I have crossed oceans of time to find you

دوست قدیمی یه ویدیو از آشنا خیلی دوری میذاره مربوط به خیلی سال قبل, اون موقع ها که آدم توی ویدیو واسم دوست داشتنی ترین موجود زنده دنیا بود. پیامش رو میبینم ولی ویدیو رو پلی نمیکنم. صفحه رو میبندم و به پنج دقیقه نمیکشه دوباره صفحه چت مون رو میارم و پنج-شیش باری این کارو میکنم و حواس خودم رو پرت میکنم و وسطش پنجاه میرم تا آشپزخونه قهوه درست میکنم و برمیگردم, سالاد درست میکنم و میخورم و برمیگردم, چندجا تلفن میزنم و برمیگردم و آخرش ویدیو رو پلی میکنم و توی دلم میخندم. به چی میخندم؟! نمی دونم واقعا شاید به هیچ چیز. نه به اون آدم نه به خودم نه به خاطره, من از خاطره و نوستالژی بازی بدم میاد و به نظرم باید زد به دیوار هر چیزی و هر خاطره یی از هر آدمی رو ولی نمیدونم چی باعث میشه از شنیدن صدای شلوغی مهمونی و خنده های اون آدم با کیفیت فیلم برداری افتضاح, دلم رو که فکر می کردم شبیه یه تیکه سیمان آب خورده شده میریزه بهم. ظاهر قضیه رو حفظ میکنم و پیام میدم الان این ویدیو چی بود؟! منظورتو نفهمیدم! آشنا نیست واسم .. بلافاصله جواب میده با یه عالمه خنده -دوتا نقطه یه عالمه پرانتز- میگه به خدا خودمم نمیدونم چرا اینو واست فرستادم! اون لحظه به محض دیدن این ویدیو و این آدم یاد تو افتادم ولی حتی یادم نمیاد چی باعث شد یاد تو بیفتم! فقط یه احساس لحظه یی یه چیزی توی دلم این طرف اون طرف رفت و تو با هیجانت موقع تعریف کردن یه ماجرایی اومدی جلوی چشمام.

گوشی رو دوباره میذارم کنار و بی جواب میذارم و با خودم میگم: یکی دیگه رو میبینن یاد من می افتن! بدبختیش می افته گردن من, آخه لامصب گند زدی به چند روز آینده حالا هی باید دست و پای این یاد افتادن تو رو بگیرم بذارم کنار

قطعه های پازل محبوبم

هر آدمی یه تیکه یی داره که توی ذهنم می مونه یه لحظه یه آن که شکار کردنش یکی از لذت بخش ترین کارا و لحظه هاست. یکی حرکت دستش موقع دم اسبی بستن موهاش جالبه, یکی عادت داره وقتی چایی هنوز داغه دستاش رو حلقه کنه دور لیوان و زود بکشه کنار و بارها این حرکت رو تکرار کنه تا لحظه خوردن, یکی موقع آشپزی یه لنگه پا میشه و میره توی فکر و قاشق چوبی به دست ماتش میبره به کاشی های زیر هود, یکی موقع خط چشم کشیدن چین روی پیشونیش میندازه, یکی موقع اسکرول کردن گوشی یه ابروش رو بالا میندازه, یکی وقتی باقلوا میخوره دستش رو میذاره روی شکمش, یکی وقتی ناراحته زیاد و با سرعت بالا و بی ربط حرف میزنه و مدام فحش میده, یکی وقتی از کسی که دوسش داره حرف میزنه مدام توگردنی قلبش رو با دستش لمس میکنه و آروم میخنده, یکی وقتی سیگار میکشه نفس عمیق بین هر کام گرفتنش میکنه و نشون میده یه حسرتی داره, یکی یکی یکی .. من عاشق این لحظه های آشنای اطرافیانم هستم و مطمئنم یه روزی که برم یا روزی که اونا نباشن دلم برای نبودن و نداشتن آدم ها تنگ نمیشه

برگردوندن نقش ها

پنج-شش ساعت روی صندلی سالن انتظار بخش چهار جراحی زنان نشسته بودم و مشغول نگاه کردن به چهره های خانم هایی بودم که عمل کرده بودند و به تجویز دکتر باید مرتب سر تا ته سالن رو راه میرفتند. به صورت هاشان نگاه میکنم بدون آرایش, چشم های گود افتاده و خسته و موها درهم و بهم ریخته. به ناخن هاشان نگاه میکنم که بعضی ها لاک دارند و بعضی ها معلومه هول هولکی پاکش کرده اند. به سختی و آروم راه میروند و به صورت هاشون لبخند میزنم و از هر چهار-پنج نفر یه نفر نیمچه لبخندی بهم برمیگردونه و معلومه انرژی باز کردن لب هاشون از هم رو حتی ندارند. چشم هامو از خستگی می بندم و چند دقیقه آروم میشم و وقتی باز میکنم سعی میکنم با چشم های دیگه نگاهشون کنم, تک تک شون رو تصور میکنم با لباس های مهمونی و صورت های آرایش کرده و چهره های خوشحال در حال خندیدن و حال خوش. تصمیم میگیرم به هر کدوم چه مدل لباسی میاد و چه رنگی و یه دفعه یی احساس میکنم چقدر همه چیز متفاوت شد, چقدر خوشگل شدن در حالیکه هیچ کدوم از نقش جدیدشون خبر ندارند.

ماهی با قابلیت پرواز کردن

وقتی دیشب ساعت یه ربع به ده زنگ زدی گفتی خونه یی ؟! درو باز کن پشت درم خنده م گرفت. از اینکه از اون طرف شهر کوبیدی توی ترافیک دیوونه کننده اومدی این طرف شهر با دو تا قهوه یی که هنوز داغ بود و یه جعبه و یه بسته که توش گردنبند سبزی بود که چند ماه قبل باهم دیده بودیم خنده م گرفت. وقتی چیزایی که خریدی رو بهم میدی و میری و میدونی نمیتونم حرف بزنم, نباید حرف بزنم حس خوبی بهم میده. از اینکه در جعبه رو باز میکنم و میببینم چیز کیک خریدی چون چندوقت قبل بعد سال ها دلم خواست بخورم و کافه نداشت و نمیدونم چطوری یادت مونده بود و پیام دادی گفتی به خدا تلخ تر از این نبود بالاخره یه نمه شکر همه شون داره خنده م گرفت. از اینکه بین تمام شلوغی و درگیری هات زمان میذاری و حوصله ت رو برمیداری میاری برای خریدن این چیزا یه قلپ امید می افته روی دلم و از به فحش کشیدن آسمون و زمین موقتا دست برمیدارم. یاد حرف یه پسری که اسمش یادم نمیاد افتادم میگفت چرا تو آدم شدی؟! باید ماهی میشدی, اشتباه تو خلقتت شده! تو همیشه در حال لیز خوردن و سُر خوردن و در رفتنی اصلا موندنی نیستی. از اون موقع هروقت خودمو آنالیز کردم دیدم راست میگه خیلی ماهی ام! بعضی وقتا نشونه میگیرم از تو آکواریوم بپرم تو اقیانوس ولی هر دفعه می افتم وسط آشپزخونه و دهنک میزنم یه دفعه یی سر میرسی برم میداری میندازی سر جای قبلیم میگه دوباره بپر ..

توی کاغذ گراف گردنبند این نوشته بود دوسش داشتم.


لباس صورتی خندان

بیشتر از یک سال است که یک عکس از شش ماهگی ام رو میز کارم گذاشته ام, نوزاد بی نهایت سبزه با موهای کم پشت نرم با لباس سرهمی صورتی که رویش خرگوش دارد روی تخت چوبی مربعی خوابیده و دورتا دور تخت از بالا تا پایین چیزی شبیه تور سفید است, نوزاد لبخند از ته دلی زده نمیدانم آن لحظه واقعا خوردن شیر یا لباس نو برای عکس گرفتن یا بغل گرفتن یا اینکه فهمیده به دنیا آمده واقعا برایش انقدر هیجان داشته! به هرحال عکس لا به لای کاغذهای یادداشت رفته بود و اول صبحی کشیدمش بیرون و برای بار هزارم گریه ام گرفت از دیدن نوزاد لباس صورتی. وقت هایی مثل الان که عین موش لای تله موش می افتم و به هر چیزی چنگ میزنم دلم بیشتر برای خنده این بچه تنگ میشود. از تمام توانی که باید جور کنم و همه چیز را راست و ریس کنم حالم بهم میخورد. از اینکه در خانواده ام هر کسی صرفا به فکر خودش و حالش هست و همه باهم سر جنگ دارند کلافه ام, از اینکه شبیه زمین فوتبال و من در نقش توپ باید شوت شوم و همه بدبختی ها و ناله هایشان را بیاورند بگذارند ور دلم خسته ام, دیشب که سحر حرف میزد و گریه میکرد و وسط گریه چارتا داد هم میزد و فحشی به مامان میداد و مدام تکرار میکرد همه حالش را بهم میزنند احساس کردم به جز نقش توپ نقش سیستم نظافت شهری هم به عهده من است فقط تفاوتمان اینجاست مردم سر ساعت معینی آَشغال هایشان را باید دم در بگذارند ولی در خانواده ما هر کسی در هر ساعتی که بخواهد آشغال های مغزش را میتواند روی روح و روان من خالی کند! چرا بقیه فکر میکنند آدم صبور و با درکی هستم؟! نمیدانم کجای زندگی چه غلطی کرده ام که بیشتری ها همین فکر را میکنند و هرچه سعی میکنم کارهای احمقانه بکنم که خلافش ثابت شود نمی شود. از اینکه مدت هاست احساس میکنم وسط بر بیابان مانده ام و هیچ کسی نیست بدجور ترسیده ام. قبلا ها فکر میکردم "این هیچ کسی نیست" فقط از آن افاضات فضل فروشانه و از آن حرف قشنگ های زرورق شده است که آدم ها موقع چس ناله و ادعای کمالات و خودبرتر بینی می گویند ولی حالا میبینم روبروی صورت خودم هیچ صورتی نیست! خانواده عزیز و ارزشمند است ولی متاسفانه زور دارک سایدهای زندگی بیشتر از محبت و مهر اعضای خانواده است, دوست و دایره روابط اجتماعی خوب است ولی حتی بهترین حالت گفتگو کردن با نود و نه درصد آدم ها بی نتیجه است و حتی چند گرم از دردت کم نمی شود و فقط بعد گفتن احساس بلاهتت فوران میکند, نمی دانم چرا ته دلم از فهمیدنش خوشحالم, نمیدانم چرا تازگی ها وقتی همه چیز رو به ویرانی و بدتر شدن می رود ته دلم احساس رها شدن میکند, وقتی کسی را صدا میزنم و بارها صدا میزنم و جواب نمیدهد رنج زیادی میکشم ولی بعد ته دلم خوشحال میشود, احساس شادی دیوانه وار و جنون آمیز از تمام تلاش های بی نتیجه ..