مکالمه

بهش زنگ زدم میگم یه چیزی بگو خوشحال شم از این حال دربیام میگه دقیقا مشکلت چیه؟

 میگم: خیلی گرفته !

ساکت می مونه و چند لحظه بعد میگه مثل وقتایی که خیلی گوجه سبز میخوری بعد شب که میشه سر دلت درد میگیره ؟

فکر میکنم میگم نه بابا بیشتر شبیه کسی ام یه کیلو گوجه سبز خورده, روش خیار خورده, بعد هندونه خورده, بعد آب زرشک و آلبالو خورده ..

میگه: اُه من تا این مرحله تا حالا نرفتم, توی این هشت سال زندگی, تو حال بد فقط قفل خوردن گوجه سبز رو باز کردم!

نیلی و دنیاش

نیلی سال هشتاد و شیش وقتی هیجده سالش بود خودکشی کرد, دایی جان تا مدت ها حرفی نمیزد, جایی نمیرفت, کسی رو قبول نمی کرد و حتی اشک نریخت. خیلی روز گذشت که یه بار زد زیر گریه و ساعت ها گریه می کرد و بعد که آروم شد گفت هر آدمی وقتی به زندگی میاد خودش یه دنیاست, یه دنیای پر از عظمت و شگفتی و شور و نشاط ولی وقتی میره از اینجا دنیاش رو میزنه زیر بغلش و با خودش میبره; هیچی مثل قبل نمیشه, همه چیز ظاهرا عادی میشه, ولی از تو به اندازه یک دنیا کم شده.
اون موقع من نوجوون و هیجان زده تر از اونی بودم که بفهمم چی میگه, ولی هر روزی که می گذره هر آدمی رو که میبینم هر آشنایی که به دلم میشینه میبینم دقیقا آدما انگار دروازه دنیاهاشون رو به روی هم باز میکنن و تو وارد جایی میشی که شبیه هیچ جایی که تا اون موقع دیدی نیست و این ناب ترین و دست اول ترین اتفاقیه که توی زندگی می افته, ولی هیچ وقت تا این لحظه نفهمیدم انقدر ارزشش رو داره که چه یه هفته بعد چه یه ماه بعد چه هزار سال بعد دنیایی از دنیات کم بشه!

ممنونم بادوم زمینی

مهمترین دستاورد زندگیم در چند سال اخیر: کشف لذت از خوردن ترکیب فوق العاده سیب و کره بادوم زمینی!


روایت از اُردی بهشت

یکی از خصوصیاتی که از بچگی به اون معروف بودم این بود" امان از وقتی که تو چیزی رو بخوای " ! من نمیخوام نمیخوام ولی وقتی میخوام باید ترسید! خیلی چیزا از وسایل مختلف روزمره تا ماشین و خونه و سفر و ارتباط و آدم ها دوست داشتنی و چشمک زنن واسم ولی توی زندگی فقط سه بار چیزایی بودن که تمام وجودم برای داشتن و توی اون موقعیت بودن شبیه پیکان با حداکثر سوخت شده. حاضر بودم و هستم آسمون و زمین و چندتا دنیا رو از گوش و دُم بگیرم و بکشم و ببندم و  بهم وصل کنم تا اونی که میخوام بشه; نکته عجیب قضیه کجاست؟ اینجا که دو بار توی موقعیتی قرار گرفتم که بعد سال ها خواستن و انواع و اقسام تلاش ها بالاخره اتفاق افتادن یکی حدودا پانزده سال قبل بود و یکی دیشب ساعت دو و بیست دقیقه شب! ولی هم پانزده سال قبل گفتم نه و هم دیشب ! تا صبح با چشمای باز به سقف نگاه کردم و به صورت نیم خیز ته فنجون قهوه سرد شده که مزه موی سگ خیس میداد(نخوردم ولی ذهنا مزه ش باید همین باشه) رو خوردم و فکر کردم آخه لامصب چرا ؟ آخه چرا ؟ ؟

دلیل واضحی پیدا نکردم فقط چراغ خطر قرمز بزرگی با وحشتناک ترین صدای ممکن توی قلبم به صدا اومد که چیزی جایی اشتباهه! خواستن این خواسته و شدنش قدرت تخریب زیادی داره ! نکته بدش اینجاست یه چیزایی رو توی پروسه و جریان شکل گرفتن نمیفهمی باید به مرحله ماده شدن برسه و از کوره دربیاری که بفهمی بدترکیب ساختی ..

ساعت دو و بیست دقیقه چهارشنبه سیزدهم اُردی بهشت در بهشتی که باز شد رو کوبوندم و رفتم پشت در جهنم دره خودم نشستم, یادش افتادم " خیلی چیزا اونطوری که نشون میدن نیستن ".

اسب آبی کاغذی

دختر کوچولو توی پیاده رو نشسته بود و جمعا ده تا از نقاشی هاش رو گذاشته بود برای فروش, همه مرتب و کاور کرده. اول یه دونه برداشتم بعد چشمم خورد به یه اسب آبی وسط کاغذ, اسب رو آبی و زرد کرده بود و خندون. میگم اسب آبیا همه قیافه هاشون بداخلاق و طلبکاره چرا این میخنده ؟ انگار سوالم ابلهانه ست میگه اونا خاکسترین از رنگشون راضی نیستن این خوشگله واس همین میخنده! گفتم اینم میخوام با تعجب و غرور گفت این خیلی گرونه! بیست تومن میشه! گفتم باشه اون یکی رو برمیدارم با این خیلی گرونه.

موقع جمع و جور کردن اسبم رو خونه علی جا گذاشتم, حالا که اومدم میبینم نیست احساس کردم یکی از مهمترین غنیمت های زندگیم از دستم رفته, کجا میتونستم اسب آبی خوشحالی داشته باشم که خوشحالیش برای خوشگلیش بوده!

بچه چقد خوشحالم از نگاهت به دنیا