یکی از لذت بخش ترین کارا توی این هوا واسم نیم ساعت یک ساعتی هست که موهام خیس میشه و صدای قیریچ قیریچ قیچی و پیتاژ روی مو میاد و انقدر احساس سبکی میکنی که انگار جای موهای روی سرت پاهات داره از زمین گرم کنده میشه
چند سال قبل کسی گفت برخلاف ظاهر و حرف زدنت که مدام ادای قلدرها رو درمیاری و سعی میکنی ادبیات کوچه بازاری و لاتی استفاده کنی درون خیلی حساس و ظریفی داری! نمیگم حرف درستی بود ولی با اختلاف کمی و مقداری تغییر توی محتوا درست میگفت. اول تعجب کردم و اون موجود درنده درونم سرش رو آورد بیرون که بگیره طرف رو, ولی به محض اینکه اومدم به توپش ببندم پشیمون شدم و برای اولین بار گفتم آره!
ظاهر و استایلی که درست کرده بودم برای ارتباطات بیرون بود و دلم میخواست اونطوری به نظر بیام; توی تمام زندگیم حتی برای خانواده ام اون ورژن اصلی خودم نبودم, من همیشه رُل بازی کردم, فقط برای یه نفر بود که خودم بودم. از دو سال قبل شروع کردم به پوست انداختن و تلاشمو کردم از نقش هایی که بازی میکنم بیام بیرون و الان احساس بهتری دارم.
فردا تولدمه و من عاشق روز تولدمم, هیچ وقت خبری نیست, اتفاق خاصی نمی افته, ولی من صبح تا شبش رو دوست دارم. چند وقته این عکس رو که میبینم میخندم چون این دقیقا یادآور خودمه, آدمی وسط جنگل در هیبت یه دایناسور مقوایی! من سال ها نقش حیوانات درنده و خونخوار رو دوست داشتم, از هر چیزی که خودم نباشم و خودم رو نشون بقیه ندم استقبال کردم در صورتی که فقط مجبور بودم صبح به صبح لباس یه دایناسور کاغذی رو بپوشم برای در امان موندن. مگه توی جنگل و باغ وحش بودی ؟ بله توی تزی که من بزرگ شدم عادت کرده بودم به محافظت به در امان موندن ..
دو سال قبل کاغذا رو کندم, دایناسور رو تا کردم و گذاشتم گوشه کمد, دو سال چیزایی از خودم کشیدم بیرون بیریخت, بدشکل, بدهیبت, لطیف, نازک و نرم, تُرد و شکننده, سرد و خشک و دور ریختنی, فاسد شده, درخشان و براق, عمیق, سطحی و ظاهری و ... از دیدن تمامشون خوشحالم البته شاید خوشحال اغراق و دروغ باشه, ولی راضی حتما هستم.
برنامه م برای فردا:
نوزده-بیست ساله که بودم اکیپی داشتیم هشت نفره که چهارتا دختر بودیم و چهارتا پسر. هر هفته دور هم جمع میشدیم و نقد کتاب و فیلم می کردیم و مثل کتابخوانی های انلاینی که الان مد شده هر هفته کتابی رو معرفی میکردیم و همه باید میخوندن و خلاصه جزو تغییردهنده گان فرهنگ بودیم و بی نهایت پرشور با ایده های مردافکن جهت بهتر کردن دنیا! بعد مدتی به جمع امان آرش اضافه شد, ده دوازده سالی بزرگتر بود: خوشگل, خوشتیپ و فوق العاده از خود راضی, شرکت مهندسی داشت و وضع مالیش خوب بود و اطلاعات خیلی زیادی در ارتباط با هر چیزی و فرهنگنامه یی بود با دو پا! خیلی با کسی بُر نمی خورد و بیشتر اوقات نگاه بالا به پایینی داشت. برعکس آرش ما همگی دانشجو, بی پول, بی ماشین, بیکار و نیشمون مدام باز بود. تغییردهنده گان دنیا بودیم ولی بیشتر به نظرم میاد دنیای اسباب بازی و پلاستیکی مدنظرمون بود ولی آرش توی دنیای واقعی بود.
خصوصیات آرش کم کم عوض شد, از ماهی یک بار هر هفته می اومد, بیشتر می خندید و خوشحال بود, شروع کرد مدام پیشنهاد بیرون دادن و باورنکردنی شده بود! یه بار گفت : ثمر عکستو توی گود ریدز به مامانم نشون دادم و خیلی خوشش اومده و دوست داره حتما ببینمت! منم دستای پفکی و نوچم رو لیسیدم و آخرین دندونم از قههقه دیده شد و یادم نمیاد ولی قطعا حرف چرندی بارش کردم.
هقته قبل که منتظر وارد شدن به سالن سینما بودیم توی فاصله نه چندان دور چشمم به آقایی افتاد بی نهایت آشنا و دقیقا اونم داشت نگاه میکرد ولی کاملا آشنا! یه دفعه یی سرچ انجین مغزم آرش رو پیدا کرد و باورنکردنی بود چون کاملا یه مرد جا افتاده و حتی بیشتر از سنش شده بود و من انگار روحا هنوز توی حالت لیسیدن انگشتای پفکی بودم! حواسم رو پرت کردم که یعنی نشناختم و دست سونیا رو کشیدم که بریم قهوه بخریم. به محض بیرون اومدن شاخ به شاخ شدم با چشماش!
بدون سلام و احوال پرسی گفت سنت جای بیشتر شدن کمتر شده و من خندیدم. فقط نگاه میکرد عجیب, طولانی بدون پلک زدن و در لحظه نگاش سرد و گرم میشد. گفت بیشتر از هزار بار بهت نشون دادم چقد مهمی واسم ولی هیچ وقت حواست نبود همیشه توی یه دنیایی بودی که بقیه نبودن و کسی رو راه نمی دادی! چرا ؟ واقعا نفهمیدی؟
هیچی نشد بگم چون خانمش اومد و منم برای هزارم لبخند زدم و تموم شد. اومدم بگم آرش جان, می دیدم و می فهمیدم ولی اون سال ها شبیه کسی بودم که رفته دیدن کارتون سیندرلا و همه دارن برای سیندرلا خوشگل و تو دل برو و مهربون غش و و ضعف میکنن ولی من عاشق نامادری سنگدل و بی رحمش شده بودم!
هر روز صبح بهش زنگ میزنم, مگه اینکه حالم خیلی درب و داغون باشه که هیچ جوره نتونم ادا و اصول دربیارم. طبق معمول امروز صبح زنگ زدم نیم ساعت چرت و پرت میگم که بخنده و سرحال بشه, سر جریانی اعصابش بهم ریخته ولی آروم حرف میزنه و سعی میکنم موضوع رو واسش حل کنم. یه دفعه های های میزنه زیر گریه ! میدونم قطعا واس پمپ آب و فشار کم آب نیست که گریه میکنه, گریه اش دردناک و از سر دردمندی طولانی مدت سر تا پاش هست. متاستاز استخوان همه جا را زده و جایی نمونده که سالم باشه. هر روز با استرس اینکه نکنه بدتر شده باشه, نکنه جای دیگه رو درگیر کرده باشه می گذرونه. صدامو نمی تونم کنترل کنم ولی بعد چند ثانیه بازم شروع میکنم به جفنگ گفتن انقدر میگم که دوباره میخنده.
از دلسوزی کردن بیزارم, دلم نمی سوزه که ذکر مصیبت راه بندازم توی سر خودم واسش. از طرف دیگه به پتانسیل آدما ایمان دارم به جمع و جور شدن تیکه پاره های ریخته شده این طرف و اون طرف, فقط گاهی اوقات شتاب جریان حوادث یا انقدر تند میشه که سر جات فریزت میکنه و گاهی انقدر کند میشه که احساس میکنی گذاشتنت وسط ماهی تابه و زیر گاز کم و توام حسابی جلز و ویلیز میکنی.
الان انگار ماه هاست بو و صدای جلز و ویلیز میاد و کسی نمیاد زیر گاز رو خاموش کنه