نمی دونم چرا همیشه مامانم که با خاله هام و بقیه حرف میزد قبل تمام مهمونی ها در جواب اینکه غذا چی درست کنیم میگفت غذا که مهم نیست! مهم فقط دورهم بودن و همدیگه رو دیدن! از وقتی خیلی بچه بودم تا همین الان از شنیدن این جمله حرص خوردم واقعا برای من مهم بوده غذا چی باشه اصلا درکی از دور هم بودن ندارم اگه چیزی که میخواد سرو بشه مزخرف باشه یا من دوست نداشته باشم چون عموما نود درصد اوقات نمی تونم یه مهمونی رو تحمل کنم و تمام امیدم از قبل رفتن و حاضر شدن تا موقع رسیدن و گذشت زمان فقط فکر این بوده که غذا و خوردنی چی می تونه باشه! این حرف رو جلوی من نزنید لامصبا!
میخوام نصیحت گل درشتی بکنم: اون روز خیلی پُر کار و خسته کننده بود, بین کارام فقط فرصت کردم ویدیو درست کردن هواپیمای کاغذی رو پیدا کنم و گذاشتم توی هایلات که شب درستش کنم. ساعت یازده با گلو درد و بدن درد و چشمایی که داشت درمی اومد نشستم گفتم ماکزیمم یه ربع زمان میبره درست کردنش و فردا میتونم برای پروژه عکاسی کنم. نشون به اون نشون که ساعت از یک گذشت ولی هنوز درست نشده بود, کلافه ام کرده بود و دلم میخواست کاغذها رو مچاله کنم بگم گور پدرت که درست نمیشی, بارها و بارها فیلمش رو برمی گردوندم عقب ولی درست درنمی اومد تا اینکه یه لحظه فقط برعکس کردم ببینم ظاهرش چطوریه و چرا نمیشه که دیدم تمام این دو ساعت درست شده بوده و هزار بار خرابش میکردم, در صورتی که فقط باید دستم رو برعکس میکردم که شکلش دربیاد.. زدم زیر خنده و بعد پنج دقیقه درست شد, ولی تمام مدت ذهنم درگیر بود اگه ولش کرده بودم اگه خیره نمیشدم و بارها نمیزدم فیلم رو عقب که ببینم چکار کرده اصلا درست نمیشد. خیلی مسئله کوچیک و پیش پا افتاده یی هست ظاهرا ولی برای من که دقیقا تک تک این لحظه ها در حال استیصال و چه کنم چه کنم و دنبال راه حل و نشونه می گردم کاملا جواب سوال هام بود.
دلم میخواد برگردم اون موقعی که تنها دغدغه زندگیم این بود وقتی همه خوابیدن بلند بشم و پاورچین پاورچین برم سروقت یخچال و آخرین تیکه پیتزا یخ کرده رو بردارم تا کسی نیاد بخوره یا بسته چی توز رو زیر تخت قایم کنم و همه که خوابیدن آروم بدون کمترین صدا درش رو باز کنم و تا دونه آخرش رو بخورم و انگشتام رو تک تک لیس بزنم که کسی فردا زودتر از من نره سر وقتش بعد با آرامش پتو رو بکشم روی سرم و خوشبخت از این دستاورد بزرگ با دل خوش گنده بخوابم و از خوشحالی این اقدام بزرگ و جسورانه ریز ریز بخندم تا خوابم ببره.
این موزیک رو گذاشته بود و کپشن نوشته بود "قرار ما جهانِ بعدی زیر درخت به" وقتی شنیدم وسط گلو درد و آب سیب به دست انگار پیترپن نازنین جلو رویم ظاهر شد و دستم رو کشید به سمت Neverland و ناخودآگاه توی دلم گفتم: قرار ما جهانِ بعدی زیر درختان پرتقال ماه آذر
داشتم عدس را با پیاز و سیر تفت میدادم, به محض اینکه زیره سیاه و کاری بهشون اضافه کردم بویی راه انداخت که هوش برنده بود و فکر کردم تا همین چند وقت قبل روایت های ساده زندگی خودم و بقیه به چشمم نمی آمد. بیشتر نمایی از یه زندگی لاجون تکراری بود. من همیشه از آن هایی بودم که دنبال اتفاقات اعجاب آور و هیجان انگیزند. همیشه همه چیز باید ماکسیمال باشد, همیشه همه چیز باید هشت وجهی باشد همیشه همه چیز در زندگی باید مکعب روبیک باشد همیشه همه چیز باید پر از رمز و راز و کشفیات باشد. همیشه باید خودم را دربدرانم که معماهای پشت صحنه را حل کنم. چند ماهی و حداکثر یک سالی میشه سادگی ها را میبینم و این سادگی برایم اعجاب انگیزتر و هیجان انگیزتر است. این گوشه کنارهایی که بو و رد سادگی می اندازند, آدمایی که تلاش میکنن به چشم نیان ولی زیبایی و جذابیت شون چند برابره, جاهایی و چیزایی که خیلی معمولی و ساده و حتی بی ظرافت و گاها زمخت هستن ولی چیزی رو توی خودشون مخفی کردن که محال توی نگاه اول بیننده بتونه متوجه اش بشه, باید جذبش بشی و زوایاش رو ببینی تا بعد واست از اون چیزی که پنهان کرده رونمایی کنه.