نمیدونم همه اینطوری هستن یا این یه باگ توی شخصیت منه که از شیش و هفت عصر فکر میکنم فردا ظهر برای ناهار چه غذایی بخورم و تا شب موقع خوابیدن کلی به جزییات فکر میکنم و لذت میبرم و کلی چیزی اضافه میکنم و عوض میکنم و تدارک میبینم, هی فکر میکنم اینم خوبه اونم خوبه اون یکی رو هم چند وقته نخوردم و دیگه ببین چه شود و ... بعد فردا ظهر که میشه نود درصد اوقات یا کلا چیزی نمیخورم, یا حوصله ندارم, یا وقتش نیست یا خیلی دیر شده .. خب چه مرضی هست انقدر بهش فکر کنی !
اسم کافه-قنادی رو گذاشته بعد از رویا ! اومدم برم توی مغازه بهش بگم آخه لامصب, قبل رویاست که آدم شور و انگیزه و حال داره و یه ویژنی توی ذهنش داره از رسیدن, از موفق شدن, از تجربه خوشی و لذت, از تصویرایی که رسیدن فریم به فریم میاره جلوی چشمات و شادی از دوز پایین تزریق میشه توی تمام رگ و پی ات, حتی اگه مستاصل و خسته ام بشی بازم صبح خودت رو یه جوری بلند میکنی و می کشونی برای رسیدن به رویا, حتی اگه آخرین جا توی دلت با یه صدای قاطع و مطمئن بهت بگه نمیشه و نمیرسی بازم بیشتر وقتا ترجیح میدی مسیر رو تا انتها بری. بعد رویا دیگه خبری نیست, کدوم فیلم رو دیدی بعد رسیدن دو نفر رو نشون بده! همیشه آخرش با تا سال های سال با خوبی و خوشی کنار هم زندگی کردن سر و تهش رو هم آوردن, کسی دیدی بره دنبال بعد داستان؟! اصلا بعد رویا دیگه خوردن اکلر و دبل اسپرسو مزه نمیده, بعد رویا دیگه پاهات کشش نداره بری بشینی توی کافه و به ویترین شیرینی ها خیره بشی و توی ذهنت کالری رو حساب کنی یا امروز خوش بگذرونی و چشمک زن ترین رو بخوری. بعد رویا اگه قشنگی هم باشه موقتی و چند روزه ست, بعد می افتی توی زوال, روزمرگی و خستگی و کسالت.
یه وقتم میبینی انقدر نرسیدیم و دوییدم و دوییدم و دونه دونه رد کردیم که بعد رویا بیشتر وحشت و ترس داره تا خوشی و لذت و آرامش! شبیه همستر و چرخش شدم ..
اسم و فامیل بازی میکنیم, غذا از خ رو نوشتم خامه پلو! از چ نوشتم چاینیز رایس, رنگ از دال دارک! دانیال به مسخره میگه خیلی وقته خامه پلو نخوردم, لامصب عجب غذا لذیذ و معروفی; علی می خنده میگه هنوز مثل بچگی هات بازی میکنی! خوابیدم و ساعت دو و ربع نصفه شب از خواب بلند شدم یه قلپ آب از پایین تخت برداشتم بعد یه صفحه کتاب خوندم و پیام ها رو چک کردم و اومدم دوباره بخوابم گفتم بچه ها یادم اومد غذا از خ میشد خاگینه, از چ میشد چنجه, رنگ از دال دودی! تقریبا بلند گفتم و دوباره خوابیدم تا صبح, خیلی عادی و طبیعی انگار الان بچه ها بیرون نشستن و منتظر بودن من درستش رو بگم.
همیشه توی همه چیز انقدر دور و دیر و کُند و رد شده از زمان بودم یا الان اینطوری شدم ؟!
چندین سال قبل زمانی که احساس میکردم قبرستون سیاری رو داخل خودم این طرف و اون طرف میکشم به پیشنهاد دوستی شروع به فیلم تراپی کردم! فیلما رو روی سی دی میزدن و یادم میاد لیست چهل-پنجاه تایی درست میکردم و سفارش میدادم و فقط مهم بود تصاویر متحرکی رو پشت سرهم ببینم و ذهن حرافم ساکت باشه برای چند ساعت. دقیقا یادم نیست چی شد که یکی از شبا یه فیلمی بود که توجه ام رو جلب کرد و با اینکه بعدا فهمیدم نه امتیاز بالایی داره نه خیلی محتوای خاصی, برای من یه نقطه عطف بود که دنبال درست کردن اتصالات خودم بگردم. اسمش cake بود و جنیفر انیستون دلبند بازی میکرد و موضوعش در مورد سوگواری بود, پسربچه اش فوت میکنه و خودش آسیب جسمی شدیدی دیده بود و فقط سعی میکرد رفتارای مخرب داشته باشه برای ندیدن و حس نکردن. من خیلی راهکارای مختلفی امتحان کردم که تعداد زیادی جواب نداده و یه سری هم خیلی خوب جواب داده. وقتی ترکیب اضطراب و غم و دلتنگی دارم باید سالاد الویه و سالاد ماکارونی درست کنم چون باید چیزای مختلفی رو خُرد کنم, زمان بره و رنگ داره. وقتی ارتباطم با دنیای بیرون کاملا قطع میشه باید آرایش کنم و با دقت سایه پشت پلک بزنم و از روی گوشی نگاه کنم ببینم خط چشم جدیدی که سیو کردم چطوری میشه, بعد فقط خودم با خودم برم بیرون ترجیحا جاهایی که نه خیلی زیاد ولی تعداد آدما و رفت و آمد بیشتر از حد معمول باشه, جنب و جوششون رو ببینم, به حرکات و حرفاشون دقت کنم, بعد برم کافه, پاستا و امریکانو بخورم و چیزی بنویسم, اگه بخوام هیجان منفی رو کم کنم فقط باید برم پیاده روی و تند تند راه برم تا جایی که وقتی برگشتم چندتا تاول درست حسابی روی انگشتام پیداشون بشه, وقتی ذوق دارم و دلم بالا-پایین میشه باید مسیر طولانی رانندگی کنم و با صدای بلند با آهنگ همخونی کنم و بلند بلند بخندم, وقتی ناراحتم و از مرز رد شده فقط باید بخوابم, وقتی از چیزی خیلی خوشحالم ولی نمیخوام کسی بویی ببره باید محبتم فوران کنه, هدیه میخرم برای چند نفر, زنگ میزنم و زیاد با همه حرف میزنم و صبورتر و ملایم تر میشم و ... کلا باید یه چیزی رو جایگزین چیز دیگه یی کنم نمیتونم توی آرامش و سکوت و سکون چیزی رو حل کنم, یاد دیالوگ بن افلک می افتم میگفت خواستم سیگارو ترک کنم شروع کردم آدامس خوردن, بعد انقدر به آدامس وابسته شدم مجبور شدم سیگار بکشم آدامس رو بذارم کنار!
چند وقته علاقه مند شدم به کانال های توی تلگرام که از زندگی ساده و معمولی روزمره شون چیزی میذارن, بی ادعا و بدون قر و فر و ادا اطوار! هروقت نفسم از خستگی بند میاد خوندن و دیدن آدمایی که در حال سر و کله زدن با موضوعات مشابه هستن و گوشه کنار زندگی شون یه تیکه ناپیدا و به چشم نیومدنی از زیبایی روح اشیاء و دور و اطرافشون میبینن و سعی میکنن با نشون دادنش و صحبت کردنش حال خودشون و بقیه رو یه ذره عوض کنن حالم خوب میشه. فقط چیزی که این وسط باعث تعجبم شده اینجاست چقدر دخترا همه آروم و ناز و باآرامش صحبت میکنن, بعد به خودم نگاه میکنم میبینم رفتار و حرف زدن من مقابل شون شبیه اصغر اژدر ملقب به اصغر تیزی که ته یه کوچه داغون قصابی دارم با سبیلای پهن, روی صورت و ابرو اسکار چاقو و لای ناخونم تیکه های گوشت و روپوشمم تیکه تیکه پر لکه و چرک و کثیفیه!