اختاپوس نارنجی محبوبم


از روزی که این پتو رو دیدم دلم واسش رفت, روزی چند بار نگاهش میکنم و حسرت نداشتنش رو میکشم. دلم میخواد باشه و بکشم روی سرم و هروقت حالم بد و مزخرف شد تغییر ماهیت بدم به اختاپوس



wow

نیاز دارم یک نفر باشه از لحظه یی که چشمم رو باز میکنم و هنوز میخوام از تخت بیام بیرون شروع کنه بهم امیدواری دادن و از محاسن و کمالاتم تعریف کردن. هر لحظه بهم بگه آفرین! برو جلو تو از پسش برمیای, برو مرحله بعدی, چقدر کارت خوب بود. حتی از اون واووو های انگلیسی به همون شکل مفتضحانه و لوس با دهن گشاد هم بهم بگه, مثلا رفتی صورتت رو شستی واو, قهوه درست کردی واو, امروز یک خط بیشتر نوشتی واو, امروز از بین ده تا کار مهم فقط رفتی دوش گرفتی واو, یه ربع راه رفتی اونم واو, اینو خوردی اشکالی نداره نوش جونت بازم واو. نیاز به هل دادن و تایید گرفتن بیرونی دارم, عصری که چمباتمه زده بودم و توی تاریکی حتی حوصله روشن کردن برق رو نداشتم یاد کرگدن افتادم, یه بار موقع امتحانا زنگ زد و  خوابالو جواب دادم و باورش نمیشد, گفت خوابی ؟! پاشو, همین الان پاشو برو پای درسات. هروقت غر میزدم از این رشته متنفرم با حوصله تک تک حرفام رو گوش میکرد و بی برو و برگرد میگفت نظرم با قبل فرقی نکرده, اول لیسانس بگیر بعد هر رشته یی دلت خواست برو ولی مدرک باید بگیری بعد هر کاری خواستی بکن من به چیز دیگه کار ندارم. از اینکه در کنار انواع و اقسام مسئولیت های ریز و بزرگ و باقواره وبی قواره و توی رنگ بندی های مختلف, مسئولیت امیدواری دادن خودم هم با خودم باشه به درجات بعد استیصال رسیدم, باید یک نفرو استخدام کنم بیاد هر روز از صبح تا شب امیدواری بده شده زرد شده چرک شده دست دوم و دست هزارم ولی بگه.

اُفتان و خیزان

یکی از معضلات شخصیتی ام از وقتی یادم می آِید این بوده که اگر یک قسمت یا کنار گوشه یی از بیرون و درونم لنگ بزند یا خراب شده باشد کل محوطه زندگی و پیرامون و خودم و آدم های اطرافم را به گند می کشانم; دقیقا شبیه اینکه اگر یک پایه از میز بشکند جای اینکه دنبال درست کردن پایه شکسته باشم سه تا پایه دیگر را هم می شکنم که کلا یک صفحه صاف بماند بعد صفحه صاف را میگذارم جلویم و خیره خیره که الان مورد استفاده این حجم بیریخت بدقواره بی پایه کجاست! یا انتظار دارم خودش بلند شود و برای خودش کاری کند, مثلا چهارتا پایه اش را خودش بگذارد سر جایش بدون دخالت من!

و اگر کسی بپرسد در ادامه چه رویکردی را اتخاذ میکنم باید بگم: هیچی! با هیچ کاری نکردن, با نگاه کردن و سکوت کردن. یعنی قبلا خیلی قبل ترها اهل داد و دعوا و بزن و بگیر بودم و مرثیه سرایی و آی داد و بیداد که من بدبختم ولی الان سال هاست که هیچ کاری نمی کنم یعنی ماه ها هیچ کاری نمیکنم در حدی که موضوع بیشتر از موقع اتفاق افتادن بسط پیدا میکند و گله گشاد می شود. عادت به حل نکردن چیزی دارم, عادت به کشاندن مشکل به تمام سوراخ سمبه های زندگی دارم تا جایی که نفس برای کشیدن باقی نماند. دیشب فهمیدم برای زندگی کردن باید چندتا از خودت داشته باشی, که ربطی به قسمت های دیگر نداشته باشد, یک خود نباید سرش را بندازد پایین و بی هوا وارد خودهای دیگر شود. باید یک خودی باشد برای خانواده ات, یکی برای فرد مقابلت, یکی برای رفیق صمیمی ات, یکی برای مابقی روابط اجتماعی ات, یکی برای کار, یکی برای سیر و سیاحت در گذشته, یکی برای رفتن در خیالات آینده, یکی برای الان, یکی برای خوشحالی و بشکن و رقص, یکی برای غم و غصه و درد, یکی و یکی و یکی ... و البته باید مدیریت کردن کل این مجموعه را هم بلد باشی! شبیه بچه ها که یک خط سیاه پُر رنگ دور تا دور شکل هایشان موقع نقاشی میکشند انگار شکل قرار است از کادر و دفتر بزند بیرون و یللی تللی کند باید برای هرخود هم مداد سیاه را فشار داد و یک محدوده سفت و محکم کشید که از جای خودش درنرود که مابقی پایه ها را نشکند.

پیچ آخر

روی سنگ قبر نوشته بود " این نور چشم ماست که در بر گرفته ای" من مات و مبهوت و حیرون به جا موندم مخصوصا که از اون وقتایی بود که پایین دره نشستم و دارم خودم رو به شکل های مختلف درمیبرم, ناخودآگاه اشکام ریخت, نمی دونم به اون کسی که زیر سنگ بود حسادت کنم که نور چشم کسی بوده, نمی دونستم به ذوق و حال لطیف اونی حسادت کنم که این نوشته رو پیشنهاد داده, یا حسادت کنم به اون ارتباطی که بینشون بوده و انقدر ظرفیت داشته که توی نبودن طرف هم نورش رو روونه ناکجا کرده ..

قرص بال ملخی و معجزات به عمل نیامده اش

یک سال قبل دکتر گفت باید مرتب ویتامین ب-دوازده استفاده کنی و من چون اساسا آدم دیلی کردن هستم یک هفته است که گرفتم و استفاده میکنم. اومدم جعبه ش رو بندازم دور که اتفاقی پشتش رو خوندم نوشته بود برای بهبود خلق و خو و سیستم اعصاب! از اون روز هر روز ملتمسانه انگار چراغ جادو یا گوی جادویی باشه میرم جلوش و با آرامش و وقاری که بی سابقه ست برای من میرم سمتش و یه ریز خنده یی واسش میکنم و آروم یه دونه جدا میکنم و از این بال ملخ قرص توی دلم و زیر لب میخوام یه کاری زودتر واس اخلاق و روحیه من انجام بده تا پاچه خودم و بقیه رو بیشتر از این نگرفتم و زخمی نکردم, بعد اجی مجی لاترجی با نیم لیتر آب میدم بره پایین.