یک تکه زندگی

چرا بعضیا دوست دارن شبیه رسپی کیک زندگی کنن ؟! چرا فکر می کنن زندگی دقیقا تشکیل شده از یه سری مواد ثابت هست که توی هر مرحله باید با دقت اضافه بشه و اگه اینطوری نباشه زندگی شون پف نمی کنه, خمیر میشه, سفت میشه, غیرقابل خوردن میشه و باید زدش به دیوار !نگاش میکنی می دونی الان تو مرحله جدا کردن سفیده از زرده ست یا آهان الان داره آرد الک میکنه و بعد میشینه واست با افتخار از دستاوردای زندگی اسفنجی اشم میگه !

ته تهش زندگیت یه کپی هزار بار زده شده از روی دستور تهیه بقیه ست که همه جلو روت بهت میگن به به ولی به زور چایی قورتش میدن.

خاطره لاغر دوست داشتنی

دیشب خواب یه دوست خیلی قدیمی رو دیدم کسی که بیست سال قبل و توی نوجوونی همه وجودم بود, یه نور براق پررنگ از روی قلبم رد میشد با هر روز دیدنش. دیشب بعد سال ها حرف زدنش یادم اومد, اداهاش, دست های استخوانی کشیده اش, اندام لاغر و بلندش با لباس های لیمویی و نعنانیش و چقدر همه چیز دست نخورده و صاف مونده بود درست مثل زمان بودنش. صبح با بهترین حال ممکن بلند شدم و قلبم بعد مدت ها گرم شده بود.

توی ذهنم ناخودآگاه مقایسه اش کردم با کابوس ها, آدمایی که دیدنشون حتی توی خواب مثل یه ماده لزج چسبناکه که انگار تا ابد بهت چسبیده و کنده بشو نیست. یاد وقتایی افتادم که عذاب توی خواب از بیداری هزار بار شدیدتره و صبح که بلند میشی توی گلوت و دهانت ته مزه تلخی میاد و تمام انرژی روزت صرف فکر نکردن به اون آدما و خوابت میشه. بعد ولی فکر کردم حتی این کابوسا حتی لمس کردن اون ماده غلیظ نفرت انگیز یه زمانی جایی توی زندگی من بوده اون لحظه ها بخشی از اتفاقای داستان من بوده نه کس دیگه و به نظرم اومد هردوتای این خوابا مثل بچه های آدم می مونن بچه اهل و نااهلت, بچه خوب و شسته رفته ات و بچه گندکاری بالا آورده ات, جزئی از من, تیکه های هموار و ناهموارم که بزرگشون میکنی و رها, یکی وقتی بهت سر میزنه حال خوبشو رو میاره یکی بدبختی و مصیبت هاش, ولی هر دو رو با روی باز قبول میکنی و دوباره رها که برن ..

قهرمان تابستان: آیس تی با پشن فروت الکی

حالا که چیزی نمانده تا پاییز, باید تشکر جانانه یی بکنم از تنها عنصری که روزهای عرق ریزان گرم شلوغ, درهم,  و برافروخته را برایم قابل تحمل و بگی نگی خواستنی که نه حالا,  ولی به یاد ماندنی کرد. تمام تابستان به اضافه سه چهار ماه قبلش در راهروی آزمایشگاه, سالن انتظار شیمی درمانی و دیدن تن های خشک, خسته و ناامید, سالن انتظار رنگ پریده و یخ زده پرتودرمانی و دیدار با انواع و اقسام روح های سفیدپوش سر شد. هر روزش شبیه آتش فشان فعالی بودم و بعید می دانستم به شب برسم و کسی را له نکنم, در کمال ناباوری تقریبا یک نفر میان تمام آشنایان و دوستان دور و نزدیک حتی یک بار کلمه یی جمله یی حالی که روانت رو آسوده کنه نگفت و نپرسید و به قول کسی " آدم ها موقع بیماری و بی پولی و مشکلات معمولا نیستند چون می ترسند پای خودشان گیر کند در همان باتلاق, انگار بدبختی مسری است". با این وجود وقتی هفته ها و ماه های جان به درکن گذشت و حالا از کمی دورتر به روزهای رفته نگاه میکنم حتی از نبودن و نگفتن و همدردی نکردن ها هم خوشحالم, نه خوشحالی زرد دست دوم لای کتابی, خوشحالی چشمک زنی که حتی خودت هم خبر نداری ولی روحت گهگداری نشانت میدهد.

حتما بعدها که یاد تابستون امسال کنم دومین چیزی که از یادآوریش خاطرم نرم و آرام میشود تو هستی. کشف بزرگ تابستانم " آیس تی با پشن فروت و کمی دارچین" بود که با قطعیت در اینکه اسانس و طعم دهنده هر دفعه داشت و پشن فشنی به جایی نبود طعمش آنقدر خواستنی و ناز بود که همه جوره قبولش دارم; آیس تی جذاب از اینکه در تمام احوال, خستگی ها, خشم های افسار پاره کرده و وارفتن ها, بودی و ترمیم کننده حالم بودی ممنونم, قهرمان امسال.

حفره زمان

یکی از مسیرهایی که به کلاردشت میخوره یه مسیر تقریبا دو ساعته جنگلی توی ارتفاعات هست. جایی که هیچ وقت نرفته بودم و دیدنش یکی از لذت بخش ترین تجربه هام بود, جاده طولانی و پر پیچ وسط جنگل با اختلاف دمای قابل توجه و دو طرفت تا چشم کار میکنه فقط سبزی درختا و مه غلیظ. روزش باعث میشه از زنده بودن و زندگی که تا اون لحظه داشتی راضی باشی شاید فقط برای اینکه رسوندتت به اون نقطه و تجربه کردن یه صحنه با یه سکانس طولانی که با وجود یکنواخت بودن و اینکه تو هیچ کاری برای انجام دادن نداری و فقط توی ماشینت نشستی و میری جلو و اگه شانس آورده باشی بارون بزنه, داری موزیکت رو گوش میدی با این حال توی اون حالت هیچی مطلقا هیچی توی ذهنت نیست انقدر که غلبه فضا روی تو زیاده, به نظرم کم پیدا میشه فضاهایی که قدرت محیط اطرافت انقدر باشه که تو رو فرو ببره توی خودش, انگار درپوشی که وسط فضا بوده رو یه نفر باز گذاشته و فرورفتی داخلش. ولی شبش وهم داره با تاریکی مطلق و سرما و صدای جنگل, پشت اون آرامش و فضایی که معلقت میکرد ضربان قلب بالاتو تجربه میکنی و محیطت بوی ترس میده یه جوری که انتظار داری با هر پیچی که رد میکنی یه چیزی جلوی روت ظاهر بشه که مرعوبت کنه.

 جالب ترین صحنه و نقطه مشترک روز و شبش, جایی که رستورانای جاده یی بعد از نصف مسیر شروع میشن و اومدن تمام درختای دور و برشون رو تا بلندترین نقطه درخت ریسه های رنگی زدن. فکر کن یه دفعه یی وارد یه تونل رنگی بشی و هزارتا رنگ مسیرتو روشن کنه. روزش لذتت رو بیشتر میکنه و انگار داری یکی از خوش ترین خوابایی که نمیخوای بلند بشی رو میبینی و شبش مثل یه نشونه گذاری عمل میکنه از ترست کم میکنه و حساب میکنی چقدر دیگه مونده وارد جاده اصلی بشی !

توضیح نقشه زندگی فی فی

فی فی رو سال هاست می شناسم, شاید اگر بگم حتی بیشتر از خودش خودش رو می شناسم خیلی دور از ذهن نباشه. از آن تیپ کاراکترهایی ست که دوستشان دارم از بس شکل و ترکیب اشان روان و مایع است. گیر و گور شخصیتی یا ندارند یا اگر دارند گره ها را تک به تک باز کرده اند و بعضی را صاف و بعضی جاها را که کاریشان نمی شود کرد همان جور جلو چشم گذاشته اند و نه اصرار دارند تو چشم دیگران فرو کنند نه زیر آخرین لایه پوست اشان قایم می کنند که بعد سال ها وقتی پیدا کردی از ترس چار ستون بدنت بلرزد و ندانی کدام طرفی بدویی, خلاصه یک جورهایی شبیه شیشه شفاف رنگی است با چندتا لب پریدگی واضح و آشکار فی فی جان. همیشه که نه ولی بیشتر وقت ها خندان است اگر مودش را نداشته باشد یا توی چاله جدیدی بیفتد چند روزی پیدایش نمی شود به کل ! حتی هفته ها و یکی دو بار به ماه هم کشیده که نه خبری میدهد نه می گیرد و باید گذاشتش به حالش باشد تا خودش پیدایش بشود. ولی همیشه جایی که باید در زندگی ات باشد انگار بو می کشد, درست سر ساعت و دقیقه که به لب مرز دیوانگی رسیده یی و کاسه چه کنم به دست دور خودت چرخ می خوری پشت گردنت رو مثل بچه گربه یی می گیرد و با نهایتا چند جمله مساله رو جمعش میکند و کاسه شیر جلویت میذارد و سرت را فرو میکند تا صاف بشوی عین همان شیر سرد.

دیروز که توی آشپزخونه ساعت سه عصر و عرق ریزون در حال درست کردن کوهی از پنکیک بود و قیافه ش از گرما و خستگی کلافه میرسید یه دفعه بی مقدمه برگشت گفت می دونی من همیشه تجربه کردن رو از داشتن بیشتر دوست داشتم, من همیشه خواستم تجربه ماجرایی یا اتفاقی یا جایی یا زمانی یا آدمی یا دوستی رو که توی ذهنم دارم و درست کردم داشته باشم ولی هیچ وقت داشتنش رو اینکه محکم بگیرم توی مشتم و بذارم جلو چشمم باشه یا قایمش کنم و از فکر داشتنش روحم پُر و سر ریز بشه نخواستم, فقط خواستم بخوره به صورتم و بگذره.

بهش گفتم خب همیشه که باد بهاری نیست اتفاقا شاید یه سیلی محکم باشه یا شاید بسوزونه یا هرچی اون موقع چی ؟ یا اگه تجربه خیلی خوب یا لحظه های با کیفیتی بود چی ؟

یه دونه پنکیک چندلا می کنه و میذاره توی دهنش و موهای خونه گنجشکیش کج میشه موقع فکر کردن یه طرف (واقعا گاهی اوقات می ترسم الان یه موجود زنده بیفته پایین از توی لونه موهاش چون هیچی ازش بعید نیس) بعد چند دقیقه صاف می شه و میگه هر آدمی یه پلن داره تو زندگی بعضیا صاف و ساده و سرراست و بعضیا هزارتو, من اسم طرح زندگیم رو گذاشتم " داستان کوتاه ". می خوام تجربه چیزی که ذهنم دورش میچرخه رو کسی مثل یه لیوان آب چه گرم چه سرد چه ولرم چه یخ چه جوش بریزه کف دستم; اول مشتم پر از آب بعد ذره ذره بریزه پایین بعد فقط خیسی دستم و بعد خشک خشک بشه و تموم!