اثر هنری در چهار سالگی

از این نقاشی سی سال گذشته, امروز مامانم یک بسته زیر بغل زده آورد واسم با تمام آثار هنری که خلق کرده بودم و نوشته های دوران دبستان. من عاشق نقاشی بودم و چون مامان نقاشی میخوند اون سال ها تمام مدت توی گالری های مختلف و کف استودیوهای دوستاش می گذشت. توی تمام خاطراتم مدادرنگی و کاغذ هست. عاشق این شخصیت بودم هر چیزی که کشیدم بدون استثاء یه جایی یه کنار گوشه یی این موجود جذاب هم هست توی حالت های مختلف و رنگ های مختلف. اینو توی چهار سالگی کشیدم امروز صبح که بعد سال ها نگاهش کردم یه تیکه جدا مونده از خودم وصل شد به جونم. من همیشه همین اندازه شلوغ و خط خطی و پُر از رنگ بودم, هنوزم این موجود جزئی از من بزرگسال که فقط خجالت میکشیدم بقیه بفهمن دارمش, امروز صبح بعد سال ها احساس کردم یکی از مهم ترین تیکه های خودم اومد سرجاش قرار گرفت ..


گندم زار

ساعت چهار صبح از خواب پریدم و کورمال کورمال با چشم نیمه باز دنبال گوشی گشتم و آهنگ ستار" بوی موهات زیر بارون" رو دانلود کردم, وقتی نوجوون بودم موقع شنیدن این آهنگ احساس عجیبی داشتم, درد توی قفسه سینه و مور مور شدن بود. آهنگی بود که اون موقع حس می کردم کف بین کف دستم رو گرفته یا فالگیری قهوه مو داره نگاه میکنه و چه دقیق داره میگه, ولی سال ها بود گوش نداده بودم, تمام آهنگ بی نظیره ولی با ذهن خسته و خواب آلود هزاربار میزنم روی یه تیکه " رگای آبی دستات" دوباره سه بار ده باره فقط ترکیب این سه کلمه, این همه لطافت نادیده و به ظاهر ساده و بی اهمیت دیوونه کننده ست واسم. میخوابم یادم میافته داشتم خواب رشت رو می دیدم. یادم باشه دفعه دیگه رفتم رشت توی ماشین اینو گوش بدم

خوشحالیم شما هستید

گوشی را با زنگ اول برمیدارم تحمل شنیدن صدای زنگش را ندارم, زودتر برمیدارم که زودتر تمام شود. دندان هایم را محکم روی هم فشار میدهم که حرفش را بزند. نمی دانم با چه سرعتی و چقدر سر تا ته خانه را راه میروم و حرص میخورم و با خودم فکر میکنم چرا تمامش نمیکند! ماه هاست فقط همین حرف ها را می شنوم که صدای پدومتر که تارگت امروز را زدی می آید به صفحه نگاه میکنم و توی دلم التماس میکنم زودتر قطع کند و توی دلم می گویم تحمل شنیدن صدایت را ندارم! سنگدلانه است یا بی رحمانه یا خجالت آور نمیدانم! فقط با تمام وجود میخواهم جایی بروم که خانواده ام را نبینم, صدای دردناک سحر و دردی که جانش را میجود کلافه ام کرده, اینکه هر روز صدای جان دادن کسی را بشنوی خسته ام کرده و تنش ذهنی ام تمام نمیشود از اینکه مدام بین بیرحم بودن و بی تفاوتی و همدلانه رفتار کردن با خودم گیر کنم خسته ام. صدای علی و مشکلات بی پایانش و حرص خوردن هایش و مشکلاتی که بچه ها هفته ای هفت روز با خودشان به خانه می آورند و من چون برچسب صبور و عاقل خورده ام باید بشنوم دیوانه ام کرده, صدای مامان که از این مهمانی به دیگری می رود که همیشه حاضر و آماده است و رد بوی عطرش همه جا راه می افتد و زودتر می رود که صدای غر زدنم را نشنود و ترجیح میدهد حرف هایش را با تلفن زدن بگوید که میزان درگیری کمتر شود, در جواب داد کشیدن ها و حرص خوردن ها برمی گردد میگوید: تو بالای سر کاری باشی خیلی بهتر است زود جمعش میکنی با آن صدا و زبانت! چرا احساس میکنم من را شبیه ننه قمرهای چادر به کمر زده میبیند که فقط جیغ و داد میکنند! و صدای پدر که فقط آه و ناله و خستگی و بیچارگی ازش چکه چکه میکند و کسی نداند فکر میکند بدبخت تر در عالم مثلش نیست ختم ماجرای مصیبت نامه خانواده است. یاد دیالوگ آن فیلم افتادم "به خدا من به عالم و آدم حق میدم نمیدانم چرا یک نفر پیدا نمیشه به من حق بده"

زندگی ام چنان شلوغ و درهم است که دایناسور را وسطش پرتاب کنند گم میشود و از گشنگی و تشنگی تلف میشود. تنها نقطه روشنش که از اول هفته چشم میکشم کلاس داستان نویسی آخر هفته هاست که احساس میکنم کسی بال به پشتم می چسباند حتی اگر بال هایش با پنبه درست شود حتی اگر چسبش از آن چسب های آب دهانی وارفته ها باشد, باز هم در این وانفسا بال است, دلم میخواهد برم بگویم آقا خواستید برای ترم بعد تبلیغ کنید بدهید دست ما با شعار: راستش را بخواهید وسط جهنم زندگی ما مثل آب یخ عمل میکنید,

p.s: عکس پروژه این هفته است, نه وقتش را داشتم نه حوصله اش را و فقط کلاه به سر را یک ربع درست کردم و بین پنجاه فریم یک شکل این را فرستادم, آخر شب نگاهش میکنم و نمیدانم کجایش شبیه آدم برفی است! بیشتر شبیه خودم شده وسط برهوت زمستان, سیاه با چشم های از حدقه درآمده


طعم جدید

برای اولین بار فرنی نیمه داغ میخورم در حالیکه روش رو پُر از دارچین میکنم, طعم ساده و نرمی داره که توی دهن آب میشه و غلظتش رو دوست دارم, انگار از لُپ بچه تازه از حموم بیرون اومده الهام گرفته شده. دانیال با تعجب میگه مگه از پشت کوه اومدی چیز به این سادگی رو تا حالا نخوردی؟ فکر میکنم نه تعمق میکنم(همیشه عاشق این بودم بالغانه و سنگین حرف بزنم و قلمبه سلمبه, بد شد که نشد یاد بگیرم) میگم شاید پشت کوه بودم خودم خبر نداشتم, ولی مدل زندگی کردنم بیشتر نشون دهنده این بوده که کوه جلوی چشمام بوده چون همه چیز سفت و سخت و زاویه دار بوده واسم. از تمام چیزایی که تمام سال ها با پوف پوف کردن نگهشون داشتم و دوستشون داشتم بیزار شدم, لگد میزنم زیر همه شون بریزن پایین.

برعکس ترین خنده لاغر در ساعت دوازده و سی دقیقه شب اواخر آبان

پشت چراغ قرمز تمرین لبخند زدن میکنم, یعنی یک دفعه یی می افته توی سرم که چرا نمی تونم بخندم! هر کاری میکنم عضلات صورتم باز نمیشه و لب هام در بهترین حالت و بیشترین تلاش و فشار به زور فقط کمی جا به جا میشه! یاد مربی توی باشگاه میافتم که بیشتر جلسه ها میزنه روی شونه ام, انقدر صورتت رو مقبض نکن! مامانم همیشه میگه اخم نکن, برو بوتاکس بزن کلی چین روی پشونیت افتاده از اخم کردن!  یه کاری با صورتت بکن دیگه! پشت چراغ قرمز یه کاری با صورتم میکنم ولی تکون نمیخوره! واقعا خندیدن حتی لبخند زدن ساده واسم سخته, بعضی روزا خیلی بیشتر. فقط توی ذهنم میاد الان به چی بخندم! همین " به چی " همین " که چی " های همیشگی. همیشه وقتی همه سرشون توی گوشی و دارن قهقهه میزنن با حسرت نگاهشون میکنم و تا حالا چند بار از فضولی گفتم میشه منم ببینم (چقدر بدم میاد کسی به خودم اینو بگه) به محض اینکه دیدم در جواب اینکه خیلی باحال بود؟ با تعجب میگم آخه به چی توی این داشتی می خندیدی! بقیه به چی می خندن؟!

تا دیشب که یک گیف در حد دو ثانیه میبینم طرف بستنی شکلاتی سفارش میده و بستنی به جای روون اومدن با دیلی و خیلی آهسته و با ضخامت زیاد میاد بیرون! از خنده قهقهه میزنم بارها نگاهش میکنم و با همه وجود میخندم بعد یک ربع میزنم زیر گریه! خودم باورم نمیشه چرا گریه ام گرفت؟! ناخودآگاه یاد ده سال قبل افتادم و مجبوب ترین داستانی که شنیده بودم, یه مورچه عاشق یه مورچه دیگه شده بود و روزها میرفته بالای فنجون و با حسرت به مورچه که توی فنجون بوده نگاه میکرده و کلی درد و رنج عشق میکشیده و ... خلاصه یه روز که میره لب فنجون بشینه میبینه اِاِاِ اینکه مورچه نبوده تفاله چایی بوده! حالا می فهمم دیدن بستنی شکلاتی منو یاد داستان مورچه ها انداخت, خیلی جاها توی زندگی ظاهرا بستنی شکلاتی سفارش میدی ولی باطنا نقطه مقابلش رو تحویلت میدن! اشتباه توی نوع سفارش بوده؟ اشتباه تایپی بوده؟ فاکتورا قاطی شده؟ ظاهرش غلط اندازه بوده؟ به هرحال نکته اخلاقی یا بستنی شکلاتی سفارش نده یا دقت و توجه زیادی رو مبذول بدار, یا یاد بگیر درست لبخند بزنی یا سر سه ماه برو بوتاکس بزن, ثمر نباشید!