نور من

بیشتر از پونزده سال قبل کتاب عقاید یک دلقک رو خوندم و از کل کتاب یه جمله بود که توی آخرین سلول مغزم نشست. جمله ساده و بدون معنای جانبی خاصی ولی در دسته بندی چیزهایی قرار میگیره که " من " داخلش خیلی زیاده و قاعدتا فقط اون " من " لذت کامل میبره. توی تمام این سال ها بدون اغراق هفته یی نبوده که این جمله جلوی چشمام نیاد, نیاز دارم جایی رکوردش کنم, انگار نهایت استیصال جنس آدم را بدون طمطراق و دارک بازی اضافه و گندکاری بیش از حد نشون میده ,  وقتی توی ذهنم مزه مزه ش میکنم میفهمم چی توی ادبیات بوده که تمام سالها تنها نقطه روشن زندگیم بوده و تنها طنابی بوده که از هر جایی از هر چاهی تونسته بیرونم بیاره تا یه بار دیگه آفتابو ببینم. این ترکیب فوق العاده کلمه های چشمک زن قلبم رو نرم کرده و میکنه همیشه تا ابد.

هیچ

به هیچ فکر کن

بلکه تنها به دلقکی فکر کن که در وان حمام اشک می ریزد و قطره های قهوه روی دمپایی هایش چکه میکند

قلعه متحرک

هرچقدر زمان بیشتری می گذره و سنم بالاتر میره, و هرچقدر که موقعیتای مختلف رو تجربه میکنم بیشتر به این درک میرسم خوشبخت ترین آدما کسایی هستن که توی آخرین طبقه روحشون قلعه منحصربه فردی از علایق شخصی خودشون درست کردن و مطلقا به هیچ کس اجازه ورود به اونجا رو نمیدن. بسته به تیپ شخصیتی هر آدمی میتونه یه قلعه از مزخرف ترین و منحط ترین چیزا تا فوق العاده ترین و ارزشمندترین دلبستگی ها درست کنه و قطعا بدون قضاوت و از سطح بالاتر هر دو قابل احترام اند. هرچقدر بیشتر میگذره بیشتر میفهمم باید جایی رو داشت که پای بنی بشری بهش باز نشه و باید کارهایی رو انجام داد فارغ از ارتباط با دنیای بیرون و آدما, باید کاری, دلبستگی ها و علایقی داشته باشی که ارضا کننده روحت در بالاترین حد ممکن باشه.

توی سن خاصی شروع میکنی به تنیدن رشته های زیادی با دنیای بیرون و به مرور زمان یه پل محکم درست میکنی که وقت و بی وقت میتونی از روش رد بشی و وارد دنیا بشی, وقتی از مقطعی عبور کردی داشتن پل و محکم تر شدنش قطعا عالیه ولی یه جاده فرعی باید کشید به یه جایی دور از دسترس هیچ کس.

زندگی با طعم هویج پخته

هیچ وقت با سوپ خوردن میونه خوبی نداشتم البته به جز سوپ جو که کاملا حسابش جداست. هیچ وقت هیجان و انگیزه یی از خوردن آب رنگی که چندتا چیز دیگه هم داخلش شناور هستن نداشتم مخصوصا اگه سوپ مریضی باشه; همان هایی منظورم است که سبز-زرد, بی نمک و بی فلفل هستن, مزخرف و مجهول الحال. باز در این شلم شوربا چیزی که ضدحال ترین عنصر ممکن است هویج پخته است ! با موشکافی مجبور میشم با حال نزار همه رو رصد کنم و بگیرم و دور تا دور ظرف بچینم و مدام چشمم بهشان میافتد و زور به دلم میاد. میزان نفرتم به بچگی ام برمیگرده, معمولا هر دو-سه ماه یک بار مریضی سختی میگرفتم و انگار یک آدم دیگه از داخلم بیرون می کشیدن و بی نهایت ضعیف میشدم. یک بار که دوباره مریض بودم مامانم سوپ با آب گوشت درست کرده بود که طعمش از هر بار فاجعه تر شده بود! بعد برای خودش و سحر ساندوچ سالمون دودی گرفته بود که آن زمان تازه اومده بود و شدیدا خوشمزه و هوس انگیز! با نفرت به حجم سوپ نگاه میکردم و هویج های بدقواره و از طرف دیگه به دست و دهان آن ها.

از آنجایی که ذهنم درست و طبیعی و شبیه آدمای عادی کار نمیکنه و همیشه همه چیز در مغزم بهم ارتباط دارند امروز احساس کردم از صبح که بلند شدم دهانم مزه سوپ میدهد با اینکه مدت هاست نه مریض شده ام نه مهجول الحالی خورده ام! به نظرم زندگیم شبیه سوپ مریضی شده و از بد روزگار هویجش رو هم دو برابر مواد دیگه داخلش ریخته اند درحالی که بقیه در حال گاز زدن به سالمون های دودی اند ..

Merry-go-round



https://soundcloud.com/kaijuken7/la-vie-en-rose-louis-armstrong?utm_source=clipboard&utm_medium=text&utm_campaign=social_sharing


از بچگی یکی از آرزوهام این بود سوار این چرخ و فلکا بشم, یادم نیست چند ساله بودم ,شاید هشت نُه ساله, وقتی فیلم فیس آف رو دیدم. اول فیلم پسرش سوار چرخ و فلک بود و وقتی اومد پایین آروم دستش رو عمود روی صورت پسرش کشید, یه حرکت خیلی ساده بود ولی من عاشق اون حرکت شدم و بیشتر از اون چرخ و فلک.

همیشه خواستم سوار یکی از اینا بشم دقیقا مدلی که توی فیلمای خارجی بود اسبای رنگی و خوشگل و رویایی, یه موزیک ملایم پخش میشد و منم در نهایت رضایت از زندگی و دنیا بودم و هر چند ثانیه یه بار برمیگشتم پشت سرم رو نگاه میکردم و یه لبخند ملیح عاشقانه تحویل پشت سری میدادم. بعد می اومدم پایین و بارون میزد رگباری. قبول دارم آرزوی چیپ و ضایعی به حساب میاد ولی زردتر و خزتر از اینم دارم, از میزان فاصله رسیدن به این آرزو اگه بگم دستش رو دارم که روی صورت طرف مقابل بکشم و موزیک رو هم دارم. نزدیک ترین تجربه به این آرزو, بچه که بودم یه پاساژ بود که اولش یه دونه فیل آبی بود و یه سکه مینداختی و تکون می خورد, خب خیلی دقیق شبیه نیست ولی با اختلاف میشه قبولش کرد.

هلو چوبی

یکی از قسمتای سریال مدرن لاو در مورد دختری هست که شخصیت بای پولار داره, با وجود اینکه تو حرفه ش آدم موفقی به نظر میاد ولی زندگی فوق العاده آشفته یی داره. چند شب قبل که برای بار n ام  افتاده بودم توی قعر جهنم و در حال دست و پا زدن بودم دقیقا داشتم این قسمت رو میدیدم و بی اندازه وضعش واسم آشنا اومد و انگار برای منم مثل لکسی, بعد از مدت ها فیل پاهاش رو از روی قفسه سینه ام برداشت. به عنوان شخصی که سال های سال با بحران روحی و نوسانات خلقی شدید زندگی کرده و از ترس و خجالت هیچ وقت نمی تونسته درست ارتباط برقرار کنه, یا زودتر خودش دررفته یا آدما رو دربرده می دونم ارتباط برقرار کردن چقدر سخت و پر تنش با این تیپ آدم هاست و ذره ذره حالش رو درک می کردم. هیچ کسی در مورد مشکل لکسی چیزی نمی دونست یعنی خودش از ترس قضاوت شدن هیچ وقت نگفته بود تا درنهایت برای دوستی تعریف میکنه و وقتی داشت تعریف میکرد های های گریه میکردم چون با بند بند وجودم این حس رو درک کردم که چقدر آدما قضاوت میکنن, چقد بیانیه صادر میکنن و برچسب و انگ بهت میزنن جای اینکه فقط گوش کنن, فقط بفهمن و درک کنن.

از اون عجیب تر مطمئنم خودم برای آدمایی که خواستن توسط من درک بشن همین طوری وحشتناک و مزخرف بودم, قضاوت گر و بدتر کنترل گر. خواستم ریموت حال شخص مقابل رو بگیرم دستم و برنامه ذهنی اش رو عوض کنم در صورتی که آدما توی شرایط استیصال فقط و فقط و فقط میخوان فهمیده بشن, با ترس و لرز فقط میخوان تمام نقاط روشن و تاریک شون دیده بشه و روح شون نوازش بشه, مورد محبت و حمایت قرار بگیرن نه البته محبت اغراق شده و گل درشت و ترحم. هیچ کس مطلقا هیچ کس مسئول حال بد کسی نیست هیچ کس نیازی نداره آدما شنل قرمز تنشون کنن و تو رو محکم بگیرن توی بغلشون و با سرعت نور ببرنت توی جایی که گل و بلبل هست و صدای آبشار میاد, تو فقط میخوای وقتی رشته های روحت رو آروم آروم  توی معرض دید میذاری, قبول بشی و بشنوی من قبولت دارم. همین کافیه.

آخرش لکسی با درد به دوستش گفت واقعا حالا که فهمیدی من این مشکل رو دارم حاضری بازم من دوستت باشم؟ حاضری با من کافه و رستوران و بار بیای؟ حاضری با من سینما بیای؟

حاضری؟!

تو حاضری؟!