از دلزدگی های خجالت بار

تمام عمرم متنفر بودم از آدمایی که میرن کافه و دمنوش سفارش میدن و معمولا هم یه رنج سنی خاصی این کارو انجام میدن. توی دلم کلی فحششون میدادم و مسخره شون میکردم که خب برو خونه ت بشین اینو بخور الان چه لذتی واست داره بیای یه مشت پر مَر گیاهی توی آب داغ بریزی و بوی عطاری توی سر و کله ت راه بندازی, البته که نشون دهنده بی فرهنگی ام بوده و قضاوت به هرحال همیشه این جور آدم ها حالم رو بهم میزدن! حالا دنیا چه کار کرده؟  خودم تازگیا وقتی میرم کافه های مختلف دمنوش های مختلف سفارش میدم ببینم اونی که خودم درست میکنم طعمش چه تفاوتی با بیرون داره, چند روز قبل موقع ریختن گل گاو زبون که بودم هم زمان توی دلم یاد خودم افتادم و احساس اسف باری برای خودم کردم که روزگار چقدر زود آدم رو سر تجربه کردن های مزخرف میذاره که یه عمری مسخره شون کرده ..

چراهای اساسی

همه با افزایش سن موهاشون سفید میشه من موهام قرمز شده! با دقت و توی نور زیاد که نگاه میکنم کلی موی قرمز میبینم و تعجب میکنم چرا قبلا ندیدم! اول قرمز میشه بعد سفید میشه؟! یا کلا قراره یه دست بره سمت هویجی شدن! نگرانم خواستم یه نفر رو نصیحت کنم و قسم به موی سفیدم بخورم یا دک و پُز نداشته افزایش سن رو بیام و نشون بدم چه تجارب و دردای گهرباری توی زندگی داشتم باید بگم این موها رو توی آسیاب قرمز کردم!

کشف اسفناج با سُس جدید

اسفناج ها رو خُرد میکنم و میریزم توی ظرف سفالی خاکستری خیلی بزرگ و برای اولین بار دونه های انار رو میریزم روش, سس جدیدی که لی لی یاد داده رو درست میکنم و توی کره بادوم زمینی آب لیمو اضافه میکنم و یه ذره سس مایونز, وقتی با سر انگشت برمیدارم از چشیدنش کیف میکنم اون طعم کرمی که بادوم زمینی بهش داده با آب لیمو ترش واسم هیجان انگیزه و از کشف کردن مزه جدیدش ذوق میکنم. یاد نوشین میافتم که خیلی سال قبل باهم دوست بودیم, از من بیست-بیست و پنج سالی بزرگتر بود و داستان زندگی خیلی عجیب و شوکه کننده داشت, وقت هایی که حال افتضاحی داشتم خونه ش می رفتم و ساعت ها حرف میزد و توی ذهنم نمیتونستم حجم اتفاقات وحشتناک زندگیش رو هضم کنم; اون موقع ها همیشه اولین و البته تنها راهکاری که واسم داشت این بود; ثمر برو یه لاک یا رژ لب واس خودت بخور, برای تمام احوالات و مشکلات هر مدلی که بود و هر دردی که داشتم فقط جوابش این بود: لاک یا رژ! اون موقع ها توی دلم مسخره اش میکردم, ولی خیلی سال گذشت که فهمیدم یکی از بهترین تزهای زندگی رو بهم یاد داده که از هیچ جایی یاد نگرفته و دست اول بود و مخصوص خودش. بعدها فهمیدم منظورش از خریدن اونا صرفا خریدنشون نبود هسته یی که توی دل خریدشون بود مهمه, یه سوپاپی همیشه پیدا کن اگه سوپاپی نیست یا نداری یکی درست کن و بچسبون روی خودت که وقتی همه زندگیت ریخته میشه توی زود پز اگه اون سوپاپ رو نداشته باشی وقتی برگردی خونه با انفجار روبرو میشی! سوپاپ زودپز نوشین لاک و رژ بود, سوپاپی که من باید به یه نفر دیگه منتقل کنم ترکیب کردن طعم و رنگ جدید

از خرده عادت ها

از وقتی یادم میاد آدم برعکس و چپه ای در همه چیز بودم, نمونه اش دیشب بود. وقتی داشتم ساعت یازده شب پرده ها رو کنار میزدم از خودم تعجب کردم! در طول روز اگه به اندازه سر سوزنی نور جایی باشه اذیتم میکنه و هرجایی باشم باید جلوی نور را تا آخرین قطره اش بگیرم برعکس شب که میشود میل عجیبی به کنار زدن پرده ها و دیدن شب پیدا میکنم. به تک تک خانه های آجری و سنگی و نورها نگاه میکنم و زنی را که موهایش را پشت سرش گوجه کرده پشت پنجره آشپزخانه اش میبینم که ظرف ها رو میشوره و دوست دارم فکر کنم به چه چیزهایی فکر میکنه و توی سرش چی میگذره! به تک تک نورهای رنگی نگاه میکنم و فکر میکنم پشت تک تک این پنجره ها چندتا آدم زندگی میکنند که خودشان درون خودشان یک دنیای بی نهایت و عجیب-غریب هستن ولی از دور و به چشم من بیننده حتی به راحتی هم قابل دیده شدن نیستن.

نقش آفرینان: چه دانم های بسیار است لیکن من نمیدانم- نقاشی- تبدیل نقطه به سیاهچاله- یادآوری

خونه رو دارن نقاشی میکنن, مثل تمام کارهایی که آدم توی ذهنش برنامه ریزی دقیق میکنه و روی کاغذ پلن با دقت و جزییاتی درمیاره و پروسه رو مرحله به مرحله میکشه ولی در عمل نقطه میشه دایره با قطر ده سانت و کم کم دایره میشه یه سیاهچاله عظیم که روبروی صورتت باز شده و هرچی بخوای پُرش کنی میبینی خیلی عمق خرابی و ویرانی بالاست, یه دیوار تبدیل شد به کل خونه! همه جا رو بوی رنگ برداشته و تمام اتاق ها از جا دادن وسایل جای سوزن انداختن نیست, به هر چیزی دست میزنی چند کیلو گرد رنگ بلند میشه, به سختی میتونی فضایی برای پاهات پیدا کنی, پیش نیاز برای پیدا کردن هر چیزی مقدار زیادی حرص خوردن و فحش فرستادن به مسبب اثر هست; ولی تمام اینا هرچند به سختی با ترکیب کردن مجدد حرص خوردن و فحش دادن قابل مدیریت کردن هست و حالا چه چیزی بیشتر از اینا با کفش پاتیناژ روی مغزت راه میره ؟! بچه های نقاش از هشت صبح تا هفت عصر فقط زندوکیلی, همایون شجریان و علیرضا قربانی گوش میدن که فقط صدا و آهنگ های یه نفرشون برای پرتاب شدن به ماورای زمین و یادآوری تمام مصیبت ها و بدبختی ها و رنج هات کافیه .. برمی گردم از خونه چیزی بردارم و دوباره پلی لیست اشان گوشم رو غلغلک میده و انگار جانور موذی زیر گوشم میگه این آهنگ رو یادت هست! فلان روز فلان جا! بیا بشین یه کم فکر کن یه غمی بخور یه اشکی بریز, از لابه لای پلاستیک هایی که کشیده شده و چسب و رنگ راه باز میکنم و میرم توی اتاق و در پلاستیک پیچ شده رو کنار میزنم و روی خاک ها میشینم و دل به دل جانور میدم, پنجره رو باز میکنم و از لیوان کدر شده چند قلپ قهوه میخورم و بلند بلند میخونم: چه دانستم که این سودا مرا زیر سان کند مجنون/ دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون .. چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید/چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پر خون ..

جناب نقاش شعر رو میشنوه و میگه خانم مهندس بد به دلتون راه ندید زود جمع میشه حالا جای دو-سه روز شاید یکی دو هفته این ور اون ورتر بشه! میگم آبان شده و هفت آبان رد شده, آبان که میشه دلتنگ دخترک کله شق شوریده حال نوزده ساله یی میشم که برای اولین بار احساس کرد دنیا جای فوق العاده یی میشه با بودن بعضی آدما .. آقای نقاش سرش رو میندازه پایین و با ناراحتی انگار سال هاست میشناسه منو میگه آبانم تموم میشه, بازم بد به دلتون راه ندید ..