کوه ظرف از مهمانی دیشب مانده داخل سینک و روی میز پر از لیوان و ظرف است, بوی غذای شب مانده و ته مانده سوپ و غذا این طرف آن طرف است. لیوان تمیز پیدا نمیکنم و از داخل اتاق ماگی پیدا میکنم و داخل همان قهوه را میریزم و چندشم میشود ولی بعد شانه بالا می اندازم به درک! دو-سوم مهمانی را داخل اتاق یخ کرده با کوهی از لباس نشسته بودم و مقاله را ترجمه میکردم و در دلم بقیه را فحش می دادم که چرا دهانشان را نمی بندند و ساکت نمی شوند, وااای که من از مناسبات فامیلی بیزارم, از این دورهمی هایی که حرف های صدمن یک غاز می زنند و مدام باید لبخند به لب باشم خسته ام, از وانمود کردن اینکه خوش و خرمم در حالی که از خستگی دارم جان میدهم و مدام به ساعت نگاه میکنم که چرا پا نمیشوند بروند حالم خراب میشود. سحر از وقتی مریض شده چندین برابر بیشتر از قبل باعث تحلیل انرژی ام میشود, با همه چیز دلخور میشود, حرف همه را چپه متوجه میشود و مدام با کوچک ترین صدایی داد و قال راه می اندازد و هر دو روز یک بار که میبینمش احساس میکنم به اندازه هزار سال خسته ام میکند. صبح مقاله را نگاه میکنم و نمیدانم چرا انقدر چپر چلاق ترجمه کرده ام که مطمئنم دکتر الف وسط فرق سرم خواهد کوبید و دلم التماس کنان میخواهد خوشش بیاد و کم ایراد بگیرد و تا قبل فروردین ارسالش کنم. موزیک پخش میشود از کمانچه نوازی های کلهر است, از فکر اینکه مَرد چرا ترکیب وجودی ات انقدر جذاب است اعصابم بیشتر بهم میریزد. گاهی اوقات دلم بدجور هوس سیگار میکند و اینکه شش سالی است یک پک نزده ام جزو معدود افتخارهای زندگی ام هست ولی پَک احوالاتم این روزها بدجور می طلبد; یاد یکی از شعرهای حسین پناهی می افتم: ولی تو عزیز من جای سیگار آب پرتقال بنوش. هرچند میزانسن احوالم بهم میخورد و وجه ام با ماگ کثیف چند روز مانده قهوه و کمانچه یی که میشنوم زیاد جور درنمی آید ولی آب چندتا پرتقال تو سرخ را میگیرم و از اینکه یک بار دیگر با سیگار نکشیدن به مرگ دهن کجی کرده ام خوشحالم. هم چنان با وجود لزج بودن دلم و از بین رفتن یکی از احساس های پایه ای زندگیم , دنبال دلخوش کنک های کوچکم برای بقا.
دیشب وارد سالن باشگاه جدید شدم, عرض سالن کم بود و طول زیاد با دیوارای سفید تازه رنگ شده, وقتی پام رو گذاشتم روی پارکت های داغ یه احساس لذت عجیبی داشت و از اینکه گرمایش از کف بود خیلی لذت بردم. دلم میخواست برم بشینم یه گوشه چایی بریزم زانوهام رو بغل کنم و چند ساعت از روی زمین بلند نشم. دراز کشیده بودم روی مت و از گرمای کف لذت میبردم و پنجره های بزرگ دو طرف سالن باز بود, چشمم افتاد به دیوار سیمانی خونه روبرویی که پر پیچک قهوه ای و زرد بود و سرمایی که داخل فضا جریان داشت با گرما ترکیب فوق العاده یی بود. چشم هام رو بستم و یه آن احساس عجیبی بهم دست داد, من میدونم چیه ولی قابل توصیف نیست, شبیه این میمونه کسی پرده های ضخیم سیاه رو پس بزنه و بعد سال ها چیزی فهمیدم که خیلی دردناک بود چیزی که حاضر به دیدنش نبودم چیزی که شبیه یه ریشه سفت و محکم تا شصت پام ریشه دونده بود ولی سال ها دلم نمیخواست ببینمش. دیشب اون ریشه چغر بدشکل بدهیبت رو دیدمش. دیشب توی اون فضا توی اون لحظه پذیرفتم .. چقدر قبول کردن یه سری از واقعیت ها رنج زیادی داره, حتی اگه هزارسال گذشته باشه, گذر زمان هیچ چیز رو حل میکنه و هرکی گفت با پشت دست باید زد توی دهنش. بلند شدم موهامو ریختم توی صورتم که اشکم دیده نشه و وقتی اومدم از باشگاه بیرون احساس کردم قلبم که شبیه مشت گره کرده بود سال ها بالاخره باز شد, باز شده ولی خسته و آزرده
امروز داشتم با ستایش صحبت میکردم, دخترک بانمکی است با لهجه زیاد و بسیار شیطون و خنده رو. ده سالی از من کوچیکتره و یکی-دو سالی است ازدواج کرده, شنیده بودم مدتی از همسرش جدا زندگی میکرد و به مشکل خورده بود ولی دوباره برگشته. سر حرف رو باز کردم ببینم جریانی از توش درمیاد برای داستان کوتاه بعدی ازش استفاده کنم و گفتم ستایش راضی هستی از زندگیت؟ گوش هام رو حسابی تیز کردم و مغز همیشه فعالِ حرافم رو برای چند دقیقه خاموش کردم تا بتونم حرف هاش رو نگه دارم و بعدا سر فرصت یادداشت کنم. داشت ذره ذره چایی میخورد و چند لحظه سرش رو بالا نیاورد و چیزی نگفت, دوباره سرش رو که بالا آورد تمام شیطنت و بازیگوشی اش شبیه ظرف مربای خوشمزه یی که کسی انگشت کشیده باشه دور تا دورش و چیزی باقی نذاشته باشه ته کشید و رفت انگار از اول هیچی نبوده! گفت ثمر خانم زندگی میکنم ولی دوستم نداره دلش پی دل من نیست.. ناخوداگاه ذهنم به سرعت شروع کرد به کار افتادن و گشتن و دور زدن و از نقش روبروش اومدم بیرون رفتم کنارش نشستم و گفتم این چشم و حالت آشناست .. بقیه داستانت رو نگو
اینکه دوستی رو داشته باشی که بتونی در مورد همه چیز عمیقا باهش حرف بزنی, یه موضوعی که افتاده توی تله ذهنی ات رو بیاری بذاری وسط میز و کارد و چنگالمون رو دربیاریم و ذره ذره انقدر ازش حرف بزنیم و تشریح کنیم و رگ و پی رو بکشیم بیرون و ریشه هاش رو دربیاریم و اگه درست شد صحیح و سالم بذاری سرجاش وگرنه بندازیش تو آشغالدونی, یکی از بزرگ ترین خوشبختی های آدمیزاد هست. از اینکه مدام باید یادم باشه چه چیزی رو به کسی بگم چه چیزی رو نگم این بده اون خوبه اون ناراحتش نکنه اون اذیت کننده نباشه نکنه دلش بخواد نکنه دلش نخواد کلافه شدم. از اینکه توی ذهنت مدام پرونده باز کنی و فایل آدما رو سنگین کنی و توی هر حرفی تند تند مغزت فایل رو بکشه بیرون و آنالیز کنی و بعد کلی خودت رو بجوی که چرا فلان چیزو گفتی کلافه ام میکنه.
من توی زندگی روزمره آدم ساکت و کم حرفی ام مگه جاهایی که باید پرسونا داشته باشم که خب مهارت شگفت انگیزی دارم نان استاپ تبدیل بشم به یه آدم دیگه که خیلی بعدش خسته میشم یعنی دو ساعت آدم دیگه یی بودن دو روز استراحت و هیچی نگفتن می طلبه. اگه با کسی احساس صمیمیت و راحتی کنم که معمولا خیلی به ندرت اتفاق می افته کم حرفم و بیشتر دوست دارم واسم حرف بزنه. هیجانی که آدما نشون میدن و حرکات دست و میمیک صورتشون و تن صداشون لذت بخشه خودم خسته ام برای چیزی گفتن, که البته با شنیدن انتقادات فهمیدم باید بیشتر ری اکشن نشون بدم و عین جاده در دست احداث ام الان و دارم سعی میکنم حرف بزنم. وقتی شرایطی پیش میاد که دوست دارم با کسی حرف بزنم و دوست دارم توضیح بدم انقدر هیجان زده میشم و احساس شفافیت میکنم که اگه کسی بهم دست بزنه شبیه ژله بیرنگ دستش از پوستم میتونه رد بشه و بره اون طرف. اما امان از وقتی که نمیتونم به کسی چیزی رو بفهمونم یا متوجهش کنم. امان از وقتی که دوتا حالت باهم ترکیب میشه هم دوست دارم حرف بزنم و بگم هم نمیتونم با حرفام منظور رو برسونم اون موقع است که دلم میخواد دو دستی بزنم توی سر خودم, احساس میکنم کارام و حرفام میشه شبیه دورچین دور غذا که فقط واس جلوه بصری میشینه کنار ظرف و آخرشم ریخته میشه توی سطل آشغال.
گفتم غذا دلم شدیدا دوکبوکی میخواد, دوکبوکی تند.
+ عنوان اسم کتابه