حماقت با طعم شکلات بلژیکی

هیچ وقت علاقه به حرف زدن در مورد عشق و دوست داشتن و زیرمجموعه هاش نداشتم و اینجا هم تا حالا دو-سه بار به صورت سوسکی وار چیزی نوشتم. خواستم اولین نظر خودم رو در این ساحت ابراز کنم و بگم اگه کسی روزی جایی باوقتی بی وقتی از عبارت: قلبم رو دادم بهت, قلبم رو بهت میدم, قلبم مال تو, قلبم رو پس نده و ... عبارات مشابه استفاده کرد با پشت دست بزن تو دهنش و بگو تو غلط کردی با هفت پشتت! آخه لامصب, تو صاحب خودتم نیستی چه حقیقتا و چه مجازا, بعضی ها که قبیله یی پشت سرشون حساب پس بگیر دارن و از اون طرف این بنیان ناپایدار چه جراتی واست گذاشته وقتی از نفس بعدت خبر نداری از قلبت بگی! دوما آخه بی انصاف, این شبیه این می مونه یکی بیاد بگه من هرچی لباس دارم رفتم بخشیدم, من همین طوری ام خوبم, مشکلی ندارم! به جاش یکی دیگه که نیاز داره استفاده کنه! تو هیچی نمیخوای ؟! به عقلت نرسید یکی دو تا تیکه واس خودت نگه داری! الان تا سر کوچه بخوای بری ماست بگیری با چی میری؟ بعد میای راجع به بخشیدن و انداختن قلبت تو دامن یکی دیگه حرف میزنی! بعد مفتخرم هستی و احساس سربلندی ام میکنی! فکر کردی چطوری میخوای این بیابون لم یزرع زندگی تو طی کنی! دیگه اینکه یه نفر چندین باره این کارو بکنه و پس بگیره و دوباره تکرار کنه باید بره بشینه توی کارگاه مجسمه سازی برای فیگور زنده مجسمه بلاهت و حماقت!

بازی واقعی

اسم بعضی بازی ها, بازی های مقدماتی که دوتا تیم خودشون رو آماده کنن برای بازی اصلی. وقتی تا حالا غذایی رو درست نکردی قطعا دفعه اول برای مهمون غریبه درست نمیکنی و هنرت رو به معرض نمایش عموم نمیذاری و چندباری گندکاری حسابی راه میندازی تا دستت بیاد. آرایشگری که مو کوتاه کردن یا رنگ کردن یاد میگیره بعد چند جلسه نمیره جایی باز کنه و مشتری قبول کنه و اول هزار بار مهارت نداشته اش رو سر دوست و فامیل خودش پیاده میکنه. رانندگی کردن که میخوای یاد بگیری بعد چند جلسه نمیری ماشین بخری و بندازی توی اتوبان و بگی بزن که رفتیم و ... این مثال ها تا بینهایت ادامه دارن.

بیشتر شبا که میخوام بخوابم وقتی به کارای طول روز فکر میکنم وقتی به کارای طول هفته و ماه و سال های گذشته فکر میکنم میبینم جوری زندگی کردم و اومدم جلو انگار هنوز بازی مقدماتی است, انگار هر روز دارم امتحان میکنم ببینم غذا چیش زیاد شد چیش کم شده, انگار هنوز جای اینکه رنگ موی طرف رو مثلا پلاتینی ژورنالی دربیارم زدم زرد قناری کردم, انگار هنوز توی ذهنم مثل اون موقع ها تمرین راننگی میکنم و دونه دونه همه چیز رو قبل روشن کردن چک میکنم. تمام روزا و هفته ها و ماه ها و سال ها داره میگذره و گذشت, به چشم من هنوز دست گرمی بوده, هنوز منتظرم بازی اصلی, غذای اصلی, آرایش اصلی, و رانندگی اصلی رو برم انجام بدم!

دورهمی شام با دوستان

اگه قرار بود بابت رنج هایی که می کشیم, ترس ها, اضطراب ها, خودخوری ها, شب بیدار موندن ها, طرح و نقشه کشیدن ها, راه رفتن ها و فکر کردن ها, دلتنگی ها, دلتنگی ها, دلتنگی ها و دلتنگی ها, و مرور خاطرات, بازم دلتنگی ها و دلتنگی ها به کسی پول بدن الان نشسته بودم با ایلان ماسک و جف بیزوس و زاکربرگ سر میز داشتم فکر میکردم دسر بعد شامم چی باشه, بیشتر بهم می چسبه!

اکتشافات اخیر: روزی چندین هزار بار به این موزیک گوش میدم بی نهایت متناسب با حال و اوضاع

ای جان تو بیا اگر نخواهی ترسید/ ور می ترسی کار تو هم نیست برو

بعد حرف زدن با ف زنگ زدم جایی که باید خبر مهمی رو می گرفتم, بنا به عادت همیشه وقتایی که قراره کار مهم یا پر استرسی انجام بدم یا پیگیری چیزی که ارتباط تنگاتنگ با اعصاب داره رو بگیرم چند روز زمان لازم دارم برای آماده کردن خودم. امروز وقتش بود, تماس کوتاه, سرد با اکو شدن صدای خودم که ازش متنفرم بود و نهایتا منفی بود. گوشی رو قطع کردم و اشکایی که مدام طناب می اندازم دور دست و پاشون که راه نیفتند ناخواسته ریخته شدن. پشت بندش بنا به رسم اینکه ناراحتی و غم و بدبختی خاصیت دومینویی داره و تقه زدن به یکی بقیه رو هم می ریزه همه چیز توی ذهنم شروع کرد به افتادن. تمام تلاش هایی که همیشه با هر حالی خودم رو مجبور به انجام دادنشون کردم, لذت هایی که انقدر انداختم عقب که دیگه مایه خستگی اند نه لذت, تمام شب و روزهایی که با استرس گذشته و میگذره برای چیزی که شدنش هم دیگه بار مثبتی نداره. تمام اضطراب ها  و حرفایی که سال های سال یکه و تنها باید حلشون میکردم و هیچ وقت کسی نبود که وجودش و حرف هاش قلبم رو گرم کنه. تمام وقت هایی که باید برای نگه داشتن آرامش خانواده نیشم رو باز نگه میداشتم و اوضاع رو عادی نشون میدادم.. به تمام تلاش های احمقانه یی که برای نگه داشتن هایی که حالا هیچ کدومشون نیستن فکر کردم و اینکه از دست دادن هر کدوم چه بار روانی سنگینی برایم داشت در صورتی که متقابلا برای اون ها شبیه این بود که رفتن سینما و فیلم تموم شده و حالا باید برگردن خونه! جالب اینجاست که تازگی ها مدام احساس میکنم حتی شدن چیزهایی که سال ها دنبالشون کردم ذره یی اهمیت نداره و از ریشه هیچ کدوم رو نمیخوام, اصلا ریشه یی نمیخوام. میخوام پاهام رو توی هوا تکون بدم و راه برم. انگار تا الان زندگیم شبیه پازلی بوده که جای نگاه کردن به شکل اصلی و گذاشتن قطعه های درست هر تکه رو به زور جایی جا داده ام و الان که نگاه میکنم خورشیدش پایین صفحه ست, خونه توی آسمون, درختاش پرواز میکنن, آدم هاش جای ابرا رو گرفتن! و انگار نگه داشتن تمام بی نظمی ها و سختی ها و حماقت ها و دل دادن ها و دل بریدن ها و گذشتن ها و خواستن و نخواستن ها روی نقطه تعادل تنها کاری بوده که درست انجام شده!

ماه

دوست کوچولو زیبایی که زندگی رو روی دستاش میچرخونه این تصویر شگفت انگیز رو از داخل تلسکوپ موقع رصد ماه گرفته, گذاشتم بکگراند گوشی و لحظه یی یه بار باز میکنم و از دیدن این کیک اسفنجی که انگار همین الان از توی فر دراومده و هنوز حباب های ریز داره غرق لذت میشم.