آخرین باری که پیش تراپیست رفتم, آخرین چیزی که با حالت استیصال گفتم این بود چرا من انقدر کارای احمقانه و هیجانی و خارج از خط مستقیم میکنم! چرا بزرگ نمیشم! چرا به هم سن و سال و هم دوره ای هام نگاه میکنم همه معقول همه موجه همه سنگین و رنگین و نهایت کارشون یه ریز خنده نخودی توی موقعیت معمولی, بعد من یه حرکت میزنم با تبعات هزارساله! فقط نگاه میکرد و آروم میخندید, حرفام که تموم شد گفت خیلی دوست داری عاقل بشی؟ خیلی دوست داری مثل آدم بزرگا رفتار کنی؟ نترس, بعد چهل سالگی ناخودآگاه نخوای هم عاقل میشی!
دیشب موقع ریختن یه پلن هیجانی- ابلهانه و بعد پیاده سازی تا وسط جریان دیدم شبیه بچه هایی که دور و برشون کلی اسباب بازی میذاری که سرش رو گرم کنی ولی دو دقیقه نکشیده بلند میشه و میره یه گوشه میشینه نرسیده به چهل سالگی دیگه حوصله ندارم, دیگه خودمم بخوام اون ته جونی که اعصاب و روانم داره نمیکشه برای این کارا! فهمیدم آهان, پس عاقل شدم و تمام ..
سونیا آدم دوست داشتنی برای من بوده و هست, شاید چون دقیقا نقطه مقابل من توی همه چیز بوده و قبلا به کرات تست کردم آدمایی که شبیه خودم بودن واسم غیرقابل تحمل بودن و میخواستم فقط زودتر دربرم تا طرف جلوی چشمم نباشه! بحث شکسته نفسی یا عزت نفس نداشتن نیست فقط من با آدمایی که روی خط خودم راه میرن میونه ی خوبی ندارم یا تعاملات قابل توجهی نمی تونم داشته باشم. برگردم به سونیا, بمب انرژی که یه وقتایی فکر کردم الان ممکنه منفجر بشه ولی خودش رو کنترل کرده, بچه که بود لوس و مامانی بود و مدام گریه میکرد, چون سفید و توپولو بود تو دلم بهش میگفتم شیر برنج و خودم لاغر و سیاه بودم و حتما از این حجم تفاوت حرص میخوردم. نوجوون که بودیم روی اعصابم میرفت یه وقتایی چون فوتبالی بود و منم متنفر از هر نوع ورزشی که قرار باشه خودت رو بیش از حد تکون بدی چه برسه به فوتبال! بزرگتر که شدیم روحیاتمون بهم نزدیک نبود, اون روی زمین و شلوغ و پر سر و صدا بود و منم زیر زمین در حال حفاری و اکتشاف حتما, هر از گاهی یه سری برای هم تکون می دادیم و چارتا کلمه حرف مفت میزدیم که ارتباط قطع نشه ولی هیچ کدوم از اون یکی خوشمون نمی اومد! ولی از یه جایی به بعد رابطه مون نزدیک تر شد, تقریبا نود درصد اوقات اون حرف میزنه و من گوش میدم و شبیه موجود دانا و هوشمند راهکار ارائه میدم, از اون داناهایی که برای بقیه خیلی میفهمن ولی خودشون توی کار خودشون موندن البته! با وجود این هم نشینی باهش لذت بخش چون قسمتای دی اکیتو شده منو فعال میکنه یا صورتم رو میگیره می چرخونه سمت دیگه رو نشونم میده, می دونه حالم چیه, اصرار نداره مبادله اطلاعات داشته باشه و به همون میزان که خودش چیزی میگه توام بگی که این واسم ارزشمنده. دیشب بعد دیدنش فکر میکردم توی تمام این سال ها و بالا و پایین شدنا, یه خصوصیتش رو همیشه دوست داشتم چه موقعی که شیر برنج بود, چه موقعی که روپایی میزد و رو اعصابم بود, چه موقعی که گنده دماغ بود, چه موقعی که یه آدم بزرگ جذاب شد, اونم این بود و هست که مزه و بوی زندگی میده. توی تمام وجودش یه جریان گرم و حاضری از زنده بودن داره که من خیلی کم تجربه ش کردم و همیشه دیدنش منو به این فکر میندازه که اگه قرار بود رنگ نارنجی-قرمز شبیه آدم باشه میشد حتما سونیا, اگه مزه بود میشد کیک اسفنجی با پوست پرتقال رنده شده, اگه احساس بود میشد باغ پرتقال بارون زده ساعت شیش صبح.
از آخرین باری که توی این روزا از تاج سر تا انگشت کوچیک پام با تمام وجودم, پر عمق و روشن خوشحال بودم, حتی پانکراسم میخندید, دقیقا پونزده سال گذشته! تنها چیزی که برای خودم و بقیه از خرگوش هویج به دست میخوام همینه
دور تا دور میز کارم پر کاغذ یادداشته, یه مدت دسته بندی میکنم ولی کم کم حوصله ام سر میره و همه رو ول میکنم. چند روز پیش موقع مرتب کردن هزار باره اشان رسیدم به کارهای لیست ماه و خریدها و پول هایی که باید پرداخت شه و گوشه کاغذ وسط لکه قهوه نوشته بودم " موقعیت فرد مشاهده کننده بر پدیده ای که مشاهده می شود اثر می گذارد و نتایج مشاهده را تحت تاثیر قرار می دهد". هیچ رفرنسی پایینش ننوشتم و هرچقدر فکر کردم یادم نمیاد کجا و توی چه کتابی به چشمم خورده ولی هر چند ساعت یک بار ذهنم میرود سمت این جمله و مغزم رو می جود!
من همیشه نسبت به هر پدیده ای توی تمام ابعاد مختلف زندگی یا فیس تو فیس اش بودم و ذره بینم روی حداکثر بزرگ نمایی بوده یا چنان فاصله گرفتم که فقط چندتا نقطه به چشمم خورده و بعد مدتی چنان بهم برخورد کرده که تا ماه ها فقط گیج و منگ بودم, یا توی وضعیت گل و بلبل نشستم به جریانی که اتفاق داره می افته نگاه کردم یا پدیده ام رو کشیدم وسط چاه دستشویی گذاشتم و زدم توی سر و صورتم که چه بوی گهی به مشامم میرسه و از کجاست! من منتظر نموندم نتیجه رو ببینم همیشه زودتر خودم دست به کار شدم و نتیجه درست کردم حالا یا با سمبل کاری یا دقیق و جزئی!
معاشرت کردن با آدمی که میتونم هیجان توی صدام رو کنترل نکنم, اصلا میشه توی حرف زدن هیجان داشت, میشه وسط حرف زدن و توضیح دادن از شدت هر حسی چه خوب و چه بد نفس گرفت, میشه برای چند ساعت هیچ کنترلی, هیچ سنسور احساس خطری, هیچ محدودیتی و هیچ سانسوری روی فکرای جورواجورت و احساسات نداشته باشی یکی از عمیق ترین لذت های اخیرم بوده