بود و یک لحظه دیدن یک تکه ابر عجیب که شبیه اسب بود توجهم رو جلب کرد! یادم افتاد تمام بچگی ام عاشق نگاه کردن به ابرا و پیدا کردن شکل های مختلف بودم, کتاب رو بستم, ماسک رو کشیدم پایین, گرفتن پاچه رو به وقت دیگه یی موکول کردم و فقط اسب ابری رو دنبال کردم; یاد حرفای نیلی افتادم آن زمان ها که هنوز نمرده بود و بلد بود خوب بخندد آروم در گوشم میگفت حتما این ابرا طعم شکر میدن! اگه هنوز بود بهش میگفتم ابر اسبی قندی دیدم.
تازگی ها کشف کرده ام از هر چیزی در هر کسی بیزار بودم خودم همان ویژگی رو دارم یا خودم بدترش و شدیدترش رو انجام میدم, مثل همین امروز دیدم همیشه از آدم هایی که نارنگی رو با دقت اپیلاسیون می کردند و بعد با دقت و صبر و حوصله فراوون می خوردند چندشم میشد, ولی خودم امروز حتی دیروز هم دقیقا همین شکلی خوردمش !
خودم از خودم وحشت کردم, با خودم فکر کردم از همین جزئیات کوچیک نفرت انگیزی های بزرگ شروع میشه.
از بچگی تا الان عاشق کلمه "مارمالاد" بودم, کلمه اش نه خودش ! از آن کلمه هایی ست که میتوانم روی زمین دراز بکشم و چند ساعتی بمیرم و زیر لب هی تکرارش کنم و قربان صدقه هجاهایش بروم. علاقه م برمیگردد به کارتون های بچگی که همیشه مایه دارهایش فقط مارمالاد میخوردند و تمام مدت دیوانه آن تصاویر درخشان رنگی بودم. وقتی به زبان میآورم ناخوداگاه سیگنال های مغزم مرتعش میشوند از یادآوی شیشه هایی با مارمالادهای غلیظ رنگی مخصوصا توت فرنگی جذاب. نکته خنده دار ماجرا کجاست؟ آنجا که من اساسا از خوردنش نفرت دارم و در کل عمرم کمتر از انگشت های دست خورده ام چون حالم بهم می خورد! صبح که هنوز بین خواب و بیداری بودم به مارمالادهای زندگی ام فکر میکردم, به اینکه چقدر شباهت بین آن آدم ها و کلمه دلربایم وجود دارد, جذاب های لعنتی حال بهم زن زندگی ام ! ظاهرهای جذاب و حرف های پر زرق و برق و چشمک زن با شخصیت های مزخرف ! کاراکترهایشان عین همان شیشه های رنگی جلو چشمم می آید و دلتنگ اشان میشوم.
مارمالادهای زندگی ام کجایید !
مدت هاست احساس بچه یی رو دارم که توی بازی راهش نمیدن ! همه دارن اون وسط دست و جیغ و هورا میکشن یا توی سر و کله هم میزنن ولی من اون گوشه ایستادم و آب دماغم و اشکام یکی شده و حتی یه دستمال ندارم پاکشون کنم. امروز وقتی داشتم آسمون موقع غروب رو میدیدم دلم خواست یه کرم چاله باز میشد من از روی زمین پرت میشدم اونجا.