ریتم

چه کاری رو الان با تمام وجودم میخوام انجام بدم؟

امیدوار بودم یه آپشنی بود میتونستم بزنم فصل بعدی زندگیم نشد قسمت بعدی دیگه اصلا نشد چندتا صحنه بعد از این! ببینم واقعا خبری هست یا همه ش همینه!

نخ های نامرئی

گاهی اوقات که با صداقت و عمیق تر نگاه میکنم احساس میکنم روابط در هر زیرشاخه یی که قرار بگیرند, روابط خانوادگی, روابط دوستی, روابط اجتماعی و نهایتا عاطفی صرفا برایم یه سری نخ هستند که پاهام رو روی زمین وصل نگه می دارند. حالا گاهی این نخ به باریکی نخ دندون میتونه باشه گاهی به ضخامت و قطر یک طناب ولی نهایتا تمامی اشان قابل انقطاع اند! در تمام مراحل زندگی حتی جاهایی که عمیقا شبیه موجود زبان بسته زخم خورده و درد کشیده یی بودم لحظه هایی احساس می کردم این نوع درد کشیدن خودخواسته است و جوری که انگار خودم هم نخوام بفهمم فقط آخرین لایه پوستم میخواهد به زمین متصلم نگه داره وگرنه بُریدن این نخ ها و طناب ها به ثانیه یی برایم بند است! با وجود لذت عمیقی که در هم نشینی با آدم ها وجود دارد, با اینکه صحبت کردن و شنیده شدن و شنیدن سایرین در تمام زندگی برایم بی نهایت ارزشمند بوده, ولی روی دیگر قضیه نه دقیقا ولی با ضریب خطای کمی در نهایت ناباوری و تاسف انگار همین است

آقای ماهی

با ابروهای بالا انداخته از تعجب پرسید دقیقا شبیه کیه ؟ هرچقدر فکر کردم کسی به ذهنم بین اطرافیان نیومد که شبیه ش باشه. گفتم تو اگه بخوای لی لی رو برای کسی که تا حالا ندیدش تعریف کنی که کاملا بفهمه چجور آدمی هست و تو چقدر دوستش داری چه میگی ؟ یه کم فکر کرد و با خنده گفت میگم شبیه شیک نوتلا می مونه, مهربون غلیظ, شیرین و دلت رو هم اصلا نمیزنه شیرینیش چون سرده, ترکیب همه اینا میشه لی لی جون.

یه کم فکر کردم بعد گفتم اون رسپی ماهی من درآوردی که تازگیا درست میکنم رو خوردی خوشت اومد ؟ گفت آره محشر بود, گفتم خب اونم دقیقا شبیه ماهی مرنیت شده می مونه که روش برگ بو میذارم و پُر زیره سیاه میکنم تا آماده شه. میخنده میگه فهمیدم پس آدم گوشت سفتیه ولی وقتی ام پخته میشه بو و مزه ش خیلی خوب میشه.


مرور کردن

سال هاست از جمع کردن هر چیزی که مربوط به نیمچه خاطره یی از گذشته باشه بیزارم, هر چیزی مربوط به آدم های امن نازنینی بود که از دست رفتند را از بین برده ام و شاید هنوز یک تکه چیزی جایی قایم کرده باشم که خوشبختانه چون زیر خروارها وسیله دیگر است عملا دسترسی اش غیرممکن است. چیزهایی هم که متعلق به کسانی بود که در زندگی خودشان هستند ولی در من نیستند که کلا بیرون داده ام. با کمال تاسف این شامل عکس ها و فیلم ها هم میشود که بعدها فهمیدم اشتباه کرده ام و باید برای رکورد کردن بهتر آن فضای فکری و احساسی و بخارهای مسموم مزخرف که مدت ها تنفسش می کرده ام نگهشان میداشتم که دیگر اگر تار و پودی از کلاهم آن اطراف افتاد سمتشان هم نروم.

دیشب که آخر مهمانی"سفید" عکس های ده پانزده سال اخیر را نشانم میداد تمام مدت فکر میکردم هیچ وقت قسمت خوب ماجرا را ندیده ام; انقدر دنبال درس گرفتن و تربیت کردن خودم بوده ام که لذت بردن و دیدن خوشی ها یادم رفته, یا عادت به ندیدن دارم یا از چشمم افتاده یا فکر میکرده ام بی اهمیت و پیش پا افتاده است و قرار است بارها و بارها یک سری حال های خوب و پناهگاه های روح دوباره تجربه شوند. دیشب با دیدن تمام آن لحظه ها خودم را جور دیگه یی دیدم بی قضاوت, بدون دید نقادانه و به چهار میخ کشیدن خودم. یادم آمد چقدر دنبال فرار کردن از خودم بودم و همیشه دلم میخواست جایی بروم که خودم را دربست جا بگذارم و دربروم و فقط نباشم, ولی حالا که آن ثمر سال های بی طعم و رنگ را میبینم بی نهایت دوستش دارم با وجود تمام حماقت ها, با وجود تمام نفهمیدن ها, قدرندانستن ها, اشتباهات ریز و درشت, از چاله با سر توی چاه شیرجه زدن ها.

چقدر خوشحالم از دوباره دیدن سال های قبلم حتی با وجود اینکه بدترین متد را برای تاب آوری آن زندگی انتخاب کرده بودم

حال

به خوبی های گل درشتِ مزخرفِ اغراق شده پر توقع با انتظار برگشت خجالت آوری که دارم نگاه میکنم